IMAM HUSAIN ISLAMIC CENTRE “Light of Guidance and Ark of Salvation”
April, 25 2017 - 8:23 PM 27 Rajab 1438

Imamat

 

 

امامت در قرآن

منصور لقائی

 

  

بسم‌الله‌الر‌حمن‌الر‌حيم

 

فصل اول: اهميت امامت در اسلام

مسئله ولايت و رهبري بطور کلي و امامت به معني جانشيني پيامبر اسلام (ص) بطور خاص از مهمترين و جنجالي‌ترين مباحث عقيدتي، روايي و تاريخي اسلام است. به تعبير دقيق شهرستاني در الملل و النحل: «و اعظم خلاف بين الامة خلاف الامامة اذ ما سل في الاسلام سيف کما سل في الامامة» شمشيري در اسلام همانند شمشيري که در مورد امامت کشيده شده، کشيده نشده است. (الملل و النحل، ص 14)

معناي اين سخن آن است که موضوع همه جنگهاي داخلي بين مسلمانان، مسئلهء امامت و رهبري بوده است. همچنين ايجاد فرقه‌هاي مختلف عقيدتي و فقهي در اسلام مربوط به مسئله امامت و رهبري جوامع اسلامي است. رهبران جامعه فرقه‌اي را تأسيس و يا حمايت مي‌کرده و رعاياي آنها نيز از باب «الناس علي دين ملوکهم» از آنان يا بالاجبار و يا به ميل پيروي مي‌کرده‌اند. مثلاً هنگامي که در ابتداي قرن هشتم هجري دولت عثماني به قدرت رسيد به مکتب کلامي ماتريديه و مذهب فقهي حنفي گرايش نمود. از اين رو انديشه کلامي ماتريدي و مذهب حنفي در شرق و غرب جهان اسلام آن روز گسترش يافت. همچنين با روي کار آمدن سلسله صفويه در آغاز قرن دهم هجري در ايران، تشيع مذهب رسمي ايران شد.

بنابراين بر ما مسلمانان واجب است بدور از تعصبات قومي و سياسي به بررسي آکادمي و عالمانه مبحث امامت در اسلام پرداخته و با الهام از قرآن کريم به عنوان اصيل‌ترين منبع معارف اسلامي و سنت قطعي در جستجوي مذهب حقيقي و شريعه‌اي که ما را به درياي زلال اسلام محمدي (ص) برساند باشيم. ما ايمان داريم که اگر بي غرضانه بدنبال يافتن حقيقت باشيم خداوند متعال راه را به ما نشان خواهد داد: «وَال�`َذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَه�`دِيَن�`َهُم�` سُبُلَنَا وَإِن�`َ الل�`َهَ لَمَعَ ال�`مُح�`سِنِينَ» - عنکبوت 29: 69-

آيا بحث امامت از اصول دين است يا فروع دين؟

همه دانشمندان شيعه مبحث امامت را از اصول دين شمرده‌اند. در حاليکه اکثر علماي اهل سنت آن را از فروع دين مي‌دانند.[1] دليل اين اختلاف تعريف مختلفي است که شيعه و سني از موضوع امامت مي‌کنند. به عنوان مثال قو‌شجي (متوفاي 879 هجري) از متکلمين معروف حنفي در شرح معروف خود بر «تجريد‌الاعتقاد» خواجه نصير‌الدين طوسي (متوفاي 672 قمری) در تعريف امامت مي‌گويد:«الامامة رئاسة عامة في امور الدين و الدنيا خلافةً عن النبي(ص)». ص 472 -

بنابراين تعريف، امامت يک مسئوليت ظاهري در حد رياست حکومت است، منتها حکومتي که شکل ديني دارد و عنوان جانشيني پيامبر (ص) در اداره امور سياسي کشور اسلامي بر اساس تعاليم اسلامي است.

اما مفهوم امامت در نزد شيعه بسيار وسيع‌تر از رهبري سياسي است. از نظر شيعه امام نه تنها جانشين پيامبر (ص) در همه امور ديني و دنيوي مردم است، بلکه امام همانگونه که خواهيم گفت- هدايت و رهبري مجموعه جهان آفرينش را با ولايت تکويني خود به اذن خدا داراست.

 

 

امامت از اصول دين است

سه دلیل اساسی برای اثبات اینکه امامت از اصول دين اسلام است وجود دارد:

1/ دليل عقلي: با توجه به اهميت رهبري جامعه در شکل‌گيري و هدايت جامعه به سوي سعادت و يا گمراهي، عقل حکم مي‌کند که مبحث امامت از مباحث حياتي اسلامي باشد. نه موضوعي فرعي. زيرا يگانه راه شناخت دين اعم از مباحث مبدأ و معاد و يا عبادات اسلامي براي عموم مردم از طريق رهبران آنهاست.

آيا تفاوت مسلمانان در مباحث توحيدي و عقيدتي و نيز در نحوه انجام عبادات اعم از نماز و روزه و حج و امثال آن جز به دليل پيروي آنها از امامان مختلف است؟ بنابراين بحث امامت از مباحث اساسي اسلامي است نه از فروع دين و در رديف نماز و روزه.

 

2/ آيات قرآني

در فصول آینده به تفصيل در اين باره سخن خواهيم گفت که امامت از منظر قرآن بالاترين درجه کمال آدمي و از مقام نبوت و رسالت نيز برتر است. از ديد‌گاه قرآن در قيامت نيز انسانها با رهبراني که از آنها پيروي مي‌کرده‌اند محشور مي‌شوند:« يَو�`مَ نَد�`عُو كُل�`َ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِم�`»-اسراء 17: 71-

3/ روايات

روايات فراواني که از طريق شيعه و سني از پيامبر اکرم (ص) روايت شده نشانگر اهميت و جايگاه اصولي «امامت» در اسلام است.

حافظان حديث و تاريخ نگاران شيعه و سني حديث زير را بطور متواتر از پيامبر اکرم (ص) نقل کرده‌اند بقدری که هيچگونه شک و ترديدي در صدور آن از ناحيه پيامبر (ص) وجود ندارد:«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية.»

اين حديث شريف را دهها محد�`ث سني و شيعه نقل کرده‌اند(رک: بحار‌الانوار  جلد 23 از صفحهء 76 تا 95 که آن را با چهل سند از طرق شيعه نقل کرده است. پاورقي احقاق‌الحق جلد 2 صفحه306 ، و کنز‌العم�`ال جلد1 صفحه 186، جلد 6 صفحه66، المستدرک الحاکم جلد1 صفحه77، صحيح مسلم جلد 6 صفحه21 و 22 و جلد 8 صفحه 107) البته لفظ حديث در کتب مختلف، به صورتهاي گوناگوني روايت شده است اما مضمون همه آنها يکي است. مثلاً بخاري آن را اينگونه نقل کرده است:«من خرج من السلطان شبراً مات ميتة جاهلية»-جلد 2 صفحه 13 باب‌الفتن-

و يا صنعاني در المصنف آن را اينگونه نقل نموده است:«من فارق الجماعة شبراً فمات مات ميتة جاهلية»-حديث 5: 190-

مرگ جاهلي

«جاهليت» اصطلاحي است که قرآن کريم براي دوران بت‌پرستي و گمراهي اعراب پيش از ظهور اسلام بکار برده است. در اين دوران، هيچ اثري از علم و دانش، عدالت، امنيت، نظم و قانون، حيا و شرم و عواطف انساني در جامعه عرب نبود.

دختران زنده به گور شده و پسران پس از نفي ولد از طرف پدران و پسر‌خوانده شدن از طرف افراد بيگانه از صحنه زندگي خانواده خود جدا مي‌شدند.

يگانه هنر اعراب در آن زمان سرودن اشعار و قصائد بود که آن هم معمولاً درباره زن و شراب و جنگ و اعمال غير اخلاقي خلاصه مي‌شد.

قمار‌بازي، بخت‌آزمايي، برهنگي و عريان طواف کردن زن و مرد به دور کعبه مقدس، نصب پرچم فاحشگي و تابلوي فاحشه‌خانه بر در خانه فاحشه‌ها، خوردن شراب، خوک و کشتار‌هاي دسته جمعي، بت‌پرستي و قوم‌پرستي، ربا و تبعيض نژادي، طبقاتي و جنسي از ويژگيهاي بارز دوران جاهليت بود. به تعبير ديگر جاهليت عرب قبل از اسلام بسيار شبيه به دنياي غرب در قرن بيست و يکم بود، با اين تفاوت که گسترش فحشاء و جنايات و جنگها به دليل عدم دسترسي بشر پانزده قرن پيش به تکنولوژي امروز بسيار محدود‌تر بود!

اسلام عزيز عرب جاهلي را به طلايه‌داران علم و تقوا و عدالت و انسانيت تبديل کرد. اين نهضت معجزه‌آسا بر دو محور اساسي استوار بود:1/ قرآن، کلام خدا و نسخه هدايت الهي براي بشريت،2/ پيامبر خدا (ص) بعنوان هادي و راهنما و مفسر معصوم کلام خدا.

سخن بر سر اين است که نزول قرآن هيچگاه به تنهايي براي هدايت بشر کافي نبود. والا نيازي به ارسال رسول مکرم اسلام (ص) نمي‌بود. همانگونه که خداوند اطاعت خدا را بر مردم واجب نموده، اطاعت از پيامبر (ص) را نيز واجب شمرده و بر مسلمانان فرض است که آنچه پيامبر خدا به آنها عطا مي‌کند از او بپذيرند. اما پس از پيامبر (ص) چه بايد کرد؟

حديث فوق با صراحت تصريح مي‌کند که اولاً در هر زماني امامي هست که شناخت او و پيروي از او يگانه راه نجات از «مرگ‌جاهلي» و غير مسلمان مردن است.

بديهي است موضوعي که دانستن و ندانستن آن مرز اسلام و کفر است، حتماً بايد در مباحث اصول دين جاي گيرد.

حضرت علي (ع) در ضمن خطبه‌اي که بعد از قتل عثمان و به هنگام بيعت مردم با آن حضرت ايراد کرد، فرمود:

« وَ إِن�`َمَا ال�`أَئِم�`َةُ قُو�`َامُ الل�`َهِ عَلَى خَل�`قِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ لَا يَد�`خُلُ ال�`جَن�`َةَ إِل�`َا مَن�` عَرَفَهُم�` وَ عَرَفُوهُ وَ لَا يَد�`خُلُ الن�`َارَ إِل�`َا مَن�` أَن�`كَرَهُم�` وَ أَن�`كَرُوه »- نهج‌البلاغه، خطبه 152-

امام رضا (ع) در مسجد جامع شهر مرو در روز جمعه‌اي خطبه‌اي تاريخي ايراد فرموده و در ضمن آن فرمود:« إِن�`َ ال�`إِمَامَةَ هِيَ مَن�`زِلَةُ ال�`أَن�`بِيَاءِ وَ إِر�`ثُ ال�`أَو�`صِيَاءِ إِن�`َ ال�`إِمَامَةَ خِلَافَةُ الل�`َهِ وَ خِلَافَةُ الر�`َسُولِ ص ... ال�`إِمَامُ ال�`بَد�`رُ ال�`مُنِيرُ وَ الس�`ِرَاجُ الز�`َاهِرُ وَ الن�`ُورُ الس�`َاطِعُ وَ الن�`َج�`مُ ال�`هَادِي فِي غَيَاهِبِ الد�`ُجَى وَ أَج�`وَازِ ال�`بُل�`دَانِ وَ ال�`قِفَارِ وَ لُجَجِ ال�`بِحَارِ ال�`إِمَامُ ال�`مَاءُ ال�`عَذ�`بُ عَلَى الظ�`َمَإِ وَ الد�`َال�`ُ عَلَى ال�`هُدَى ... ال�`إِمَامُ يُحِل�`ُ حَلَالَ الل�`َهِ وَ يُحَر�`ِمُ حَرَامَ الل�`َهِ وَ يُقِيمُ حُدُودَ الل�`َه‏ ...»-الکافي 1: 200-

 

مقدس مآبان احمق و تحريف حديث پيامبر (ص)

شايد تعجب کنيد که حديث «هر کس بميرد و امام زمانش را نشناسد...» حتي توسط امثال معاويه بن‌ابي‌سفيان هم روايت شده است! دليل اين امر سوء استفاده و تفسير به رأي امثال او از اين حديث براي تحميل خود بر جامعه اسلامي بوده است. متأسفانه در طول تاريخ، سردمداران زور و پيروان نادان آنها معناي فرمايش شريف پيامبر (ص) را براي منافع خويش تحريف نموده‌اند.

ابن‌ابي‌الحديد نقل مي‌کند: عبد‌الله ‌بن ‌عمر شبانه در خانه حجاج بن يوسف رفت تا به وسيلهء وي با عبد‌الملک بن‌ مروان بيعت کند، مبادا شب را بدون امام و پيوند با وي بگذراند، زيرا از پيامبر (ص) روايت شده بود:«من مات و لا امام له، مات ميتة جاهلية». اما حج�`اج که يا در بستر خواب لميده بود و يا روي تخت خود دراز کشيده بود، پاي خود را به سوي او دراز کرد تا به جاي دست، به وسيله پاي او بيعت کند! (شرح‌نهج‌البلاغه، 13: 242)

حجاج بن يوسف جنايتکاري است که از طرف عبد‌الملک مروان، دومين خليفه تيره ملعون بني اميه و بني مروان، امير عراق و خراسان بود. حجاج در قتل و خونريزي افراد بي گناه ضرب‌المثل است. سعدي در بوستان مي‌گويد:

بسي گفت حجاج خونخواره‌اي است             دلش همچو سنگ سيه پاره‌ايست

با اين حال عبد‌الله‌بن‌عمر از بيعت با حضرت علي (ع) خود‌داري نمود، به بهانه اينکه اجماع بر بيعت آن حضرت نبوده است. زيرا اهل شام (معاويه و اذنابش) با آن حضرت بيعت نکردند! (ابن حجر، فتح‌الباري 5: 19 و 13: 165)

همچنين بخاري از نافع نقل مي‌کند که هنگامي که اهل مدينه بيعت خود را از يزيد برداشتند. عبد‌الله‌بن‌عمر در برابر آنها به دفاع از يزيد برخاست و براي تحميق مردم گفت:«شنيدم رسول خدا (ص) مي‌فرمود: در روز قيامت براي هر تخلف کننده از بيعت (غادر) پرچمي بر افراشته خواهد شد. (صحيح‌بخاري 1: 166)

مسئله امامت و رهبري تنها موضوعي تاريخي و مربوط به تاريخ سياسي صدر اسلام نيست، مسئله رهبري به تعبير مرحوم آية‌الله مطهري ره (امامت و رهبري، ص 13) مسئلهء سرنوشت اسلام و مسلمين است. عزت و ذلت مسلمانان بستگي به رهبري کشور‌هاي اسلامي دارد. جامعه‌اي که رهبران آن خود فروخته و جيره‌خوار استکبار جهاني هستند، سرنوشتي بهتر از آنچه امروزه  بر سر آنان مي‌آيد نخواهد داشت.

اين سطور در حالي نوشته مي‌شود که بيش از يکهفته از حملات وحشيانه و کشتار جمعي مردم بي سلاح و مظلوم لبنان و فلسطين توسط رژيم جنايتکار اسرائيل مي‌گذرد.

صد‌ها زن و کودک تاکنون کشته و هزاران نفر زخمي و صد‌ها هزار نفر آواره شده‌اند، اما رهبران مزدور کشور‌هاي عربي همنوا با اربابان غربي خود نه تنها به ياري مظلومين لبنان و فلسطين بر نخاسته‌اند، بلکه بيشرمانه مقاومت عده‌اي از دينداران غيور لبنان را ملامت نموده و آنها را مسئول اين جنايات مي‌دانند. پادشاهان مزدور سعودي، اردن، مصر و بسياري از کشور‌هاي خليج فارس در نشست فوري اتحاديه عرب ضمن محکوم کردن حزب‌الله!(و نه اشغالگران فلسطين) عمل مقاومت لبنان را اينگونه توصيف مي‌کنند:

»Unexpected inappropriate & irresponsible acts«

براستي گفتار اين پادشاهان مزدور چقدر بجا و مسئو‌لانه است! نياکان آنان نيز مشابه همين سخنان را به اهل بيت پيامبر (ص) مي‌گفتند.

طبري در تاريخ خود(6: 191) نقل مي‌کند: هنگامي که امام حسين (ع)از بيعت با يزيد خودداري کرد، عبد‌الله‌بن‌عمر به آن حضرت در کمال بي شرمي گفت:«اتق الله و لا تفر�`ق جماعة المسلمين»

فرزند خليفه! اين سخنان را از آن رو مي‌گفت که معاويه يک صد هزار دينار به او رشوه داد تا با فرزندش يزيد بيعت نمايد. (فتح‌الباري 13: 59، تاريخ ابن کثير 8: 138). در آن زمان با ده دينار يک شتر خوب خريداري مي‌شد.

20 جولاي 2006 سيدني

 

بسم‌الله‌الر‌حمن‌الر‌حيم

فصل دوم: امامت در قرآن کريم I

اتيمولوژي امامت

«امام» در اصل از ماده «ام» به معني قصد کردن است. مادر را در زبان عربي «ام» مي‌گويند. زيرا مادر بسيار مورد توجه و مقصود انسان است. «امام» يعني جلو؛ زيرا کسي و يا چيزي که در جلوي آدمي است، مقصود و مورد توجه اوست. «امام» کسي و يا چيزي است که در کار‌ها به او اقتداء مي‌شود. امام، راهنما، راهبر و رهبر است. جمع امام «ائمه» است.

موارد استعمال امام در قرآن

واژه امام در قرآن هم در معناي لغوي و هم اصطلاحي آن بکار رفته است:

1/ به معني لوح محفوظ: « وَكُل�`َ شَي�`ءٍ أح�`صَي�`نَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ »- يس 12- زيرا لوح محفوظ در قيامت پيشواي فرشتگان براي سنجش اعمال انسانهاست.[2]

2/ راه:« و انهما لبامام مبين »-حجر 78-: آن دو شهر‌هاي ويران شده قوم لوط و قوم شعيب بر سر راه شما (به سوي شام) آشکار است.

3/ تورات:« وَمِن�` قَب�`لِهِ كِتَابُ مُوسَى إِمَامًا وَرَح�`مَةً »-احقاف 12 و هود 17- زيرا تورات پيشواي قوم يهود بوده است.

4/ رهبران صالح و الهي: در پنج مورد واژه امام در قرآن بعنوان لقبي براي پيشوايان صالح و برگزيده خدا بکار رفته است. مانند:

در باره حضرت ابراهيم:« قَالَ إِنِ�`ي جَاعِلُكَ لِلن�`َاسِ إِمَامًا »-بقره 124-

درباره گروهي از پيامبران:« وَجَعَل�`نَاهُم�` أَئِم�`َةً يَه�`دُونَ بِأَم�`رِنَا »-انبياء 73-

و نيز « وَجَعَل�`نَا مِن�`هُم�` أَئِم�`َةً يَه�`دُونَ بِأَم�`رِنَا لَم�`َا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ »-سجده 32: 24-

يعني از بين بني اسرائيل اماماني قرار داديم که به امر ما هدايت مي‌کردند هنگامي که آنها شکيبا بودند و به آيات ما يقين داشتند.

درباره رهبران صالح- و لو آنکه پيامبر هم نبوده‌اند. مانند:

-« و عباد الرحمن .. َال�`َذِينَ يَقُولُونَ رَب�`َنَا هَب�` لَنَا مِن�` أَز�`وَاجِنَا وَذُرِ�`ي�`َاتِنَا قُر�`َةَ أَع�`يُنٍ وَاج�`عَل�`نَا لِل�`مُت�`َقِينَ إِمَامًا (٧٤) »-فرقان 25: 74-

-« وَنُرِيدُ أَن�` نَمُن�`َ عَلَى ال�`َذِينَ اس�`تُض�`عِفُوا فِي الأر�`ضِ وَنَج�`عَلَهُم�` أَئِم�`َةً وَنَج�`عَلَهُمُ ال�`وَارِثِينَ »- قصص 28: 5-

5/ پيشوايان کفر و گمراهي فَقَاتِلُوا أَئِم�`َةَ ال�`كُف�`رِ» توبه 9: 12- و نيز قصص 41

6/ مفهوم جامعي که امامان هدايت و ضلالت را هر دو شامل مي‌شود؛« يَو�`مَ نَد�`عُو كُل�`َ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِم�` »-اسراء 17: 71-

نکتهء جالب توجه آن که واژه امام دقيقاً دوازده بار در قرآن تکرار شده است. هفت بار به صورت مفرد و پنج بار به صورت جمع! تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

 

مقام امامت در قرآن

قرآن مجيد براي «امامت» اهميت ويژه‌اي قائل است و آن را آخرين مرحله سير تکاملي انسان شمرده است. به اعتقاد ما مقام امامت از منصب نبوت و رسالت نيز بالاتر است. لذا چه بسا پيامبراني که امام نبوده‌اند. البته پيامبراني هم بوده‌اند که به مقام امامت نيز رسيده‌اند همچون حضرت ابراهيم (ع) و حضرت ختمي مرتبت (ص).

يکي از دلائل مهم در برتري مقام امامت بر نبوت آيه 124 سوره بقره است:

آيه اول:« وَإِذِ اب�`تَلَى إِب�`رَاهِيمَ رَب�`ُهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَم�`َهُن�`َ قَالَ إِنِ�`ي جَاعِلُكَ لِلن�`َاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن�` ذُرِ�`ي�`َتِي قَالَ لا يَنَالُ عَه�`دِي الظ�`َالِمِينَ »

با توجه به اهميت اين آيه شريفه در مبحث امامت، به شرح کلمات کليدي آن مي‌پردازيم:

1/ ابتلاء به کلمات

مراد از ابتلاء به کلمات آزمونهايي است که خداوند با وسائل گوناگون براي حضرت ابراهيم (ع) قرار داده بود. مفسرين در معناي «کلمات» احتمالات زيادي داده‌اند. آلوسي در روح‌المعاني 1: 336 تا سيزده قول در اين باره نقل کرده است. اما ترديدي نيست که مراد از «کلمات» به قرينه«ابتلاء» آزمونهايي است که خداوند در مسير زندگي حضرت ابراهيم (ع) قرار داده بود. اين امتحانات شامل قيام در برابر بت‌پرستان، پرت شدن در آتش، مهاجرت، امر به ذبح‌اسماعيل، بردن اسماعيل و هاجر به سرزمين بکه(مکه فعلي) و امثال آن بوده است.

بديهي است که همه اين آزمونها در دوران نبوت حضرت ابراهيم (ع) بوده است. حتي برخي از آنها در دوران کهولت سن آن پيامبر بزرگ واقع شده است مانند امتحان ذبح اسماعيل. خداوند متعال از زبان حضرت ابراهيم (ع) نقل مي‌کند:« ال�`حَم�`دُ لِل�`َهِ ال�`َذِي وَهَبَ لِي عَلَى ال�`كِبَرِ إِس�`ماعِيلَ وَ إِس�`حاقَ » -ابراهيم 14: 41-

2/ فاتمهن

حضرت ابراهيم (ع) همه امتحانات الهي را پيروز‌مندانه به اتمام رسانيد لذا خداوند متعال فرمود:

«فاتمهن» به اين مطلب در سوره نجم نيز اشاره شده است. «و ابراهيم الذي وف�`ي» نجم 53: 37-

3/ اني جاعلک

تعبير خداوند متعال«همانا من تو را امام قرار مي‌دهم» تصريح دارد که منصب امامت به جعل الهي است نه به انتخاب مردم. در همه مواردي که واژه امام در قرآن براي پيشوايان صالح و الهي به کار رفته، تعيين آنها به خداوند نسبت داده شده است: مانند:

- وَجَعَل�`نَاهُم�` أَئِم�`َةً يَه�`دُونَ بِأَم�`رِنَا -انبياء 73-

- وَنُرِيدُ أَن�` نَمُن�`َ عَلَى ال�`َذِينَ اس�`تُض�`عِفُوا فِي الأر�`ضِ وَنَج�`عَلَهُم�` أَئِم�`َةً وَنَج�`عَلَهُمُ ال�`وَارِثِينَ -قصص 5-

امامت عهد الهي است که يک طرف آن خدا- نه مردم- و طرف ديگر آن امام است. کسي را که خداوند متعال به عنوان امام انتخاب کند، امام است خواه کسي از او پيروي بکند يا خير. آري هنگامي که از امام پيروي شود امامت او فعليت مي‌يابد. مانند آنکه کسي پزشک است خواه مريض به او مراجعه نمايد يا خير. مراجعه بيمار به پزشک و انتخاب او به عنوان پزشک خانواده خود، پزشک را پزشک نمي‌کند.

ابن هشام در سيره خود نقل کرده است: هنگامي که پيامبر اکرم (ص) دين اسلام را به قبايل عرب عرضه مي‌داشت و آنها را به اسلام دعوت مي‌کرد به قبيله «بني عامر» برخورد کرد. هنگامي که آنها را به اسلام دعوت کرد، آنها پاسخ دادند: اگر به پيروي تو درآييم و تو بر مخالفان خود پيروز شوي، آيا پس از خود زمام امر را به ما مي‌دهي؟

حضرت فرمود: زمام امر به دست خداست و هر طوري که او بخواهد عمل خواهد کرد. بني عامر نيز از پذيرفتن اسلام سر باز زدند.-سيره ابن هشام 2: 66-

بنابراين جعل امام امري الهي است و بشر در اين امر حقي ندارد. حتي پيامبر عظيم‌الشأن  اسلام (ص) نيز از جانب خود حق نداشته است کسي را براي امامت و خلافت پس از خود تعيين فرمايد. بنابراين قياس موضوع امامت با مسئله انتخاب رئيس جمهور و امثال آن قياس مع‌الفارق است. امامت عهد الهي است و اعطاء آن تنها به اراده الهي است. البته عطای الهی نیز حکمت و اسبابی دارد. مثلا خداوند حضرت ابراهيم (ع) را پس از تکميل و پيروزي از امتحانات الهي به تاج امامت مفتخر نمود. اما تشخيص ويژگيهاي امامت و تطبيق آنها بر انسانها فوق طاقت بشر است. روايات اهل بيت (ع) نيز در تأييد اينکه امامت به جعل الهي است فراوان است.

به عنوان نمونه نگاه کنيد: الکافي 1: 277 تا 279 باب ان الامامه عهد من الله عز و جل.

4/ اني جاعلک للناس اماما

از تعبير «للناس» استفاده مي‌شود خداوند امام را براي پيشوايي «همه انسانها» نه گروه خاصي قرار داده است.

مراد از «امام» کيست؟

اکثر مفسرين اهل سنت گفته‌اند مراد از مقام امامت در اين آيه شريفه همان مقام نبوت است و براي اثبات نظر خود ادله‌اي ذکر کرده‌اند که هيچيک براي هيچ منصفي قابل قبول نيست. (رک: تفسير کبير فخر رازي 2: 34 تا 36 ذيل آيه)

به نظر ما به دلائل زير، مراد از «امام» در اين آيه مقامي غير از مقام نبوت و بسی بالاتر از آن است.

الف: هنگامي که خداوند متعال حضرت ابراهيم (ع) را به امتحانات خود مبتلا نمود، ابراهيم پيامبر بود. لذا معنا ندارد خداوند بفرمايد: هنگامي که ابراهيم امتحانات خود را کامل کرد او را به امامت مردم منصوب کردم.

همانگونه که پيش از اين گفته شد يکي از امتحانات بزرگ خداوند براي حضرت ابراهيم (ع) دستور ذبح اسماعيل بود. به تصريح قرآن (ابراهيم 41) حضرت ابراهيم (ع) در دوران کهولت صاحب فرزند شد. يعني سالها پس از پيامبري خود.

ب: مقام امامت حتماً پس از فرزند‌دار شدن آن حضرت به او عطا شده است. زيرا پس از آنکه خداوند آن حضرت را به تاج امامت مفتخر نمود به پيشگاه الهي عرض کرد:«قال و من ذريتي». اين درخواست تنها در صورتي صحيح است که آن حضرت فرزندي داشته باشد. حال آنکه به تصريح قرآن، حضرت ابراهيم (ع) و سارا تا اوائل دوران کهولت فرزندي نداشته و حتي از فرزند‌دار شدن نااميد بوده‌اند. هنگامي که فرشتگان الهي بر حضرت ابراهيم (ع) وارد شدند که بشارت فرزنددار شدن او را بدهند، ابراهيم (ع) به آنان فرمود:« قَالَ أَبَش�`َر�`تُمُونِي عَلَى أَن�` مَس�`َنِيَ ال�`كِبَرُ فَبِمَ تُبَشِ�`رُونَ (٥٤) قَالُوا بَش�`َر�`نَاكَ بِال�`حَقِ�` فَلا تَكُن�` مِنَ ال�`قَانِطِينَ »حجر 15: 54 و 55-

ج: کلمه «جاعل» اسم فاعل است و داراي دو مفعول است يکي «ک»(تو) و ديگري «امام» اسم فاعل تنها در صورتي مفعول مي‌گيرد که به معني حال و آينده باشد- که معمولاً اينچنين است- و اگر به معني ماضي باشد عمل نمي‌کند و مفعول نمي‌گيرد.[3]

بنابراين مراد آيه شريفه آن است که خداوند مي‌فرمايد : من ترا- اکنون و از اين پس- امام مردم قرار مي‌دهم، نه آنکه تو را پيش از اين امام قرار دادم. و چون هنگام ابلاغ اين جعل، ابراهيم (ع) پيامبر بوده است، پس مقام امامت غير از مقام نبوت و بالاتر از آن است. وگرنه معنا ندارد خداوند متعال بفرمايد:«من تو را بر مردم پيامبر قرار دادم»، زيرا حضرت ابراهيم قبلاً واجد اين مقام بوده است.

د: زيد‌الشحام در حديث صحيحي از امام صادق (ع) روايت مي‌کند:

« إِن�`َ الل�`َهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ات�`َخَذَ إِب�`رَاهِيمَ عَب�`داً قَب�`لَ أَن�` يَت�`َخِذَهُ نَبِي�`اً وَ إِن�`َ الل�`َهَ ات�`َخَذَهُ نَبِي�`اً قَب�`لَ أَن�` يَت�`َخِذَهُ رَسُولًا وَ إِن�`َ الل�`َهَ ات�`َخَذَهُ رَسُولًا قَب�`لَ أَن�` يَت�`َخِذَهُ خَلِيلًا وَ إِن�`َ الل�`َهَ ات�`َخَذَهُ خَلِيلًا قَب�`لَ أَن�` يَج�`عَلَهُ إِمَاماً فَلَم�`َا جَمَعَ لَهُ ال�`أَش�`يَاءَ قَالَ إِن�`ِي جاعِلُكَ لِلن�`َاسِ إِماماً ».سپس حضرت فرمود: از بس اين مقام در نظر ابراهيم، بزرگ آمد عرض کرد:«و من ذريتي» و خداوند فرمود:«لا ينال عهدي الظالمين» يعني سفيه امام متقي و پارسا نخواهد شد.-الکافي 1: 175-

 

تفاوت امامت، نبوت و رسالت

انسانهايي که از طرف خداوند متعال مأمور مي‌شوند داراي مقامات مختلفي هستند:

1/ مقام نبوت: نبي کسي است که وحي بر او نازل مي‌شود و اگر مردم از او درخواست کنند، محتواي آن را در اختيار مردم قرار مي‌دهد. نبي معمولاً فرشته وحي را نمي‌بيند و دريافت وحي براي او معمولاً از طريق سمعي و يا در عالم خواب است.

2/ مقام رسالت: رسول، پيامبري است که علاوه بر دريافت وحي مأمور به تشريع احکام و تبليغ آن نيز مي‌باشد. رسول داراي رسالت و پيام است. جبرئيل (ع) بر رسول نازل مي‌شود و رسول، او را مي‌بيند.

3/ مقام امامت: امام پيشواي خلق و مجري اوامر الهي است. رسول تنها راه را نشان مي‌دهد اما امام هم به ولايت تشريعي و هم به ولايت تکويني؛ هم در ظاهر و هم در باطن پيشواي مردم براي رساندن آنها به کمال مطلوب آنهاست.

برخي از پيامبران داراي هر سه مقام بوده‌اند مانند حضرت ابراهيم (ع) و حضرت محمد (ص) و ساير پيامبران اولو‌العزم عليهم‌السلام.

اگر امامي، نبي و رسول هم باشد به او وحي تشريعي مي‌شود و گرنه محد�`َث است.يعني گر‌چه ملائکه الهي با او سخن مي‌گويند اما وحي تشريعي به او نمي‌شود زيرا پيامبر نيست. همچنانکه حضرت مريم به تصريح قرآن کريم «محد�`َثه» بود (آل عمران42) اما پيامبر نبود.

از آيه مورد بحث معلوم مي‌شود لازمهء مقام امامت عهده‌دار بودن مقام نبوت و رسالت است. يعني براي وصول به مقام امامت اول بايد نبي بود و سپس رسول و در پايان به امامت رسيد. اما معناي اين سخن آن نيست که شخص امام حتماً بايد خودش قبلاً نبي و رسول بوده باشد، بلکه اگر قبل از او پيامبري بوده باشد که واجد همه مقامات باشد، جانشين او مي‌تواند برنامه امامت او را بدون آنکه نبي و يا رسول باشد- تداوم بخشد. از اين رو پيامبر اکرم (ص) در حديث صحيحي که شيعه و سني نقل کرده‌اند به حضرت علي (ع) فرمود:«نسبت من به تو مانند نسبت موسي به هارون است، جز اينکه بعد از من پيامبري نيست.»

امامت داراي سه شئون مي‌باشد:

الف: زعامت و رياست بر امور دنياي مردم و اصلاح آن. در زيارت جامعه کبيره درباره اين شأن سياسي ائمه معصومين (ع) مي‌خوانيم:«و ساسة ‌العباد».

ب: زعامت و هدايت ديني مردم به عنوان رهبران ديني و مفسران حقيقي شريعت.

ج: رهبري و هدايت معنوي و نفوذ روحاني در انسانهاي مستعد به ولايت تکويني که خداوند متعال به آنان عطا کرده است.

 

نمونه‌هاي امامت حضرت ابراهيم (ع)

گر‌چه حضرت ابراهيم (ع) در اواخر عمر شريف خويش به مقام امامت رسيد، اما رهبري او براي «انسانها» تا قيامت باقي است.

حضرت ابراهيم (ع) پدر همهء اديان الهي است. همهء اديان بزرگ الهي، ريشه در ديانت حضرت ابراهيم (ع) دارد.« وَمَن�` يَر�`غَبُ عَن�` مِل�`َةِ إِب�`رَاهِيمَ إِلا مَن�` سَفِهَ نَف�`سَهُ »-بقره 130-

حتي پيامبر مکرم اسلام (ص) هم مأمور به پيروي از آئين توحيدي و دين حنيف ابراهيم (ع) بود.

« ثُم�`َ أَو�`حَي�`نَا إِلَي�`كَ أَنِ ات�`َبِع�` مِل�`َةَ إِب�`رَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ ال�`مُش�`رِكِينَ »-نحل 16: 123-

سنتهاي ختنه پسر، مناسک حج، نماز طواف در پشت «مقام ابراهيم» و امثال آن نمونه‌هاي امامت جاويد حضرت ابراهيم (ع) براي جهانيان است.

 

 

 

 

امامان نور و امامان نار

همانگونه که پيش از اين اشاره شد واژهء «امام» در قرآن مجيد هم به امامان الهي و هم امامان گمراهي اطلاق شده است. تفاوت ايندو آن است که امامي که مجعول الهي است، انسانها را به امر خدا هدايت مي‌کند:« وَجَعَل�`نَاهُم�` أَئِم�`َةً يَه�`دُونَ بِأَم�`رِنَا »-انبياء 73- اوامر اين امامان اوامر خداست نه هواي نفساني.

اما اماماني که منتخب خدا نيستند و با زر و زور و تزوير «پيراهن امامت» را غصب کرده و بر اندام ناموزون خويش پوشانده اند، آنان اماماني هستند که پيروي از آنان مقصدي جز آتش دوزخ ندارد. زيرا آنان خودشان دوزخي هستند و پيروان خود را نيز به دوزخ خواهند کشاند. خداوند متعال درباره فرعون مي‌فرمايد:« يَق�`دُمُ قَو�`مَهُ يَو�`مَ ال�`قِيَامَةِ فَأَو�`رَدَهُمُ الن�`َارَ »-هود 98-

امامان ناري دعوتي جز به سوي آتش دوزخ ندارند:« وَجَعَل�`نَاهُم�` أَئِم�`َةً يَد�`عُونَ إِلَى الن�`َارِ »-قصص 41-

بشر ‌بن ‌غالب از امام حسين (ع) درباره تفسير «يوم ندعو کل اناس بامامهم» سؤال کرد: حضرت فرمود:« إِمَامٌ دَعَا إِلَى هُدًى فَأَجَابُوهُ إِلَي�`هِ وَ إِمَامٌ دَعَا إِلَى ضَلَالَةٍ فَأَجَابُوهُ إِلَي�`هَا هَؤُلَاءِ فِي ال�`جَن�`َةِ وَ هَؤُلَاءِ فِي الن�`َارِ وَ هُوَ قَو�`لُهُ عَز�`َ وَ جَل�`َ فَرِيقٌ فِي ال�`جَن�`َةِ وَ فَرِيقٌ فِي الس�`َعِير »-نور‌الثقلين 3: 192-

5/ قال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين

 هنگامي که خداوند متعال حضرت ابراهيم (ع) را مفتخر به تاج امامت نمود، او بقدري شيفته اين کمال معنوي گرديد که آرزو نمود نسل او نيز به اين مقام نائل شوند. خداوند متعال در پاسخ او فرمود:«لا ينال عهدي الظالمين». يعني از نسل تو تنها کساني که ظالم نباشند مي‌توانند به اين مقام نائل شوند.

«ظلم» يعني قرار دادن کسي و يا چيزي در غير جايگاهي که شايسته آن است. گناه بويژه گناه کبيره ظلم است زيرا گناه، عملي است که در جايگاه خود نيست. مثلاً زنا ظلم است زيرا زنا ارتباط نا‌مشروع و ناشايسته بين دو نفر است.

در بين انواع ظلم بزرگترين ظلم« شرک ورزيدن به خدا» و بي ديني و بت‌پرستي است. خداوند متعال از قول لقمان مي‌فرمايد:« يَا بُنَي�`َ لا تُش�`رِك�` بِالل�`َهِ إِن�`َ الشِ�`ر�`كَ لَظُل�`مٌ عَظِيمٌ »-لقمان 13-

بنابراين، کريمهء «لا ينال عهدي‌الظالمين» دلالت صريح دارد بر اينکه عهد امامت شامل گنهکاران نمي‌شود. يعني امام بايد- همچون پيامبر- معصوم باشد.

 

آيا عدالت و عصمت در تمام طول عمر براي «امامت» ضروري است؟

سؤالي که در اينجا مطرح است اين است که آيا براي صلاحيت مقام امامت لازم است انسان در تمام عمر خود از ظلم- به همه معاني آن- پرهيز کرده و معصوم باشد، يا آنکه ولو در گذشته مثلاً بت‌پرست بوده و سپس توبه کرده است مي‌تواند شايستگي مقام امامت را پيدا کند؟

تأمل در آيه شريفه به برکت راهنمايي روايات معصومين (ع) بخوبي ثابت مي‌کند عصمت در تمام عمر شرط ضروري مقام امامت است.

هنگامي که خداوند متعال، حضرت ابراهيم (ع) را عهده ‌دار مقام امامت نمود، او از خداوند درباره ذريه‌اش سؤال نمود. بديهي است که حضرت ابراهيم (ع) هيچگاه از خداوند درخواست امامت براي کساني که في‌الحال مشغول ظلم و بت‌پرستي و امثال آن باشند نداشته است. زيرا معلوم است که چنين افرادي مشمول موهبت امامت نيستند. بنابراين درخواست ابراهيم (ع) در مورد آن دسته از نسل اوست که در پرونده اعمالشان هم کار خوب وجود و هم کار بد و يا زماني بت‌پرست بوده سپس توبه کرده‌اند. خداوند متعال در پاسخ درخواست امامت براي چنين افرادي فرمود:«عهد امامت به ظالمين نمي‌رسد» يعني شرط امامت آن است که شخص هيچگونه سابقه شرک و ظلم نداشته باشد.

مرحوم علا�`مه طباطبايي مي‌فرمايد:«درباره چگونگي دلالت اين آيه بر لزوم معصوم بودن امام در تمام عمر از يکي از اساتيد ما سؤال شد. ايشان در پاسخ فرمود: مردم مطابق يک تفسير منطقي عقلي بر چهار گروهند:

1/ کسي که در تمام عمرش ظالم و ستمگر بوده است.

2/ کسي که در تمام عمرش پاک از هر گونه ظلم و گناه بوده است.

3/ کسي که در اول عمر ظالم بوده و در آخر نبوده است.

4/ کسي که به عکس در آغاز عادل بوده و سپس ظالم شده است.

به يقين مقام ابراهيم (ع) بالاتر از آن است که امامت را براي گروه اول و چهارم از فرزندان خود تقاضا کند. بنابراين دو گروه بيشتر باقي نمي‌ماند. خداوند يک گروه را نفي کرده است، و آن گروهي است که در آغاز عمر ظالم بوده و سپس از آن خارج شده‌اند. بنابراين تنها يک گروه باقي مي‌ماند که شايستگي مقام امامت را داراست و آن گروهي است که در تمام عمر پاک بوده‌اند.-الميزان 1: 274-

سؤال: توبه، گناهان گذشته را پاک مي‌کند، چرا کسيکه توبه کرده صلاحيت مقام امامت را ندارد. زيرا چنين شخصي ولو آنکه در گذشته ظالم بوده ولي اکنون ديگر ظالم نيست.

پاسخ آن است که مقام امامت با آن توضيحي که در معناي آن گفته شد با امامت نماز جماعت و جمعه و امثال آن بسيار متفاوت است. در امور معمولي و از نظر فقهي هر‌گاه کسي براستي توبه نمايد حائز ملکه عدالت مي‌شود و مي‌توان در نماز جماعت به او اقتداء کرد و در حضور او صيغه طلاق را جاري نمود. اما منصب امامت، جايگاه رهبري انسانها در سطحي بسيار وسيع‌تر است. همانگونه که براي عهده‌دار شدن نبوت، عصمت در تمام عمر شرط ضروري است، براي مقام امامت نيز به طريق اولي عصمت در تمام عمر ضروري است. زيرا مقام امامت همانگونه که گفته شد بالاتر از مقام نبوت است. ضرورت عصمت در تمام عمر به دليل ولايت تکويني آن حضرات نيز امري اجتناب ناپذير است.

علاوه بر دلائل فوق در روايات فراواني به آيه مورد بحث براي عدالت و عصمت در تمام عمر استدلال شده است.

عبد‌الله‌بن‌مسعود از پيامبر (ص) نقل مي‌کند که خداوند متعال به ابراهيم (ع) فرمود:«من پيمان (امامت) را به آن دسته از فرزندان تو که ظالمند عطا نمي‌کنم» ابراهيم گفت: پروردگارا! ستمکاران از فرزندان من که پيمان تو به آنها نمي‌رسد کيستند؟ خداوند فرمود: کسي که براي بتي سجده کرده باشد هرگز او را امام قرار نخواهم داد و شايسته نيست که امام باشد.-تفسير‌البرهان 1: 151-

از مطالب فوق بخوبي معلوم مي‌شود امثال ابوبکر و عمر که سالياني در طول عمر خود بت‌پرست بوده‌اند به هيچوجه شايستگي مقام امامت پس از پيامبر (ص) را نداشته‌اند.

حافظ ابو‌نعيم با سند خود از ابوبرزه اسلمي روايت مي‌کند که پيامبر (ص) فرمود:« أن الله تعالى عهد إلي�` في علي�` عهدا فقلت يا رب بي�`نه لي فقال اسمع قلت سمعت قال إن�` عليا راية الهدى و إمام أوليائي و نور من أطاعني و هو الكلمة التي ألزمتها للمتقين مَن أحبه أحبني و من أطاعه أطاعني فبشره بذلك فبشرته فقلت اللهم أجعل قلبه و اجعل ربيعه الإيمان فقال عز و جل فقد فعلت »-حليه الاولياء 1: 66-

 

بسم‌الله‌الر‌حمن‌الر‌حيم

فصل سوم: امامت در قرآن II

آيه دوم: وَجَعَل�`نَاهُم�` أَئِم�`َةً يَه�`دُونَ بِأَم�`رِنَا وَأَو�`حَي�`نَا إِلَي�`هِم�` فِع�`لَ ال�`خَي�`رَاتِ وَإِقَامَ الص�`َلاةِ وَإِيتَاءَ الز�`َكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ -انبياء 21: 73-

آيه سوم: وَجَعَل�`نَا مِن�`هُم�` أَئِم�`َةً يَه�`دُونَ بِأَم�`رِنَا لَم�`َا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ -سجده 32: 24-

در آيه دوم خداوند پس از ذکر بخشي از پيروزيهاي حضرت ابراهيم (ع) در آزمونهاي الهي و مهاجرت وي همراه با حضرت لوط (ع) و اينکه خداوند متعال به حضرت ابراهيم (ع)، اسحاق و يعقوب عليهما‌السلام را عطا نمود، مي‌فرمايد: ما آنها را اماماني قرار داديم که به امر ما هدايت مي‌کنند و ما به آنها کارهاي خير و اقامه نماز و زکات دادن را وحي کرديم و آنان تنها ما را مي‌پرستيدند.

آيه سوم مربوط به بني‌اسرائيل است. خداوند متعال مي‌فرمايد: ما برخي از بني‌اسرائيل را اماماني قرار داديم که به امر ما هدايت مي‌کنند، زيرا صبر کردند و به آيات ما يقين داشتند.

به جهت مشابهت اين دو آيه، مباحث مربوط به آن دو را همراه با يکديگر در ضمن نکاتي ذکر خواهيم نمود:

1/ جعلنا: همانگونه که در فصل گذشته گفته شد تعبير «جعلنا» و «جاعل» دليل آشکاري است که منصب امامت، به جعل الهي است نه به رأي عمومي.

2/ ائمه: يعني علاوه بر آنکه آنها پيامبر بودند به مقام امامت هم رسيدند.

3/ يهدون بامرنا: در هر دو آيه اولين ويژگي که براي امامان ذکر شده آن است که آنها به امر خدا هدايت مي‌کنند. اين ويژگي، صفت ملازم با امامي است که مجعول خداست. پس امام بايد هادي باشد و هدايتگري او هم بايد به امر خدا باشد.

نکته جالب توجه آنکه در هيچيک از اين دو آيه مفعول «يهدون» ذکر نشده است. يعني نفرموده است:«يهدون الناس». دليل اين امر آن است که مفعول- بر خلاف فاعل- فضله (مقابل عمده و اصل) است و در صورتي که به معناي جمله اخلالي وارد نکند، حذف آن جايز است. يکي از دلائل حذف مفعول، تعميم آن است. مثلاً خداوند متعال در سوره الليل 92: 5 مي‌فرمايد:« فَأَم�`َا مَن�` أَع�`طَى وَات�`َقَى »مفعول «اعطي» ذکر نشده است تا بيان کند مهم نيست انسان چه چيزي را و به چه کسي و به چه مقداري بدهد، هر عطايي که همراه با تقوا باشد ارزشمند است. همچنين در سوره الضحي 93: 5 مي‌فرمايد:« وَلَسَو�`فَ يُع�`طِيكَ رَب�`ُكَ فَتَر�`ضَى ». در اين آيه نيز نفرموده است چه چيزي به پيامبر (ص) داده خواهد شد. حذف مفعول، براي بيان عظمت اعطاء الهي است. زيرا عطاي الهي به پيامبر (ص) محدود به چيزي نيست.

همچنين در آيه مورد بحث، امامان هدايتگرند، اما نه فقط هاديان قوم خودشان و نه فقط هاديان انسانها، بلکه امام- به ولايت تکويني خود- به اذن الهي مظهر اسم «الهادي» خداوند متعال است. همانگونه که خداوند هادي همه موجودات است. زيرا « قَالَ رَب�`ُنَا ال�`َذِي أَع�`طَى كُل�`َ شَي�`ءٍ خَل�`قَهُ ثُم�`َ هَدَى » (طه 20: 50) امام نيز هادي جهان خلقت به اذن الهي و به امر خداست.

مراد از «بامرنا» چيست؟

الف: اولين معنايي که از «يهدون بامرنا» به ذهن خطور مي‌کند آن است که امامان حق، به امر خدا حکم صادر مي‌کنند نه به امر مردم و يا خود. يعني اوامر آنها اوامر خداست نه اوامر هواي نفس و يا رأي مردم. بخلاف امامان باطل که دستورات آنها ناشي از تمايلات نفساني و مصلحت انديشي آنهاست. خداوند در توصيف چنين امامان باطلي مي‌فرمايد:« وَجَعَل�`نَاهُم�` أَئِم�`َةً يَد�`عُونَ إِلَى الن�`َارِ »(قصص 28: 41) در اين زمينه احاديثي نيز از امامان اهل بيت (ع) وارد شده است. رجوع کنيد: تفسير‌البرهان 5: 237 ذيل آيه 73 سوره انبياء. بهر حال معناي اول در صورتي است که کلمه «امر» به معناي دستور و فرمان باشد مانند:«قل امر ربي بالقسط» -اعراف 29-

ب: امر به معناي ملکوت و باطن اين عالم: احتمال ديگري که در معناي«امر» در آيه «يهدون بامرنا» داده مي‌شود آن است که بگوييم مراد از «امر» عالم امر است که روح عالم خلقت و ماده است. توضيح آنکه موجودات اين جهان داراي دو جنبه هستند يکي جنبه خلقي و مادي آنها که مشمول قوانين ماده اعم از تغيير و فساد و تدريج و حرکت و مانند آنها مي‌شود. ديگري جنبه امري آنها که مربوط به عالم ارواح است و ثابت و تغيير ناپذير است.

خداوند متعال مي‌فرمايد:« أَلا لَهُ ال�`خَل�`قُ وَالأم�`رُ تَبَارَكَ الل�`َهُ رَب�`ُ ال�`عَالَمِينَ» (اعراف 7: 54) و نيز مي فرمايد: «وَيَس�`أَلُونَكَ عَنِ الر�`ُوحِ قُلِ الر�`ُوحُ مِن�` أَم�`رِ رَبِ�`ي » (اسراء 17: 85)

به جهان خلقت و ماده، عالم مُلک، و به عالم امر و ارواح، عالم ملکوت هم گفته مي‌شود. عالم ملکوت باطن و حقيقت عالم ملک است. خداوند متعال حقيقت عالم ملک يعني ملکوت را به حضرت ابراهيم (ع) در سفر معراجش نشان داد. آنکه عالم ملکوت و حقيقت اشياء را ببيند و به مقام يقين رسيده است:« وَكَذَلِكَ نُرِي إِب�`رَاهِيمَ مَلَكُوتَ الس�`َمَاوَاتِ وَالأر�`ضِ وَلِيَكُونَ مِنَ ال�`مُوقِنِينَ»(انعام 6: 75)

در اينصورت معناي هدايت به امر خدا يعني هدايت هر موجودي از جنبه امري و باطني او نه فقط جنبه خلقي و ظاهري.

به عبارت ديگر اولين ويژگي امام راستين آن است که قلب موجودات در دست اوست و او از راه باطن، آنان را به سوي خدا هدايت مي‌کند. هدايت به امر خدا در اين معنا همان ولايت تکويني امام به حسب باطن بر ارواح و قلوب موجودات است. پس همانطور که روح هر انساني، امام بدن اوست و بر بدن خود ولايت و تسلط دارد، امام راستين نيز روح موجودات است و از طريق قلوب موجودات آنها را هدايت مي‌کند. البته هدايت امام در صورتي که قابليت هدايت در مهدي وجود داشته باشد، او را به مقصد و مقصود خود مي‌رساند.

بنابراين امامت نيرويي الهي در نفس امام است که با آن بر ملکوت و باطن و حقيقت اشياء اطلاع مي‌يابد.

 

4/ و اوحينا اليهم فعل الخيرات:

فهم دقيق اين آيه نيازمند ذکر مقدمه‌اي ادبي است. اگر کسي بگويد:«يعجبني احسانُک و فِعلُک الخير» معناي آن اين است که احسان و کار خوبي که نموده‌اي مرا مسرور نمود.

اما اگر بگويد:«يعجبني ان تحسن و ان تفعل الخير» يا«يعجبني الاحسان لک و الفعل لک» معناي آن اين است که احسان تو و کار خوب تو، از اين پس مرا خوشحال خواهد کرد. بنابراين هرگاه مراد انجام کاري بعد از زمان خطاب باشد، آن را با «اَن مصدريه» بکار مي‌برند.[4] اما مصدر مضاف، مانند مثال اول، افاده تحقق فعل را در خارج همراه با وحي مي‌کند. در آيه مورد بحث خداوند نفرمود:«و اوحينا اليهم ان افعلوا الخيرات» که در اين صورت معناي آن مي‌بود:«به آنها وحي نموديم که خيرات را بجاي آوريد» بلکه فرمود:«و اوحينا اليهم فعل الخيرات».معناي آيه اين است که کارهاي خيري که آنها(امامان) انجام مي‌دادند عين وحي ما بود.[5]

 

وحي تکويني و وحي تشريعي

از توضيح ادبي فوق، معلوم مي‌شود خداوند متعال دو نوع وحي دارد: وحي تکويني و وحي تشريعي.

احکام وحي تشريعي هم شامل پيامبران مي‌شود و هم امتهاي آنها، حال آنکه وحي تکويني مخصوص به کسي است که به او وحي شده است. در وحي تشريعي گفته مي‌شود:نماز بخوان(ان اقيموا‌الصلاه) آنگاه بنده نماز مي‌خواند. اما در وحي تکويني نماز خواندن بنده، عين وحي الهي است. موجودي که دريافت کننده وحي تکويني باشد تمام حرکات و سکنات او عين وحي الهي است. مثلاً خداوند متعال به زنبور عسل وحي مي‌کند که در کوهها و درختها و در سقف‌هاي منازل براي خود خانه درست کند.(نحل 16: 69 و 70) مراد از اين وحي، وحي تکويني است. يعني اينطور نيست که خداوند حکيم هر لحظه بر قلب زنبور عسل وحي بفرستد که اينگونه خانه بساز، روي اين گل بنشين، از آن گل بد‌بو پرهيز کن و هکذا. بلکه مراد آن است والله‌اعلم- که خداوند متعال اين حيوان را به گونه‌اي آفريده است که تمام کار‌هاي او به اراده الهي انجام مي‌پذيرد. زنبور عسل بدون هيچ دخالتي از نفس اماره و شخصيت طلبي، طبق برنامه معي�`ن خدا، راهي را که براي او آفريده شده طي مي‌کند. چنين وحي را وحي تکويني مي‌گويند.

امامان راستين کساني هستند که گيرندهء وحي تکويني هستند. اراده آنها اراده خدا و فعل آنها فعل خداست.« وَمَا تَشَاءُونَ إِلا أَن�` يَشَاءَ الل�`َهُ». (انسان 76: 30 و تکوير 81: 29) از اين رو خداوند متعال در شأن پيامبر خاتم (ص) مي‌فرمايد:« وَمَا رَمَي�`تَ إِذ�` رَمَي�`تَ وَلَكِن�`َ الل�`َهَ رَمَى »(انفال 8: 17)

شاهد اينکه وحي در آيه مورد بحث وحي تکويني است نه تشريعي آن است که تشريع هم براي پيامبران است و هم مردم، و حال آنکه وحي در اين آيه تنها درباره امامان آمده است. زيرا مي‌فرمايد:«و اوحينا اليهم فعل الخيرات» يعني تنها به آنها کارهاي نيک را وحي کرديم. معناي اين تعبير آن است که کسي که به مرحله امامت برسد، تمام افعالش نيک و هماهنگ با وحي (تکويني) الهي است.

خداوند در حديث قدسي که شيعه و سني نقل کرده‌اند مي‌فرمايد:« وَ مَا يَتَقَر�`َبُ إِلَي�`َ عَب�`دٌ مِن�` عِبَادِي بِشَي�`‏ءٍ أَحَب�`َ إِلَي�`َ مِم�`َا اف�`تَرَض�`تُ عَلَي�`هِ وَ إِن�`َهُ لَيَتَقَر�`َبُ إِلَي�`َ بِالن�`َافِلَةِ حَت�`َى أُحِب�`َهُ فَإِذَا أَح�`بَب�`تُهُ كُن�`تُ إِذاً سَم�`عَهُ ال�`َذِي يَس�`مَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ ال�`َذِي يُب�`صِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ ال�`َذِي يَن�`طِقُ بِهِ وَ يَدَهُ ال�`َتِي يَب�`طِشُ بِهَا إِن�` دَعَانِي أَجَب�`تُهُ وَ إِن�` سَأَلَنِي أَع�`طَي�`تُهُ »(الکافي 2: 352 حديث 8)

روايات فراواني مصداق آيات مورد بحث را پس از رحلت پيامبر (ص)، امامان اهل بيت (ع) معرفي نموده است. امام باقر (ع) در تفسير آيه «و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا» مي‌فرمايد: «يعني الائمه من ولد فاطمه (س) يوحي اليهم بالروح في صدورهم» سپس حضرت کرامات خدا به آنان را ذکر فرموده و فرمود: «فعل‌ الخيرات» (تفسير ‌البرهان 5: 237)

چنين امامي که فعلش، فعل خداست، حجت خدا بر مردم است. زيرا فعل و قول خدا براي بنده حجت است. تنها پيروي از چنين امامي واجب است و ايراد گرفتن از او، ايراد‌گيري بر فعل خداست.

ابان از احول (مومن الطاق) روايت مي‌کند: زيد‌بن‌علي‌بن‌الحسين (ع) در حاليکه خود را از جاسوسان خليفه مخفي کرده بود بر من وارد شد. به من گفت: اي ابو جعفر! اگر فردي از ما بر عليه خليفه خروج کند رأي تو در اين باره چيست؟ آيا تو هم براي کمک با او خروج خواهي کرد؟

من در پاسخ او گفتم: اگر آنکه بر خليفه خروج کند مانند پدر تو (امام سجاد (ع)) و برادر تو (امام باقر(ع)) باشد، من براي حمايت او خروج مي‌کنم.

احول مي‌گويد: زيد به من گفت: من قصد خروج دارم که با اين قوم مجاهده نمايم، تو هم با من خروج کن.

من گفتم: چنين کاري نمي‌کنم، فدايت شوم.

زيد گفت: آيا جان خود را خيلي دوست داري و از کمک به ما دريغ مي‌کني؟

گفتم: نه، يک جان بيش نيست. اگر براي خدا در روي زمين حجتي است، پس آنکه از تو تخلف کند رستگار شده و آنکه با تو خروج کند هلاک شده است. و اگر براي خدا در روي زمين حجتي نيست، در اينصورت افراديکه همراه تو خروج کنند و يا نکنند در مرتبه مساوي و در منزلت برابرند. زيرا هر دوي آنها کار را روي اختيار و رأي خود انجام داده‌اند نه بر اساس دستور حجت خدا.

زيد گفت: اي اباجعفر من با پدرم بر سر سفره مي‌نشستم. پدرم براي من لقمه بزرگ مي‌گرفت و لقمه داغ را از روي محبت سرد مي‌نمود تا خنک شود و به من مي‌داد، چگونه ممکن است با من محبت نکند و مرا بعلت عدم معرفي امام زمان از دوزخ نرهاند؟ آيا ممکن است تو را به دين (امام) معرفي کند و او را به من معرفي ننمايد؟!

من گفتم: فدايت شوم، پدرت به دليل محبتي که به تو داشته، امام را به تو معرفي نکرده است، زيرا نگران بوده اگر او را به تو معرفي کند و تو نپذيري داخل در آتش شوي. ولي امام را به من معرفي کرده است. اگر من اطاعت او را گردن نهم و معرفي او را بپذيريم، نجات پيدا مي‌کنم، و اگر نپذيرم، پدرت بر من باکي نخواهد داشت که داخل آتش گردم.

سپس به زيد گفتم: فدايت شوم آيا شما برتريد يا پيامبران؟ زيد گفت: البته پيامبران.

گفتم: يعقوب به فرزندش يوسف گفت:«اي فرزندم خواب خود را با برادران خود مگو، زيرا آنها بر عليه تو مکر و حيله خواهند نمود»(يوسف 12: 5)

چرا يعقوب، برادران را از خواب يوسف خبر نکرد و آن را مخفي نمود. زيرا بر فرزندش يوسف شفقت و مهرباني داشت و مي‌دانست که در اثر افشاء خواب، يوسف را هلاک مي‌کنند. همچنين پدرت چون به تو شفقت و مهر داشته معرفي امام را از تو مخفي داشته است، زيرا مي‌دانسته است اگر بگويد و تو قبول نکني، داخل در آتش خواهي شد.

زيد گفت: قسم به خدا که چون اين مطالب را گفتي من هم به تو بگويم که صاحب تو (امام صادق (ع)) در مدينه به من خبر داد که تو کشته خواهي شد و به دار آويخته مي‌شوي! در نزد آن حضرت صحيفه‌اي است که در آن قتل و به دار کشيده شدن من نوشته شده است.

احول مي‌گويد: چون براي حج حرکت کردم، جريان مناظره خود با زيد را براي امام صادق (ع) بازگو کردم. حضرت فرمود:«حجت را بر او تمام کردي و راه را از جلو و عقب و راست و چپ و بالا و پايين بر او بستي و در محاجه و مناظره با او کوتاهي ننمودي».(الکافي 1: 174 حديث 5)

حديث فوق نشان مي‌دهد که عليرغم آنکه جناب زيد داراي مقامي عالي در زهد و تقوا و غيرت و ايثار بود، بحديکه امام صادق (ع) بر شهادت او گريستند، و از سوي ديگر ترديدي نبود که حکومت بني‌اميه [6]حکومتي جابر و ستمکار بود، اما شرايط آن زمان، شرايط قيام نبود و درک اين موضوع تنها در حيطه امامي است که حجت خدا باشد و فعل او، وحي الهي بوده باشد.

5/ و کانوا لنا عابدين

«لنا» (براي ما) جار و مجرور و متعلق به «عابدين» است. تقديم آن بر «عابدين» براي بيان حصر است. لذا معناي آيه اين است:«و آنها تنها ما را مي‌پرستيدند».

بنابراين يکي ديگر از صفات امام حقيقي آن است که هيچگاه بجز «الله» را نپرستيده است. پس کساني که مدتي بت‌پرست بوده‌اند (مانند ابوبکر و عمر و عثمان) و لو آنکه توبه کرده باشند و مسلمان شوند، شايستهء مقام والاي امامت نيستند. همه مسلمانان متفق‌اند که حضرت علي (ع)- همچون پيامبر اکرم (ص)- لحظه‌اي بت پرست نبوده‌اند. امام باقر (ع) در تفسير آيه «ال�`َذِينَ آمَنُوا وَلَم�` يَل�`بِسُوا إِيمَانَهُم�` بِظُل�`مٍ أُولَئِكَ لَهُمُ الأم�`نُ وَهُم�` مُه�`تَدُونَ» (انعام 6: 82) مي‌فرمايد: « اين آيه در شأن امير مومنان علي‌بن‌ابي‌طالب نازل شده است، زيرا او حتي به اندازه يک چشم بر هم زدن نيز بر خدا شرک نورزيده و هرگز (بتهاي) لات و عزي را نپرستيد.» -تفسير‌فرات الکوفي، ص 134-

6/ لما صبروا و کانوا بآياتنا موقنين

در اين آيه شريفه، خداوند دو ويژگي ديگر براي امام راستين بيان فرموده است:1/ صبر 2/ يقين.

صبر و يقين دو ويژگي شاخص کساني است که خداوند آنان را براي امامت بر مي‌گزيند. لذا خداوند متعال مي‌فرمايد:«و ما از بين آنها اماماني قرار داديم... زيرا صبر پيشه کردند و به آيات ما يقين داشتند»پس علت انتخاب آنان براي امامت، صبر و يقين آنها بوده است.

- صبر:

بهترين تعريفي که از صبر شده، تعريف ابن عربي است:«الصبر حبس النفس عن الشکوي الي غير الله في رفع الله او دفعه»-الفتوحات المکيه 2: 203 باب 124-

صبر يکي از والاترين مکارم اخلاقي است. بسياري از مکارم اخلاقي و فضائل ريشه در صبر دارد. نسبت صبر به ايمان همچون نسبت سر به بدن است. همانگونه که با قطع شدن سر، بدن نيز فاسد مي‌شود، بي صبري ايمان را هم زائل مي‌کند.

امامت و رهبري بدون برخورداري از صبر غير ممکن است. خداوند متعال بارها پيامبر اسلام (ص) را دعوت به صبر و استقامت نموده است.[7] امام صادق (ع) در ضمن حديث جامعي در تشريع صبر مي‌فرمايد:«پيامبر (ص) در تمام حالات و در برابر همه مشکلات شکيبا بود و همين سبب شد که خداوند او را بشارت دهد که در خاندانش امامان و پيشوايان پيدا مي‌شوند و اين امامان را نيز توصيه به صبر کرد.»-الکافي 2: 88

- يقين به نشانه‌هاي خدا (يقين به مخلوقات خدا- مخلوقات مُلکي و ملکوتي):

امام حتماً بايد داراي مقام يقين نيز باشد. صاحب يقين کسي است که حقايق موجودات و ملکوت آنها را مي‌بيند. علامت يقين کشف حجب ملکوتيه است.

« وَكَذَلِكَ نُرِي إِب�`رَاهِيمَ مَلَكُوتَ الس�`َمَاوَاتِ وَالأر�`ضِ وَلِيَكُونَ مِنَ ال�`مُوقِنِينَ »-انعام 6: 75-

نشان دادن ملکوت (باطن) آسمانها و زمين به حضرت ابراهيم (ع) مقدمه افاضه يقين بر قلب اوست. لذا يقين با مشاهده حقايق و باطن امور حاصل مي‌شود. بهشت و جهنم در اين دنيا براي ما محجوبان، محجوب است و در قيامت که روز بروز حقايق است آشکار مي‌شود:« وَبُرِ�`زَتِ ال�`جَحِيمُ لِل�`غَاوِينَ »(شعراء 26: 91)

اما صاحبان يقين در همين دنيا هم دوزخ را مشاهده مي‌کنند:«کلا لو تعلمون علم اليقين. لَتَرَوُن�`َ ال�`جَحِيمَ »(تکاثر 102: 6)

امام کسي است که چشمان برزخي او باز است و باطن اشياء و اشخاص را در همين عالم مي‌بيند.« كَلا إِن�`َ كِتَابَ الأب�`رَارِ لَفِي عِلِ�`يِ�`ينَ وَمَا أَد�`رَاكَ مَا عِلِ�`ي�`ُونَ كِتَابٌ مَر�`قُومٌ يَش�`هَدُهُ ال�`مُقَر�`َبُونَ »(مطففين 83: 21)

صاحبان يقين که مقربين درگاه خدا هستند در همين عالم نيز «کتاب اعمال انسانها» را مشاهده مي‌کنند. از اين رو گاه اشخاصي خدمت حضرات ائمه (عليهم‌السلام) مي‌رسيده و اظهار ارادت مي‌کردند، ولي امامان منکر ولايت آنها مي‌شدند، زيرا باطن آنها را مي‌ديده‌اند.

در امت محمد (ص) از کسي به جز امير مومنان (ع) روايت نشده که فرموده باشد:« لَو�` كُشِفَ ال�`غِطَاءُ مَا از�`دَد�`تُ يَقِينا»- بحار‌الانوار 46: 135-

الله‌اکبر! معناي اين سخن مولا اين است که آن حضرت به چنان مقام «حق‌اليقيني» رسيده بوده است که حتي اگر بر فرض پرده‌هاي حجاب دنيا کنار رود و بهشت و دوزخ عيان شود. چيز تازه‌اي به معلومات علي (ع) اضافه نخواهد شد تا به يقين او افزوده شود.

پس در امت محمد (ص)، پس از رحلت پيامبر (ص) تنها کسي که شايستگي مقام امامت را داراست، حضرت علي (ع) است. زيرا تنها او داراي مقام يقين بود.

 آيا مي‌توان صاحب مقام يقين را با آنکه به تصريح مورخين بارها در رسالت پيامبر (ص) نيز ترديد نمود، مقايسه کرد؟!

ابن هشام در نقل رويداد صلح حديبيه در زمان پيامبر اکرم (ص) مي‌نويسد:

«هنگامي که قرار صلح حديبيه به انجام رسيد و جز نوشتن صلح نامه چيزي نمانده بود، عمر بن خطاب از جاي برخاست .و نزد ابوبکر آمد و گفت: مگر اين مرد پيامبر خدا نيست؟! گفت: آري. گفت: مگر ما مسلمانان نيستيم؟! گفت: آري.گفت: مگر اينان مشرک نيستند؟ گفت: آري. گفت: پس چرا در راه دين خود تن به خواري دهيم؟ ابوبکر گفت: عمر فرمان وي را بپذير که من به رسالت وي گواهي مي‌دهم! آنگاه نزد رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: اي رسول خدا مگر تو پيامبر خدا نيستي؟! حضرت فرمود: آري. گفت: مگر ما مسلمان نيستيم؟ حضرت فرمود: آري. عمر عرض کرد: مگر اينان مشرک نيستند؟ حضرت فرمود: بلي.عمر گفت: پس چرا در راه دين خود تن به خواري دهيم؟ پيامبر اکرم (ص) فرمود: من بنده خدا و پيامبر او هستم و هرگز امر وي را مخالفت نخواهم کرد و او هم هرگز مرا وا نخواهد گذاشت»-سيره‌ابن‌هشام 3: 331-

در تفسير قمي آمده است که عمر افزود:«اگر من چهل نفر همفکر داشتم با او (پيامبر (ص))مخالفت مي‌کردم! (تفسير‌القمي 2: 312)

 

 

 

فصل چهارم: امامت در قرآن III

آيه چهارم: وَيَقُولُ ال�`َذِينَ كَفَرُوا لَو�`لا أُن�`زِلَ عَلَي�`هِ آيَةٌ مِن�` رَبِ�`هِ إِن�`َمَا أَن�`تَ مُن�`ذِرٌ وَلِكُلِ�` قَو�`مٍ هَادٍ -رعد 7-

کفار قريش در اعتراض به پيامبر (ص) مي‌گفتند: اگر به راستي او پيامبر است، چرا معجزه‌اي مانند معجزات حضرت موسي (ع) و عيسي (ع) نمي‌آورد. آيه فوق نازل شد و از پاسخ دادن به آنها اعراض نمود.  در عوض، به پيامبر اکرم (ص) تسلي داده و فرمود: براستي تو بيم دهنده هستي و براي هر قومي هدايتگري است.

در اينکه مراد از «هاد» در آيه «ولکل قوم هاد» چيست؟ سه احتمال مختلف داده شده است:

1/ مراد از «منذر» و «هادي» يکي است و آن پيامبر اکرم است. در این صورت معناي آيه اين است: «تو تنها انذار کننده و هدايت کننده هر قوم‌هستي».

 اين تفسير قطعاً با ساختار آيه ناسازگار است. زيرا اگر بنا بود هر دو وصف براي پيامبر اسلام (ص) باشد، بايد گفته مي‌شد:«انما انت منذر و هادٍ لکل�` قوم». به عبارت ديگر جار و مجرور (لکل قوم) نبايد مقدم بر «هادي» مي‌شد و اگر مقدم مي‌شد بايد بر هر دو وصف (منذر و هادي) مقدم مي‌شد. مثلاً گفته مي‌شد: انما انت لکل قوم منذر و هادٍ. و چون چنين نيست معلوم مي‌شود مراد از منذر و هادي دو شخص مختلف است. وگرنه دليلي وجود ندارد که صفت «انذار» مطلق ذکر شود و «هدايت» براي هر قوم.

2/ مراد از «هادي» خداست. اين احتمال نيز با ظاهر آيه ناسازگار است. زيرا ظاهر عبارت «ولکل قوم هاد» اين است که براي هر قومي يک هدايتگري مي‌باشد. به عبارت ديگر هر هدايتگري مخصوص قوم خاصي است. يعني به تعداد اقوام و اعصار، هدايتگر وجود دارد.[8]حال آنکه خداوند يکتا و يگانه است و با تعددي که از آيهء «و لکل قوم هاد» استفاده مي‌شود ناسازگار است.

3/ مراد از هدايتگر« دانشمندان هر قوم و عصري هستند.» اين احتمال نيز با ظاهر آيه ناسازگار است. زيرا در هر عصر و زمان و در ميان هر قومي دانشمندان فراواني وجود دارد نه يک دانشمند و ظاهر آيه آن است که در هر عصري تنها يک هدايت گر وجود دارد و گرنه خداوند مي‌فرمود:«و لکل قوم هادون».

4/ مراد از «منذر» پيامبر اکرم (ص) و مراد از «هادي» حضرت علي (ع) است.

وظيفه پيامبر (ص) به عنوان انذار کننده آن بوده است که مردم را به راه راست بياورد. سپس پس از پيامبر (ص)، هادي مردم را در صراط مستقيم به پيش مي‌برد. منذر مانند علت محدثه است و هادي مانند علت مبقيه. منذر انسانهاي مستعد را مسلمان مي‌کند و هادي آنها را در مسلمان ماندن و نگهداري دينشان هدايت مي‌کند. به عبارت فني، منذر، رسول است و هادي امام. لذا معمولاً هر کجا در قرآن ذکري از امامان شده با صفت «هدايت» معرفي شده‌اند. مانند:« وَجَعَل�`نَاهُم�` أَئِم�`َةً يَه�`دُونَ بِأَم�`رِنَا »(انبياء 21: 73) و مشابه آن در آيه 24 سوره سجده (32). پس پيامبر اسلام (ص) معرفي کننده اسلام و امام ادامه دهنده راه او و هدايتگر به تعاليم اوست.

اين معنا مناسب‌ترين معناي آيه است و روايات فراواني که از طريق شيعه و سني وارد شده همگي مؤيد همين معناست.

در اينجا تنها به ذکر يک حديث از منابع اهل سنت و يک حديث از منابع شيعه کفايت مي‌کنيم. علاقمندان به اطلاع از احاديث فراواني که در اين باره روايت شده مي‌توانند به تفاسير روايي شيعه و سني در ذيل آيه و نيز کتاب نفيس«احقاق‌الحق» جلد سوم صفحات 88 تا 92 مراجعه کنند.

حاکم در «المستدرک» از ابوبريده اسلمي نقل مي‌کند:«دعا رسول‌الله‌(ص) بِالط�`َهُورِ وَ عِن�`دَهُ عَلِي�`ُ ب�`نُ أَبِي طَالِبٍ (ع) فَأَخَذَ رَسُولُ الل�`َهِ (ص) بِيَدِ عَلِي�`ٍ (ع) بَع�`دَ مَا تَطَه�`َرَ فَأَل�`زَقَهَا بِصَد�`رِهِ ثُم�`َ قَالَ إِن�`َما أَن�`تَ مُن�`ذِرٌ ثُم�`َ رَد�`َهَا إِلَى صَد�`رِ عَلِي�`ٍ (ع) ثُم�`َ قَالَ وَ لِكُل�`ِ قَو�`مٍ هادٍ ثُم�`َ قَالَ إِن�`َكَ مَنَارَةُ ال�`أَنَامِ وَ رَايَةُ ال�`هُدَى وَ أَمِيرُ ال�`قُرَى أَش�`هَدُ عَلَى ذَلِكَ أَن�`َكَ كَذَلِكَ »-المستدرک 3: 129-

امام باقر (ع) در تفسير آيه مي‌فرمايد:«المنذر رسول‌الله (ص)، و علي‌(ع) الهادي، و في کل وقت و زمان امام منا يهديهم الي ما جاء به رسول‌الله‌(ص). (تفسير‌البرهان 4: 249)

برخي از علماي اهل سنت که چاره‌اي جز پذيرش روايات فراوان و صحيحي که در اين باره در شأن حضرت علي (ع) نيافته‌اند، براي توجيه مذهب باطل خود گفته‌اند: شکي نيست که علي (ع)هدايتگر امت است، همانگونه که ساير اصحاب پيامبر (ص) هم هدايتگر بوده‌اند. زيرا پيامبر (ص) فرموده است:«اصحابي کالنجوم بايهم اهتديتم اقتديتم».

پاسخ آن است که اولاً اين حديث از موضوعات و احاديث جعلي است.بسياري از علما و حديث شناسان اهل سنت بر اين مسئله تأکيد کرده‌اند.[9]بعلاوه چگونه ممکن است همه اصحاب پيامبر (ص) هدايتگر باشند و حال آنکه قطعاً در ميان آنها منافقين و ناکثين و مارقين و قاسطين بوده‌اند. آيا پيروي از معاويه مانند پيروي از علي (ع) باعث هدايت است؟!«فما لکم کيف تحکمون».

نکته ديگري که از اين آيه استفاده مي‌شود آن است که در هر عصري امامي وجود خواهد داشت. زيرا خداوند مي‌فرمايد:«و لکل قوم هاد». لذا مصداق هادي در زمان هر يک از امامان معصوم (ع)، امام آن زمان است، و در عصر ما حضرت مهدي روحي فداه مي‌باشد. پس اين آيه يکي از دلائل وجود امام زمان (عج) است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آيه پنجم:« قُل�` هَل�` مِن�` شُرَكَائِكُم�` مَن�` يَه�`دِي إِلَى ال�`حَقِ�` قُلِ الل�`َهُ يَه�`دِي لِل�`حَقِ�` أَفَمَن�` يَه�`دِي إِلَى ال�`حَقِ�` أَحَق�`ُ أَن�` يُت�`َبَعَ أَم�` مَن�` لا يَهِدِ�`ي إِلا أَن�` يُه�`دَى فَمَا لَكُم�` كَي�`فَ تَح�`كُمُونَ »-يونس 10: 35-

در اين آيه شريفه يک اصل عقلی ذکر شده است و آن لزوم پيروي هميشگي از حق است. ما با استناد به اين آيه اثبات خواهيم نمود که چون امام معصوم (ع) تنها کسي است که انسانها را به حق هدايت مي‌کند، و تنها بايد از او پيروي کرد.

مقدمه اول: حق بدون قيد و شرط لازم الاتباع است.

يکي از احکام فطري و عقلي، لزوم بي قيد و شرط پيروي از حق است. هر انساني به فطرت سالم خويش دوست دار حقيقت و پيروي از آن است. حتي کساني که از انديشهء باطلي پيروي مي‌کنند به گمان آنکه آن انديشه صحيح است از آن پيروي مي‌کنند. زيرا هيچکس دوست دار باطل نيست. از اين رو هيچ کس مايل نيست انديشه و کار خود را باطل بداند. نفرت از باطل و دوست داشتن حق، بهترين دليل بر تمايل فطري آدمي به حقيقت است. دليل آنکه همهء انسانها صرفنظر از دين و ملت و نژاد و رنگ، همگي دوست دار حق‌اند، آن است که خالق آنها اين تمايل را در نهاد آنها آفريده است. پس حق بودن حق به مشيت و اراده خداست. يعني چون خدا خواسته، حق و حقيقت دوست داشتني شده است. پس حق بودن حق از جانب خداست..«الحق من ربک فلاتکن من‌الممترين».(آل عمران 3: 60) ضمناً بايد معلوم باشد که مراد از «حق» حقيقت واقعي است نه واهي.

مقدمه دوم: پيروي از کسي که به سوي حق و حقيقت واقعي هدايت مي‌کند لازم الاتباع است. زيرا او مي‌داند کدام جاده به حقيقت مي‌پيوندد. به عبارت ديگر پيروي از هدايت کنندهء به حق، پيروي از حق است.

پس از ذکر دو مقدمه عقلي فوق سؤالي مطرح مي‌شود و آن اينکه چه کسي به حق هدايت مي‌کند تا از او پيروي کنيم؟

خداوند متعال پاسخ اين پرسش را در عبارت«أَ فَمَن�` يَه�`دِي إِلَى ال�`حَق�`ِ أَحَق�`ُ أَن�` يُت�`َبَعَ أَم�`َن�` لا يَهِد�`ِي إِل�`َا أَن�` يُه�`دى» داده است. فهم اين پاسخ نيازمند توضيحي است که در ذيل داده خواهد شد.

عبارت فوق يک استفهام انکاري است. استفهام انکاري سؤالي است که پاسخ آن روشن است و غرض حقيقي از سؤال، جلب توجه مخاطب است نه سؤال حقيقي.

همچنين دو عبارت«أَ فَمَن�` يَه�`دِي إِلَى ال�`حَق�`ِ أَحَق�`ُ أَن�` يُت�`َبَعَ » و « أَم�`َن�` لا يَهِد�`ِي إِل�`َا أَن�` يُه�`دى » مقابل يکديگرند. شرط استفهام انکاري آن است که جمله بايد به صورت نفي و اثبات باشد. مثلاً سؤال مي‌کني: آيا زيد را ديدي يا نديدي؟ آيا حسن درس خواند و يا درس نخواند؟

اما اگر سؤال شود: آيا حسن درس مي‌خواند يا به خود مغرور است؟ براي اينکه اين معادله استفهاميه صحيح باشد بايد گفت: منظور  سؤال کننده اين است که کسي که مغرور به خود است درس نمي‌خواند. بنابراين در جمله «مغرور به خود است» يک جمله مختفي وجود دارد و آن اينکه «درس نمي‌خواند.»

آيه شريفه گر‌چه استفهام انکاري است، اما چون طرفين آن بصورت نفي و اثبات نيست لذا جمله‌اي در آن مختفي است. يعني در درون عبارت «کسي که هدايت نمي‌يابد مگر به هدايت غير» عبارت «هدايت به حق نمي‌کند» نهفته است. لذا معناي آيه اين است که «آيا کسي که هدايت به حق مي‌کند سزاوار پيروي است يا آنکه هدايت به حق نمي‌کند».

از سوي ديگر مقابل عبارت «کسي که هدايت نمي‌يابد مگر به هدايت غير» آن است که «کسي که هدايت ذاتي يافته است».

نتيجه آنکه کسي که هدايت به حق مي‌کند کسي است که ذاتاً و به تأييد الهي هدايت يافته است نه به وسيله هدايتگري ديگران.

 

اينک با اين استاندارد به سراغ کانديداهاي خلافت پس از پيامبر (ص) مي‌رويم. همهء مورخين متفق‌اند که ابوبکر و عمر و عثمان سالهاي زيادي بت‌پرست بوده و سپس به دست ديگران اسلام آوردند. مثلاً عمر(شش سال پس از ظهور اسلام) توسط خواهر و شوهر خواهرش به اسلام گرويد. ابوبکر نيز به روايت صحيحي که طبري نقل کرده است، پس از 50 نفر بدست مسلمانان به اسلام گرويد. (تاريخ طبري2: 215)

از اين رو پيروي از آنان به نص آيه قرآن جايز نيست. اما حضرت علي (ع) تنها کسي است که- بجز وجود نازنين پيامبر (ص)- در تمام طول حيات خويش لحظه‌اي به خداوند شرک نورزيده و لذا هدايت او ذاتي بود. مراد از هدايت ذاتي آن است که به تأييد الهي بود، به توضيحي که در ذيل آيه «و اوحينا اليهم فعل الخيرات»(انبياء 73) در فصل گذشته گفته شد.

اما اينکه مي‌گوييم حضرت علي (ع) اولين مسلمان بود، بدين معناست که آن حضرت اولين کسي بود که رسالت پيامبر (ص) را تصديق کرد، نه آنکه پيش از آن- العياذ‌بالله- کافر بود. لذا معناي «اولين مسلمان» در باره حضرت علي (ع)، مشابه همان معنايي است که خداوند متعال از قول پيامبر اسلام (ص) نقل مي‌کند:«و انا اول المسلمين»-انعام 6: 163-

علاوه بر اين به نظر عقل سليم شما کداميک سزاوار پيروي است؛ عمر که حکم ساده‌ترين احکام اسلامي را نمي‌دانست و بارها مي‌گفت:«لولا علي�` لهلک عمر» يا حضرت علي (ع) که به اعتراف همه مسلمانان، تنها کسي است که پس از پيامبر (ص) صادقانه مي‌فرمود:«سلوني قبل ان تفقدوني»

 

علي و حق با يکديگرند

دليل ديگري که ثابت مي‌کند هدايتگر به حقيقت، پس از پيامبر (ص) تنها علي (ع) بود آن است که محدثين شيعه و سني از پيامبر اکرم (ص) نقل کرده‌اند که فرمود:«علي�` مع الحق و الحق�` مع علي�`» مرحوم سيد هاشم بحراني در غايه‌المرام (صفحات 539 و 540) پانزده روايت از اهل سنت و يازده روايت از شيعه در اين خصوص نقل کرده است.

 

معناي «احق»

وزن صفت تفضيلي در زبان عربي در صورتي که از فعل ثلاثي مجرد اشتقاق يافته باشد معمولاً «اَفعل» است مانند: اکبر و اعظم. 

کلمه «احق» بر وزن «افعل» است و ريشه آن هم فعل ثلاثي مجرد «حق» است. آيا در اينصورت معناي «احق» در آيه اين است که «پيروي از کسي که به سوي حق هدايت مي‌کند سزاوار‌تر است؟» اگر چنين باشد آيه دلالت بر لزوم پيروي از چنين کسي ندارد، بلکه دليل بر اولويت پيروي است با حفظ صحت پيروي از کسي که هدايت نمي‌يابد مگر به هدايت غير؟!

برخي از اهل سنت با اين بيان گفته‌اند کلمه «احق (به معناي سزاوار‌تر) در آيه شاهدي است که خلافت بلافصل حضرت علي (ع) پس از پيامبر (ص) الزامي نبوده است.

پاسخ اين است که اين تفسير، يکي از نمونه‌هاي تفسير به رأي و تحميق عوام است.«احق» گر‌چه بر وزن «افعل» است ولي در اين آيه تفضيلي نيست. زيرا:

وزن «افعل» هميشه در زبان عربي به معناي صفت تفضيلي نيست. لذا «اسود» و «ابيض» و «اعرج» گرچه همگي بر وزن افعل هستند ولي هيچيک صفت تفضيلي نيستند. خداوند متعال در قرآن مي‌فرمايد:« ثُم�`َ فَتَبَارَكَ الل�`َهُ أَح�`سَنُ ال�`خَالِقِينَ »(مومنون 23: 14) قطعاً معناي «احسن» در اين آيه صفت تفضيلي، به معناي آنکه خداوند بهترين خالقها- در مقايسه با خالقهاي خوب- خوبتر نيست. زيرا خالقي جز خداوند وجود ندارد. لذا معناي صحيح آيه آن است که بگوييم:«پس مبارک است خدايي که بهترين آفريدگار است».

در مثالهاي معمولي نيز «افعل» در غير معناي تفضيلي بکار رفته است. مثلاً مورخين گفته‌اند:«الناقص و الاشج اعدلا بني مروان». يعني يزيد بن وليد و عمر بن عبد‌العزيز دو پادشاه عادل بني مروان بودند. زيرا پادشاهان بني اميه عادل نبودند تا ايندو از ديگران عادل تر باشند. براي توضيح بيشتر در اين زمينه به کتب مفصل ادبيات عرب مانند شرح ابن عقيل جلد دوم صفحه 23 مراجعه فرماييد. دليل آنکه«احق» در اين آيه صفت تفضيلي نيست، آن است که خداوند متعال پيروي از کساني را که به سوي حق هدايت نمي‌کنند(مقابل«کساني که به سوي حق هدايت مي‌کنند) ملامت کرده و فرموده است:«فما لکم کيف تحکمون».

ملامت در اين آيه شامل همه کساني است که با عقل سليم خود مخالفت کرده و از کسانيکه به سوي حق راهنمايي نمي‌کنند پيروي مي‌کنند. مصداق اول اين ملامت، مشرکين و بت‌پرستان قريش بودند. اما بدون شک حکم آيه منحصر به آنان نيست و شامل همه کساني که از امامان باطل پيروي مي‌کنند نيز مي‌شود زيرا آنان اماماني هستند که «يدعون الي‌النار».(قصص 28: 41)

 

فصل پنجم: امامت در قرآن IV

آيه ششم:« يَو�`مَ نَد�`عُو كُل�`َ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِم�` فَمَن�` أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئِكَ يَق�`رَءُونَ كِتَابَهُم�` وَلا يُظ�`لَمُونَ فَتِيلا »(اسراء 17: 71)

1/ يوم: مراد از «يوم» روز قيامت کبري است.

2/ کل اناس: اُناس و الناس به يک معنا و جمع «انسان» است. الناس در اصل اناس بوده و ال به جاي همزه (ا) آمده است. اناس دلالت بر همه انسانها دارد اما براي تأکيد آنکه مراد همه انسانها در همه قرون و اعصار است تعبير «کل اناس» آمده است. بنابراين مراد از «کل اناس» همه آدميان از ابتدا تا پايان خلقت بشر در زمين است. اين معنا با «روز قيامت» نيز سازگار است. زيرا در قيامت کبري همه انسانها جمع خواهند شد.

3/ امامهم: با توجه به آنکه واژهء «امام» (همانگونه که در فصل دوم گفته شد) در قرآن داراي معاني مختلفي است، درباره معناي «امام» در اين آيه نيز چند احتمال داده شده است:

الف: يکي از موارد استعمال «امام» در قرآن براي کتابهاي آسماني است. مانند « وَمِن�` قَب�`لِهِ كِتَابُ مُوسَى إِمَامًا وَرَح�`مَةً » (هود 11: 17)

مراد از «امام» در آيهء مورد بحث «کتاب آسماني» نيست. زيرا همهء ملتها کتاب آسماني ندارند.

ب: لوح محفوظ: يکي ديگر از معاني «امام» در قرآن «لوح محفوظ» است. مانند« وَكُل�`َ شَي�`ءٍ أح�`صَي�`نَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ»(يس 36: 12)

مراد از «امام» در آيه مورد بحث «لوح محفوظ» نيست. زيرا«امام» به ضمير «هُم»اضافه شده است. مرجع ضمير «هُم»،«کل اناس» است. معناي اين سخن آن است که هر گروهي از انسانها امامي مخصوص به خود دارند حال آنکه لوح محفوظ يکي بيش نيست و اختصاصي به امت معيني ندارد.

ج: نامهء اعمال: برخي احتمال داده‌اند مراد از «امام» به قرينه دنباله آيه،«نامه اعمال» انسانهاست. اما نامه اعمال نمي‌تواند امام باشد. زيرا نامه عمل هر کسي تابع عمل اوست. لذا نامه اعمال به مأموم شبيه‌تر است تا به امام.

د: اين آيه شبيه آيه « كُل�`ُ أُم�`َةٍ تُد�`عَى إِلَى كِتَابِهَا »(جاثيه 45: 28) است. پاسخ آن است که اگر مراد از «کتابها» کتاب ديني آن امت است، پاسخ آن در بند الف داده شد. و اگر مراد نامه عمل اجتماعي هر امتي است، با دنباله آيه سازگار نمي‌باشد.

بنابراين معناي صحيح «امام» در آيه همان معناي رايج امام در قرآن و غير قرآن به معناي« رهبري انساني» است. لذا پيام آيه اين است که در روز قيامت کبري، گروههاي مختلف انساني را با رهبرانشان مي‌خوانيم. راهيان بهشت، رهبران بهشتي دارند و دوزخيان به دنبال رهبران دوزخي خود خواهند بود.

 

امام زمان (عج)

اين آيه دليل ديگري بر وجود امام در هر عصر و نسلي است. وجود ائمهء باطل در هر عصری به دليل کثرت آنها واضح است. علاوه بر امامان باطل، آيه شريفه ثابت مي‌کند که در هر عصري امام معصوم نيز وجود دارد.«که به هر عصري ولي قائم است».

امام معصوم در زمان پيامبر (ص)، وجود نازنين آن حضرت بوده است. و پس از ايشان، حضرت علي (ع) و سپس يازده فرزند معصوم از نسل ايشان و در زمان ما حضرت ولي عصر (عج) امام معصوم است. لذا اين آيه دليل ديگري از قرآن کريم بر وجود امام زمان (عج) است.

يعقوب بن شعيب مي‌گويد: به امام صادق (ع) عرض کرد معناي آيه «يوم ندعو کل�` اناس بامامهم» چيست؟ حضرت فرمود:«يدعو کل�` قرن من هذه الامة بامامهم». عرض کردم: در اينصورت رسول خدا (ص) با مردم زمان خود، و علي (ع) با مردم زمان خود، و حسن (ع) با مردم زمان خود، و حسين (ع) با مردم زمان خود، و هر امامي با مردم زمان خود خواهد آمد؟ حضرت فرمود: نعم. (تفسير‌البرهان 4: 584)

عبد‌الله بن سنان مي‌گويد از امام صادق (ع) در معناي « يوم ندعو کل�` اناس بامامهم » سؤال کردم، فرمود: «امامهم الذي بين اظهرهم، و هو قائم اهل زمانه».(الکافي 1: 451 حديث 3)

فضيل بن يسار مي‌گويد: از امام صادق (ع) در معناي « يوم ندعو کل�` اناس بامامهم » سؤال کردم، فرمود: « يَا فُضَي�`لُ اع�`رِف�` إِمَامَكَ فَإِن�`َكَ إِذَا عَرَف�`تَ إِمَامَكَ لَم�` يَضُر�`َكَ تَقَد�`َمَ هَذَا ال�`أَم�`رُ أَو�` تَأَخ�`َرَ وَ مَن�` عَرَفَ إِمَامَهُ ثُم�`َ مَاتَ قَب�`لَ أَن�` يَقُومَ صَاحِبُ هَذَا ال�`أَم�`رِ كَانَ بِمَن�`زِلَةِ مَن�` كَانَ قَاعِداً فِي عَس�`كَرِهِ لَا بَل�` بِمَن�`زِلَةِ مَن�` قَعَدَ تَح�`تَ لِوَائِهِ » فضيل بن يسار گفت: بعضي از اصحاب امام صادق (ع) مي‌گفتند:« بِمَن�`زِلَةِ مَنِ اس�`تُش�`هِدَ مَعَ رَسُولِ الل�`َهِ ص »-الکافي 1: 303 ج 2-

 

 

 

آيه هفتم: يَا أَي�`ُهَا ال�`َذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا الل�`َهَ وَأَطِيعُوا الر�`َسُولَ وَأُولِي الأم�`رِ مِن�`كُم�` فَإِن�` تَنَازَع�`تُم�` فِي شَي�`ءٍ فَرُد�`ُوهُ إِلَى الل�`َهِ وَالر�`َسُولِ إِن�` كُن�`تُم�` تُؤ�`مِنُونَ بِالل�`َهِ وَال�`يَو�`مِ الآخِرِ ذَلِكَ خَي�`رٌ وَأَح�`سَنُ تَأ�`وِيلا -نساء 59-

 

پيام کلي آيه

 خداوند متعال در پيش از اين آيه، به مسلمانان دستور مي‌دهد امانات را به صاحبان آن برگردانند. بدون شک يکي از مهمترين امانات «امانت رهبري» است.[10]بدنبال آن به رهبران جامعه دستور مي‌دهد بر اساس عدالت بين مردم حکومت کنند:« إِن�`َ الل�`َهَ يَأ�`مُرُكُم�` أَن�` تُؤَد�`ُوا الأمَانَاتِ إِلَى أَه�`لِهَا وَإِذَا حَكَم�`تُم�` بَي�`نَ الن�`َاسِ أَن�` تَح�`كُمُوا بِال�`عَد�`لِ (٥٨) »(نساء 58)

سپس در آيه مورد بحث به بيان وظيفه شهر‌وندان حکومت اسلامي پرداخته و به آنها دستور مي‌دهد از خدا و پيامبر (ص) و واليان امر پيروي کنند.

اين اولين باري نيست که خداوند متعال دستور به اطاعت از خدا و پيامبر (ص) داده است. اما آيهء فوق تنها آيهء قرآن است که صريحاً پس از امر به اطاعت از خدا و پيامبر (ص)، دستور اطاعت از واليان امر هم در آن صادر شده است. بلکه اطاعت از واليان امر همراه با اطاعت از پيامبر (ص) ذکر شده است. از اين رو آيه فوق يکي از آيات بسيار مهم در بحث امامت و رهبري است.

معناي «اولي‌الامر»: اولو (يا در حالت مفعولي: اولي) اسم جمع به معني «صاحبان» و مفرد آن «ذو» يعني صاحب است. مراد از «الامر» بدون شک امر رهبري است. مشابه آن در قرآن کريم آيه «و شاورهم في الامر» (آل عمران 159) است. حضرت علي (ع) در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد:«فلم�`ا نهضت بالامر نکثت طائفة» (خطبه 3) بنابراين اولو‌الامر يعني واليان حکومت و زمامداران. اطاعت از «ولي امر»(مفرد اولي‌الامر) به تصريح آيه فوق مانند اطاعت از پيامبر (ص) واجب است. کسي که اطاعت او مانند پيامبر (ص) واجب باشد قطعاً امام و رهبر جامعه اسلامي پس از پيامبر (ص) خواهد بود.

در اينکه مصداق- يا مصاديق-«اولي‌الامر» چه کساني هستند سه قول وجود دارد:

1- اهل سنت: «اولي‌الامر» صفتي عام و قابل انطباق با هر زمامدار مسلماني است. پس مراد از آن يا همه زمامداران مسلمان است يا لااقل زمامداران عادل

2- اکثريت قريب به اتفاق شيعه:«اولي‌الامر» مانند«الرسول» صفت است و همانگونه که «الرسول» يک مصداق خارجي معين دارد،« اولي‌الامر» هم مصداق خاصي دارد و آن 12 امام اهل بيت عليهم‌السلام اند.

3- برخي از شيعه:«اولي‌الامر» صفتي عام است ولي بارزترين مصداق آن امامان اهل بيت عليهم‌السلام هستند.

نظر اول: نظريات اهل سنت در مصداق «اولي‌الامر»

روايات اهل سنت در تفسير«اولي‌الامر» متفاوت است از همين رو نظرات مفسرين اهل سنت نيز در بيان معنا و مصداق «اولي‌الامر» متشتت است. پنج نظريه زير معروفترين نظريات اهل سنت در بيان مراد از «اولي‌الامر» است:

1/ رؤساي ارتش

2/ دانشمندان

3/ اهل حل و عقد: خبرگان جامعه مسلمان

4/ خلفاي راشدين

5/ هر خليفه و پادشاه مسلماني

پيروان هر نظريه‌اي براي اثبات نظر خود به گونه‌اي به ظاهر آيه و يا روايتي از روايات اهل سنت استناد کرده و از بقيه روايات صرفنظر نموده‌اند.

نظر دوم: نظريه شيعه در مصداق «اولي‌الامر»

تقريباً همه دانشمندان شيعه به پيروي از روايات فراوان و بدون تعارضي که از امامان اهل بيت (ع) روايت شده، معتقدند مصداق «اولي‌الامر» تنها حضرت علي (ع) و يازده جانشين معصوم آن حضرت مي‌باشند.

نظر سوم: ممکن است نظريه سومي نيز ارائه شود و آن اينکه «واليان امر»، زمامداراني هستند که از سوي پيامبر (ص) تعيين شده‌اند و پيروي از آنان مانند پيروي از پيامبر (ص) واجب است. زيرا پيروي از آنان در حقيقت پيروي از امر پيامبر (ص) است. لذا امامان اهل بيت (ع) بارزترين مصداق «اولي‌الامر» هستند زيرا امامت آنان به انتصاب پيامبر (ص) بوده است.

متعاقباً پيروي از حاکماني که از سوي امامان اهل بيت (ع) تعيين شده‌اند نيز به دلالت التزامي آيه شريفه واجب مي‌شود. زيرا پيروي از آنان در حقيقت پيروي از امامان اهل بيت (ع) است. بنابر‌اين تفسير، پيروي از مالک اشتر به عنوان زمامدار منصوب از سوي امير‌المومنين (ع) واجب مي‌گردد. به این نظریه دو اشکال وارد شده است که در زیر به بررسی آنها می پردازیم:

اشکال اول: مرحوم علامه طباطبايي در الميزان 4: 391 و پيروان ايشان مانند مرحوم علامه طهراني در «امام شناسي» 2: 16 و استاد ما آيه‌الله مکارم شيرازي در «تفسير نمونه» 3: 438 معتقدند سياق آيه دلالت بر عصمت «اولي‌الامر» دارد. زيرا فعل «اطيعوا» يکبار براي خداوند بکار رفته و يکبار براي پيامبر (ص) و «اولي‌الامر».  پس همانگونه که اطاعت از پيامبر (ص) به تصريح آيه مطلقاً واجب است، اطاعت از «اولي‌الامر» نيز که با همان فعل «اطيعوا» به آن امر شده است، مطلقاً واجب است. اطاعت مطلق تنها از معصوم واجب است. پس «اولي‌الامر» نيز مانند«پيامبر (ص)» بايد معصوم باشند. از اين رو مصداق «اولي‌الامر» منحصر در امامان اهل بيت (ع) است.

در پاسخ اين نظريه ممکن است گفته شد: استدلال به عدم تکرار فعل «اطيعوا» در مورد «اولي‌الامر» استظهاري بيش نيست. بعلاوه اين استظهار با ساير آيات قرآن ناهماهنگ است. به عنوان مثال خداوند متعال در دو مورد در بياني بسيار مشابه دستور به پيروي از خدا و پيامبرش داده است ؛ در يکي فعل «اطيعوا» تکرار شده و در ديگري تکرار نشده است:

1/ قل اطيعوا الله و الرسول :آل عمران 32

2/ قل اطيعوا الله و اطيعوا الرسول : نور 54

همچنين در سوره مائده با تکرار فعل «اطيعوا» مي‌فرمايد:«و اطيعوا الله و اطيعوا الرسول »(مائده 5: 92)

اما در سوره انفال بدون تکرار فعل «اطيعوا» مي‌فرمايد:«و اطيعوا الله و رسوله و لا تنازعوا »(انفال 8: 46)

حقيقت آن است که از منظر قرآن کريم تفاوتي بين اطاعت پيامبر (ص) و اطاعت خدا وجود ندارد. قاعده کلي آن است که «من يطع الرسول فقد اطاع الله»(نساء 4: 80)

بنابراين تکرار و عدم تکرار فعل«اطيعوا» دليل قاطعي بر مدعاي مکتب مرحوم علامه طباطبايي نمي‌باشد. پس مي‌توان گفت: در مواردي که فعل «اطيعوا» در مورد پيامبر (ص) تکرار شده است- همانگونه که مرحوم طبرسي در مجمع‌البيان 3: 86 احتمال داده است- يا به دليل ضرورت تأکيد، و يا براي پاسخ به شبهه کساني است که گمان مي‌کرده‌اند پيروي از پیامبر (ص) واجب نیست زیرا در قرآن به صورت صریح به آن دستور داده نشده است! از این رو برای بر طرف شدن این شبهه، فعل «اطیعوا» تکرار شده است.

بنظر راقم اين سطور علت عدم تکرار فعل «اطيعوا» براي «اولي‌الامر» از اين روست که نشان دهد اطاعت از اولي‌الامر فرع اطاعت از پيامبر (ص) و منوط به امر ايشان و مبني بر اطاعت اولي‌الامر است. در نتيجه اطاعت از هر ولي امري واجب- و بلکه جايز نيست- تنها اطاعت از ولي امري که از سوي پيامبر (ص) به اين سِمت گماشته شده باشد، واجب است؛ خواه آن ولي امر معصوم باشد- مانند حضرت امير‌المومنين (ع) و يازده فرزند معصومش- يا غير معصوم- مانند رهبران ارتشي که آن حضرت تعيين مي‌فرمود مانند اسامه، والله‌اعلم.

 

اشکال ديگري که ممکن است به نظريه مرحوم علامه طباطبايي وارد شود آن است که خداوند در دنباله آيه مي‌فرمايد: «فان تنازعتم في شئ فرد�`وه الي الله و الرسول ...» اگر مصداق «اولي‌الامر» منحصر در معصومين (ع) بود، بايد امر به رجوع به آنان نيز در «هر کاري از امور دين»(في شيء) مي‌شد. لذا از اينکه خداوند متعال نفرمود:«فرد�`وه الي الله و الرسول و اولي الامر منکم» معلوم مي‌شود، حوزه اختيارات «اولي‌الامر» محدودتر از پيامبر (ص) و وابسته به اطاعت از پيامبر (ص) است نه بصورت مستقل.

ممکن است گفته شود، خداوند در آيه 83 سوره نساء همانگونه که مسلمانان را به پيامبر (ص) ارجاع داده به اولي‌الامر هم ارجاع داده است:

« وَإِذَا جَاءَهُم�` أَم�`رٌ مِنَ الأم�`نِ أَوِ ال�`خَو�`فِ أَذَاعُوا بِهِ وَلَو�` رَد�`ُوهُ إِلَى الر�`َسُولِ وَإِلَى أُولِي الأم�`رِ مِن�`هُم�` لَعَلِمَهُ ال�`َذِينَ يَس�`تَن�`بِطُونَهُ مِن�`هُم�` »

پاسخ آن است که موضوع اين آيه با آيه مورد بحث بسيار متفاوت و محدودتر از آن است. موضوع اين آيه بيان راهکارهاي تبيين و کشف و خنثي کردن شايعات است، حال آنکه در آيه مورد بحث امر به رجوع به خدا و پيامبر (ص) در همه موارد اختلافي شده است.

مهمترين موضوع اختلافي امت اسلامي درباره خليفه پس از پيامبر (ص) است. به نص آيه مورد بحث، براي يافتن پاسخ صحيح اين اختلاف بايد به سراغ قرآن کريم و بررسي آيات امامت و روايت متواتري که از پيامبر (ص) در اين مورد وارد شده است، رفت. بنابر اين استناد به اجماع باصطلاح- اهل حل و عقد (براي توجيه خلافت ابوبکر)، و يا استناد به انتصاب غير معصوم (براي توجيه خلافت امر) و يا استناد به شوراي فرمايشي (براي توجيه خلافت عثمان) همگي مخالف با تصريح قرآن در ضرورت وجوب رجوع به حکم خدا و پيامبر (ص) در موارد خلافي است. از اين رو شيعه، خلافت بلافصل حضرت علي (ع) را پس از پيامبر (ص)، با استناد به آيات فراوان قرآن و احاديث متواتر پيامبر (ص) که در کتب فريقين نقل شده ثابت مي‌کند.

 

اشکال دوم: روايات فراواني که از اهل بيت عصمت و طهارت عليهم‌السلام به حد استفاضه نقل شده، مصداق «اولي‌الامر» را منحصر به امامان معصوم (ع) نموده است.

بُريد عِجلي از امام باقر (ع) در تفسير «اولي‌الامر» در آيه نقل مي‌کند:« إِي�`َانَا عَنَى خَاص�`َةً أَمَرَ جَمِيعَ ال�`مُؤ�`مِنِينَ إِلَى يَو�`مِ ال�`قِيَامَةِ بِطَاعَتِنَا »-الکافي 1: 276

پاسخ: در پاسخ اين اشکال ممکن است گفته شد که حصر در فرمايش امام باقر (ع)، حصر اضافي است نه حقيقي.

توضيح آنکه مقصود امام باقر (ع) و همه رواياتي که مصداق «اولي‌الامر» را منحصر به دوازده امام عليهم‌السلام نموده‌اند آن است که در زمان حضرات معصومين (ع) قطعاً بارزترين مصداق «اولي‌الامر» آنها هستند. لذا امام باقر (ع) براي آنکه به مردم زمان خود ياد دهد که مصداق «اولي‌الامر» حکام ظالم بني اميه و بني عباس نيستند. فرموده است: مراد تنها ما هستيم. زيرا آن حضرات تنها واليان امري هستند که پيامبر (ص) پس از خود امر به اطاعت آنها نموده است.

پس از آنجا که حکام زمان امامان معصومين (ع) از جانب پيامبر (ص) منصوب نشده‌اند، ولايت آنها مشروعيت نداشته و مصداق منحصر به فرد «اولي‌الامر» امامان معصومين (ع) بوده‌اند.

بنابراين بنظر مي‌رسد در عين آنکه مصداق آيه در زمان نزول آن منحصر به حضرت علي (ع) نبوده است و شامل همه نمايندگان پيامبر (ص) مي‌شده است، مصداق آن پس از رحلت پيامبر (ص) منحصر در دوازده امام معصومين (ع) بوده است. زيرا به تصريح خود پيامبر (ص)، آنان جانشينان آن حضرت بوده‌اند.

پس همانگونه که اطاعت مردم مدينه از حضرت علي (ع)، در زماني که پيامبر (ص)، حضرت علي (ع) را به عنوان جانشين خود و امير مدينه در دوران غيبت موقت خود- هنگام سفر به جنگ تبوک- به عنوان «ولي امر» تعیین کرده بود واجب بود، اطاعت از وي پس از رحلت پيامبر (ص) نيز به عنوان «ولي امر» منتخب پيامبر (ص) واجب بوده است. بنظر ما دليل اصلي مرحوم علامه طباطبايي و پيروان ايشان، ظاهر روايات اهل بيت (ع) است. اما اگر کسي جسارت کرده و بگويد حصر در روايات اضافي است نه حقيقي در اينصورت بين دلالت ظاهر آيه و عموميت آن با روايات اهل بيت (ع) جمع نموده است. والله‌اعلم‌بکلامه.

 

سؤال: آيا آيه شريفه دلالت بر وجوب اطاعت از «ولي فقيه» دارد؟

پاسخ: بنابر مکتب علامه طباطبايي که وجوب اطاعت «اولي‌الامر» مانند اطاعت پيامبر (ص) مطلق و بدون شرط است، آيه شريفه دلالت بر وجوب اطاعت ولي فقيه جامع شرايط ندارد. زيرا از نظر اين گروه، مصداق آيه منحصر در امامان معصوم (ع) است. لذا براي اثبات مشروعيت ولايت فقيه جامع شرايط بايد سراغ ادله ديگر رفت. اما بنابر تقرير راقم اين سطور مي‌توان از اين آيه نيز براي اثبات وجوب اطاعت ولي فقيه واجد شرايط استفاده نمود. زيرا اطاعت از او، اطاعت از اوامر امام معصوم (ع) است. همچنانکه اطاعت از مالک اشتر بر مردم مصر واجب بوده است. زيرا وي کارگزار و نماينده حضرت علي (ع) بوده است.

اگر کسي اشکال کند که «ولي فقيه» در دوران غيبت کبري نماينده خاص حضرت ولي عصر (عج) نيست؛ در پاسخ مي‌گوييم: امامان اهل بيت (ع) مسلمانان را در رفع خصومات به فقهاي واجد شرايط ارجاع داده‌اند. مانند آنچه امام صادق (ع) در مقبوله عمر‌بن‌حنظله[11] فرموده‌اند. لذا اطاعت از فقيه جامع شرايط، در واقع اطاعت از امام معصوم (ع) و قول او حجت بين مردم و امام معصوم (ع) است.

برداشتهاي غلط از آيه

1/ برخي از اهل سنت با استناد به ظاهر آيه ادعا کرده‌اند که اطاعت از هر حاکم مسلماني واجب است خواه حکومت او بنابر عدالت باشد و يا ظالمانه. آنان در تأييد اين تفسير به رأي به روايات جعلي نيز استناد کرده‌اند.

بعنوان نمونه مسلم در صحيح خود از عوف بن مالک نقل مي‌کند: که از رسول خدا (ص) شنيدم:«الا و من ولي عليه والٍ فرآه ياتي شيئاً من معصيه الله فليکره ما ياتي من معصيه الله و لا تنزعن�` يداً من طاعته» - صحيح مسلم 3: 1482-

در حديث ديگري نقل مي‌کند که سلمه بن يزيد جعفي از پيامبر (ص) سوال کرد: يا نبي‌الله، ارايت ان قامت علينا امراء يسألوننا حقهم و يمنعونا حق�`نا، فما تامرنا؟ پيامبر (ص) از او روي برگرداند و پاسخي نداد. او دوباره سوال کرد و حضرت مجدداً از او روي برگرداند. تا بالاخره با اصرار او پيامبر (ص) فرمود:اسمعوا و اطيعوا فان�`ما عليهم ما حملوا و عليکم ما حملتم-صحيح مسلم 3: 1474-

مسلم و ساير محدثين اهل سنت چند فصل در کتاب «الاماره» براي وجوب اطاعت از امراء ولو آنکه ظالم باشند منعقد نموده‌اند و بسياري از علماء اهل سنت فتوا بر حرمت خروج به سيف بر حاکم مسلمان داده‌اند ولو آنکه ظالم باشد. رک: الغدير 7: 138- 140

شکي نيست که اين روايات جعلي براي توجيه حکومتهاي جابرانه بني عباس و بني‌اميه بافته شده است. بسيار جاي تأسف است که امروزه نيز بسیاری از مسلمانان نادان با استناد به همين روايات جعلي، همچون نياکان ناخلف خود، ذلت و زبوني خويش را توجيه مي‌نمايند.

ما پيش از اين ثابت کرديم که ظاهر آيه شريفه دلالت دارد که اطاعت از اولي‌الامر فرع و منوط به اطاعت از پيامبر (ص) است. لذا حکومت حاکماني که از سوي پيامبر (ص) خواه شخصاً و يا با معرفي ويژگيها- معرفي نشده‌اند، از اساس غير قانوني است تا چه رسد به آنکه به واسطه ظلم و ستم خلع شوند. امام صادق (ع) در صحيحه ابن ابي عمير از امير‌المومنين عليهم‌السلام نقل مي‌کند:« اع�`رِفُوا الل�`َهَ بِالل�`َهِ وَ الر�`َسُولَ بِالر�`ِسَالَةِ وَ أُولِي ال�`أَم�`رِ بِال�`أَم�`رِ بِال�`مَع�`رُوفِ وَ ال�`عَد�`لِ وَ ال�`إِح�`سَانِ »-الکافي 1: 85-

2/ آيا بايد رجوع به «قرآن و سنت» نمود يا رجوع به «قرآن و اهل بيت»؟

يکي ديگر از برداشتهاي غلطي که از آيه شريفه شده است آن است که مي‌گويند در اين آيه خداوند مرجع اختلافات را «خدا و رسول خدا(ص)» و به عبارت ديگر«قرآن و سنت» معرفي کرده است.نه «قرآن و اهل بيت عليهم‌السلام» خداوند متعال مي‌فرمايد:«فان تنازعتم في شئ فرد�`وه الي الله و الي الرسول ...» بنابراين اصرار شيعه به رجوع به قرآن و اهل بيت (ع) با تعاليم قرآن ناسازگار است؟

پاسخ آن است که اولاً حديث ثقلين که پيامبر اکرم (ص) پس از خود، امت اسلامي را به قرآن و اهل بيت (ع) خود ارجاع داده‌اند از احاديث متواتري است که بسياري از محدثين شيعه و سني نقل کرده‌اند. ما‌ان‌شاء الله در مبحث «امامت در احاديث» به تفصيل در اين باره سخن خواهيم گفت. ثانياً آيه شريفه هيچگونه منافاتي با حديث ثقلين ندارد. بلکه در راستاي عمل به آيه شريفه است.

خداوند متعال به مومنين دستور داده است در موارد خلاف به قرآن کريم و رسول خدا (ص) مراجعه کنند. در دوران حيات جسمي پيامبر اکرم (ص) مرجع نهايي حل اختلافات قرآن کريم و پيامبر اکرم (ص) است.آنگاه پيامبر (ص)، اهل بيت خود را به جاي خويش به عنوان مرجع نهايي حل اختلافات و به عنوان جانشين خود و مفسر قرآن معرفي نموده است.

بنابراين رجوع به اهل بيت (ع) در صورتي که مستند به امر پيامبر (ص) باشد- که مي‌باشد- در حقيقت رجوع به پيامبر اکرم (ص) است. وجوب اطاعت«اولي‌الامر» که توسط پيامبر (ص) معرفي شده‌اند، و يا رجوع به آنها همانگونه که در آيه 83 سوره نساء به آن امر شده نيز از باب رجوع به نماينده پيامبر (ص) است.

ثالثاً رجوع به قرآن و حديث نبوي پس از رحلت پيامبر (ص)- بدون تفسير و تبيين جانشينان معصوم پيامبر (ص)- نمي‌تواند به اختلافات فيصله دهد. لذا ائمه اربعه اهل سنت با آنکه همگي به قرآن و حديث نبوي رجوع مي‌کنند در موضوعات بسياري با يکديگر اختلاف دارند.

مرحوم کليني به اسناد خود از يونس بن يعقوب حديث مفصلي را در مناظره برخي از اصحاب امام صادق (ع) با مردي شامي در حضور آن حضرت نقل مي‌کند: در بخشي از اين مناظره، هشام بن حکم (که جواني بيش نبود) به مرد شامي گفت: خداوند با تدبير و محبتي که به خلقش دارد براي آنها چه مي‌کند؟

- شامي: حجت و راهنما مي‌فرستد تا متفرق و متشتت نشوند. آن راهنما آنها را با يکديگر مهربان مي‌کند و کجي و اعوجاج آنها را راست کرده و آنها را به فرائض و واجبات خدايشان رهبري مي‌کند.

- هشام: آن راهنما کيست؟

- شامي: رسول خدا

- هشام: پس از رسول خدا، حجت چيست؟

- شامي: کتاب خدا و سنت رسول خدا

- هشام: آيا امروز براي رفع اختلاف ما کتاب خدا و سنت کافي است؟

- شامي :آري

- هشام: پس چرا من با تو اختلاف دارم و تو از شام حرکت نموده و راجع به مذاکره در مورد اختلافات اينجا آمده‌اي؟

- يونس (راوي واقعه) مي‌گويد: مرد شامي ساکت شد. حضرت صادق (ع) به شامي فرمود: چرا ساکت شدي؟ چرا سخن نمي‌گويي؟ شامي گفت: اگر بگويم ما با يکديگر اختلاف نداريم، دروغ گفته‌ام و اگر بگويم: کتاب و سنت اختلاف ما را از ميان بر مي‌دارد سخن باطلي گفته‌ام. زيرا کتاب و سنت قابل تفسير‌هاي مختلفي است که هر کس آن را طبق ميل خود به نوعي تفسير مي‌کند...

- مرد شامي به هشام گفت: پس حجت خدا پس از پيامبر (ص) کيست؟

- هشام: در اين زمان همين شخص نشسته‌اي که مردم براي زيارت او از راههاي دور مي‌آيند و ما را از خبرهاي آسمان خبر مي‌دهد و اين ميراثي است که به او از پدر و از جدش رسيده است.

- شامي: از کجا بدانم که او براستي حجت خداست؟

- هشام: درباره هر چه مي‌خواهي از او سوال کن

در اينجا امام صادق (ع) فرمود: اي شامي آيا به تو بگويم چگونه سفر کردي و راه سير تو چگونه بوده است؟ سفر و راه تو چنين و چنان بوده است.

مرد شامي به وصايت آن حضرت شهادت داد و گفت:« اشهد‌ان‌لا‌اله‌الا‌الله و ان محمداً رسول الله و انک وصي الاوصياء.»-الکافي 1: 169 173-

 

 

فصل ششم: علي عليه‌السلام در قرآن- آيات‌الفضائل I

در فصول گذشته به هفت آيه از آيات قرآن که بطور عموم دلالت بر لزوم امامت و استمرار آن داشت اشاره نموديم. از اين فصل با مهمترين آياتي که به خصوص در شأن حضرت امير‌المومنين (ع) وارد شده و دلالت بر برتري مطلق و شايستگي منحصر به فرد ايشان در بين اصحاب پيامبر (ص) بر امامت و رهبري پس از پيامبر (ص) دارد، آشنا خواهيم شد.

بحث درباره مقام و منزلت حضرت علي (ع) در قرآن، در واقع بحث از «قرآن مجسم» و وجود عيني قرآن مجيد است.

علامه نيشابوري در «المستدرک علي‌الصحيحين» به سند صحيح خود از ابو ثابت غلام ابوذر نقل مي‌کند:«در جنگ جمل در صف لشکريان حضرت علي (ع) بودم. هنگامي که ديدم در طرف مقابل عايشه ايستاده است، ترديدي در دلم ايجاد شد اما خداوند هنگام نماز ظهر آن را از دلم خارج ساخت، لذا همراه با امير مومنان جنگيدم. پس از جنگ به مدينه رفته و به ديدار ام سلمه شتافتم. به او گفتم: اي ام مومنين بخدا سوگند من براي آنکه از تو درخواست آب و نان کنم نيامده‌ام، ولي من برده ابوذر هستم. ام سلمه گفت: خوش آمدي.

من داستان را براي او گفتم، او پرسيد: هنگامي که قلبها در جولانگاه خود پرواز مي‌کردند، قلب تو کجا بود؟ گفتم: جائيکه خداوند هنگام (نماز) ظهر براي من کشف کرد. ام سلمه گفت: آفرين بر تو، شنيدم رسول خدا (ص) مي‌فرمود: علي�` مع القرآن و القرآن مع علي لن يتفرقا حتي يردا علي الحوض -المستدرک 3/ 134/ 4628-

 

پيش از ورود در بحث، پاسخ به يک سوال ضروري است و آن اينکه برخي تصور مي‌کنند طرح بحث علي (ع) در قرآن غلط است. زيرا در قرآن هيچ کجا نامي از ايشان برده نشده است.

پاسخ اين شبهه آن است که در قرآن کريم نامي از هيچيک از اصحاب پيامبر (ص) بجز زيد(در سوره احزاب) برده نشده است. علت تصريح به نام زيد و زينب رفع اتهام ناموسي از پيامبر عظيم‌الشأن اسلام است.

عدم تصريح به اسامي افراد مربوط به شيوه قرآن است. قرآن وقايع نگار تاريخي نيست، گرچه بسياري از آيات آن در ارتباط با اشخاص و وقايع تاريخي خاصي مي‌باشد. مثلاً «فرعون» لقب پادشاهان مصر باستان و عنواني مانند «پادشاه» بوده است. اين لقب 70 بار در قرآن بدون آنکه حتي يکبار تصريح به نام پادشاه شود آمده است. اکثر مورخين معتقدند مراد از فرعون مذکور در قرآن که هم عصر با حضرت موسي (ع) بوده، رامسيس دوم است. همچنين در قرآن از يکي از افراد خانواده فرعون که به حضرت موسي (ع) ايمان آورد در بيش از 20 آيه ستايش و سوره چهلم قرآن به نام او «مؤمن» ناميده شده است. با اين حال هيچ ذکري از نام او در قرآن نشده است. بنابراين عدم تصريح به اسم شخصي دليل بر آن نيست که آيه‌اي در شأن او نازل نشده است. از همين رو آيات زيادي در قرآن در مدح و يا مذمت افراد بسياري در زمان پيامبر (ص) وارد شده است. بدون آنکه تصريحي به اسامي آنها شود. از حضرت علي (ع) روايت شده است:«ما من قريش رجل ال�`ا قد نزلت فيه آيه من کتاب الله تسوقه الي الجن�`ه او نار» (ابن‌المغازلي: المناقب، ص 270)

دليل ديگري که در تعليل عدم تصريح به ذکر حضرت علي (ع) در قرآن مي‌توان ذکر کرد آن است که خداوند متعال در قرآن شرايط امامت را ذکر کرده و تطبيق آنرا به عهده پيامبر (ص) نهاده است. همچنانکه اصول کلي نماز و روزه و ساير عبادات را در قرآن ذکر کرده و جزئيات آنرا به عهده پيامبر (ص) گذاشته است. در سخنان معصومين عليهم‌السلام به اين دليل تصريح شده است.

سومين دليل آنکه هنگام نزول آيات، مصاديق آن براي اصحاب پيامبر (ص) روشن بوده و نيازي به ذکر اسامي نبوده است و در مورد نسل‌هاي آينده روايات اين نقيصه را بر طرف نموده است.

 

اقسام آيات قرآن در شأن حضرت علي (ع)

بطور کلي آياتي را که در شأن حضرت علي (ع) نازل شده است مي‌توان به سه دسته تقسيم نمود:

1/ آياتي که تأويل به آن حضرت شده است. از منظر ولايت تمام قرآن کريم در شأن حضرت امير (ع) و دشمنان ايشان است. هر کجا سخن از مومن و ستايش مومنين است مراد حضرت امير (ع) است و هر کجا از منافقين و کافرين مذمت شده است مقصود دشمنان آن حضرت است.

قرائت قرآن با اين نگرش، تأويل باطن قرآن است.[12]بسياري از تفاسير روايي که از حضرات معصومين (ع) نقل شده مربوط به اين قسم و در حقيقت تأويل باطن قرآن است.

به عنوان مثال روايات صحيحي از حضرات معصومين (ع)«النبأ العظيم» در ابتداي سوره نبأ را به امير مومنان (ع) تأويل نموده است.(رک: البرهان في تفسير القرآن 8: 194 196)

ابن عباس از امير مومنان در تأويل «امام مبين» در کريمه « وَكُل�`َ شَي�`ءٍ أح�`صَي�`نَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ »(يس 12) نقل مي‌کند: «بخدا سوگند من امام مبين هستم که حق را از باطل آشکار و جدا مي‌سازم و اين را از پيامبر (ص) به ارث بردم».(همان 6: 383 و 384)

عدم توجه به اين نکته که اين روايات ناظر به تأويل و معناي باطني آيات است سبب شده برخي از مفسرين اهل سنت از قبول اين تفاسير استنکاف نموده و بر شيعه خرده بگيرند. حال آنکه مقصود اين روايات تفسير ظاهري و تحت اللفظي آيات نيست.

 

2/ آياتي که حضرت علي (ع) بهترين مصداق آنهاست.

دسته دوم آياتي است که در شأن مومنين و متقين و نيکوکاران است. تفسير اين آيات به حضرت علي (ع) از آن روست که ايشان سرسلسله مومنين و متقين است. راويان شيعه و سني از پيامبر (ص) نقل کرده‌اند: «يا ايها الذين آمنو، الا�` و علي�` راسها و اميرها»(غايه‌المرام 1: 441)

بنابراين هرگاه روايات معصومين (ع)، «مومن» را به حضرت علي (ع) تفسير مي‌کنند مراد آن نيست که غير از ايشان کسي مومن نبوده است- بلکه مراد آن است که حضرت علي (ع) در زمان پيامبر (ص)- و البته پس از آن حضرت- کاملترين و عاليترين مصداق مومن بوده است. زيرا در فرهنگ قرآن و همچنين به حکم عقل، ايمان همه مومنين در يک درجه نبوده است. ايمان نور است نور شمع و نور خورشيد هر دو نور است اما اين کجا و آن کجا؟

قرآن کريم گاه در ستايش مومنين مي‌فرمايد:«اولئک هم المومنون حقاً»(انفال 4). در مقابل، مومنيني را که درباره موضوع خروج پيامبر (ص) از مدينه به سوي اُحد با آن حضرت مجادله و اعتراض کردند، نکوهش مي‌کند:« كَمَا أَخ�`رَجَكَ رَب�`ُكَ مِن�` بَي�`تِكَ بِال�`حَقِ�` وَإِن�`َ فَرِيقًا مِنَ ال�`مُؤ�`مِنِينَ لَكَارِهُونَ يُجَادِلُونَكَ فِي ال�`حَقِ�` بَع�`دَمَا تَبَي�`َنَ كَأَن�`َمَا يُسَاقُونَ إِلَى ال�`مَو�`تِ وَهُم�` يَن�`ظُرُونَ»(انفال 5و6)

نمونه اين قسم آيات در قرآن بسيار فراوان است. مثلاً بهترين نمونهء « وَاج�`عَل�`نَا لِل�`مُت�`َقِينَ إِمَامًا »(فرقان 74) حضرت علي (ع) است و از اين رو يکي از القاب معروف آن حضرت «امام‌المتقين» است. همچنين بهترين مصداق «الابرار» در قرآن آن حضرت و ساير اهل‌البيت (ع) هستند.(رک: آل عمران 193، انسان 5)

 

3/ آياتي که در ارتباط با فضيلتي از فضائل حضرت علي (ع) نازل شده است.

اين قسم آياتي هستند که نزول آنها در ارتباط مستقيم با حضرت علي (ع) بوده است. يکي از علوم قرآن، علم شأن نزول است. علم شأن نزول و يا اسباب نزول، مناسبتهايي را که بهانه نزول آيات بوده است نشان مي‌دهد. مثلاً آيات اول تا چهارم سوره مجادله در ارتباط با يکي از زنان انصار به نام خوله که شوهرش(اوس) او را از روي عصبانيت به رسم جاهليت طلاق داده بود نازل شده است.

گرچه در اين آيات هيچ نامي از اين زن و شوهر برده نشده است اما با توجه به داستان با مراجعه به روايات در فهم معناي آيه بسيار مهم است. راقم اين سطور در فصل هفتم«درآمدي بر علوم قرآن» در اين باره توضيح بيشتري نگاشته است.

آيات زيادي در قرآن وجود دارد که در ارتباط با فضيلتي از فضائل حضرت علي (ع) است.ما از اين آيات به «آيات الفضائل» ياد مي‌کنيم. خداوند متعال در قرآن کريم آياتي در فضائل و مکارم اخلاقي بسياري از ياران با وفاي پيامبر (ص) نازل فرموده است. اما درباره هيچيک از اصحاب پيامبر (ص) به اندازه حضرت علي (ع)«آيات فضائل» وجود ندارد. مفسر بزرگ قرآن ابن عباس- که بسياري از علماي شيعه و سني از او در تفسير قرآن روايت کرده‌اند مي‌گويد:«ما نزل في احد من کتاب الله تعالي ما نزل في علي�`»-تاريخ الخلفاء: سيوطي، ص 203-

همچنين از مجاهد روايت شده است:«درباره علي (ع) هفتاد آيه نازل شده است که هيچکس با او در اين امر شريک نيست.»-شواهد التنزيل 1: 52- ابن درويش

ابن عساکر از ابن عباس نقل مي‌کند که درباره علي (ع) 300 آيه قرآن نازل شده است. (الصواعق ‌المحرقه ص 76)[13]

با توجه به آنکه آيات قسم اول و دوم شامل قسمت اعظم قرآن مي‌شود از ذکر آنها خودداري کرده و به ذکر برخي از مهمترين آيات دسته سوم خواهيم پرداخت.

 

آيه اول از آيات الفضائل

«فَمَن�` حَاج�`َكَ فِيهِ مِن�` بَع�`دِ مَا جَاءَكَ مِنَ ال�`عِل�`مِ فَقُل�` تَعَالَو�`ا نَد�`عُ أَب�`نَاءَنَا وَأَب�`نَاءَكُم�` وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُم�` وَأَن�`فُسَنَا وَأَن�`فُسَكُم�` ثُم�`َ نَب�`تَهِل�` فَنَج�`عَل�` لَع�`نَةَ الل�`َهِ عَلَى ال�`كَاذِبِينَ » - آل عمران 61-

آيه فوق عاليترين آيه‌اي است که در فضيلت حضرت علي (ع) وارد شده است. اين آيه در ارتباط با هيئتي از رهبران مسيحي نجران نازل شده است که به مدينه آمده و با پيامبر اسلام (ص) درباره الوهيت حضرت مسيح (ع) بحث کردند. پس از آنکه مناظره‌ به نتيجه‌اي نرسيد، پيامبر اکرم (ص) آنها را دعوت به مباهله نمود. رهبران مسيحي يک روز مهلت خواستند تا با يکديگر در اين باره مشورت کنند. روز بعد، پيامبر (ص) همراه با حضرت علي (ع)، فاطمه (س) و حسن و حسين عليهم‌السلام براي مباهله حاضر شد. اسقف مسيحيان هنگامي که چشمش به چهره نوراني آنها افتاد به دوستانش گفت: من چهره‌هايي را مي‌بينم که اگر دعا کنند کوهي را از جا خواهند کند. اين مباهله هرگز به سود ما نخواهد بود و ما نابود شده و يکسال نخواهد گذشت که در تمام دنيا يک مسيحي پيدا نخواهد شد. لذا به پيامبر اکرم (ص) عرض کردند: ما مباهله را نمي‌پذيريم اما حاضريم مصالحه کنيم.

مرحوم آيه‌الله‌مرعشي نجفي در پاورقي‌هاي گرانسنگ خود بر «احقاق الحق» (احقاق‌الحق 3: 46 76) اين واقعه را از حدود 60 نفر از دانشمندان اهل سنت نقل نموده است. از جمله «مسلم» در صحيح خود در فصل فضائل علي (ع) جلد چهارم صفحه 1871 و احمد‌بن‌حنبل در مسند جلد اول صفحه 185.

شاهد ما در اين آيه تعبير «انفسنا و انفسکم» است که مصداق منحصر بفردي که پيامبر (ص) براي «انفسنا» انتخاب نمود، حضرت امير (ع) بود. پس علي (ع) نفس پيامبر (ص) و واجد کمالات معنوي پيامبر (ص) بجز نبوت- است و اين شريف‌ترين لقب براي آن حضرت است.

پيامبر اکرم (ص) صادر اول و وجود نوري ايشان اولين مخلوق خداست. نزديکترين مخلوق خدا از حيث رتبه و مقام به تعبير عرفا و به استناد آيه مورد بحث، حضرت امير‌المومنين (ع) است. ابن عربي در فتوحات مي‌گويد:«و اقرب الناس اليه (محمد ص) علي بن ابي طالب امام العالَم و سر�` الانبياء اجمعين»(الفتوحات المکيه 2: 227)

مرتضايي که کرد يزدانش                  همره جان مصطفي جانش

دو رونده چو اختر گردون                  دو برادر چو موسي و هارون

هر دو يک قبله و خردشان دو               هر دو يک روح و کالبد‌شان دو

هر دو يک دُر ز يک صدف بودند             هر دو پيرايهء شرف بودند

تا نه بگشاد علم حيدر در                     ندهد سنت پيغمبر بر

پيامبر (ص) در مناسبات متعدد از حضرت علي (ع) به عنوان «نفس من» يعني شخصي که از بسياري جهات شبيه خود من است تعبير کرده‌اند. به نمونه‌هاي زير توجه نماييد:

1) صاحب ينابيع‌الموده از مسند احمد بن حنبل نقل مي‌کند: پيامبر اکرم (ص) فرمود:« لَتَن�`تَهُن�`َ يَا بَنِي وَلِيعَةَ أَو�` لَأَب�`عَثَن�`َ إِلَي�`كُم�` رَجُلًا كَنَف�`سِي يَم�`ضِي فِيكُم�` أَم�`رِي». سپس حضرت علي (ع) را به سوي آنها فرستاد و دو مرتبه فرمود آن شخص اين است.-ينابيع‌الموده، ص 53

در يکي از جلسات مناظره‌اي که مأمون خليفه عباسي بين امام رضا (ع) و علماي اهل سنت قرار داده بود. حضرت رضا (ع) براي اثبات آنکه 5 تن آل عبا برگزيدگان الهي هستند به آياتي استشهاد فرمود: يکي از آيات «آيه مباهله (آيه مورد بحث) است. سپس از علماي اهل سنت پرسيد: به نظر شما مراد از «انفسنا» در آيه چه کسي است؟ گفتند: مراد خود پيامبر (ص) است. حضرت فرمود: اشتباه کرديد، بلکه منظور حضرت علي (ع) است. سپس با استناد به حديث فوق فرمود: دليل اين مطلب آن است که پيامبر (ص) فرمود: لَيَن�`تَهِيَن�`َ بَنُو وَلِيعَةَ أَو�` لَأَب�`عَثَن�`َ إِلَي�`هِم�` رَجُلًا كَنَف�`سِي -يعني علي‌بن‌ابي‌طالب- لذا اين خصوصيتي است که هيچکس پيش از آن حضرت و يا پس از آن حضرت بدان شرفياب نشده است. زيرا پيامبر (ص)، علي (ع) را همچون خود خواند.»(صدوق، عيون اخبار الرضا 1: 231)

2) پيامبر اکرم (ص) در مناسبات مختلف فرمود:«علي�`ٌ مني و انا من علي�`». يکي از معروفترين نمونه‌هاي آن هنگام ابلاغ آيات اول سوره برائت به مشرکين است. تقريباً همهء مفسرين و مورخين اتفاق نظر دارند که هنگامي که آيات اوليه سوره برائت نازل شد: پيامبر (ص) آيات را به ابوبکر داد تا به مشرکين در مکه ابلاغ نمايد. همينکه ابوبکر مقداري راه را پيمود، پيامبر (ص) حضرت علي (ع) را بدنبال او فرستاد و فرمود آيات را او او بگيرد و خودش آنها را به مردم مکه ابلاغ نمايد. ابوبکر برگشت و در دل يک نوع ناراحتي احساس کرد. پيامبر (ص) به او فرمود: جبرئيل بر من نازل شد و فرمود: لن يؤد�`ي ال�`ا انت او رجل منک. اکثر محدثين و مورخين اين واقعه را در ذيل تفسير آيات اول سوره برائت نقل کرده‌اند.

3) آيهء فوق و روايات متواتري که درباره سنخيت فراوان بين حضرت علي (ع) و پيامبر اکرم (ص) وارد شده بحدي است که مقام ايشان در نزد موافق و مخالف بالاتر از اصحاب پيامبر (ص) بوده است.

در بصره در منزل محمد بن عايشه شخصي از او در باره با فضيلت ترين اصحاب پيامبر (ص) سوال کرد. او گفت: ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه و زبير و ... سوال کننده پرسيد: پس علي ابن ابي‌طالب چه شد؟ گفت: آيا درباره اصحاب پيامبر (ص) سوال مي‌کني يا دربارهء «نفس پيامبر»؟ گفت: درباره اصحاب او. گفت: براستي خداي عز و جل فرموده است:«قل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم ... و انفسنا و انفسکم» پس چگونه اصحاب پیامبر (ص) مانند نفس پيامبر (ص)- يعني حضرت علي (ع)- خواهند بود؟!(ري شهري ، موسوعة‌الامام علي (ع) 8: 12)

شيعه با استناد به اين آيه مقام حضرت علي (ع) را از انبياء گذشته هم بالاتر مي‌داند.

اشکال اول:

فخر رازي؛ امام‌المشککين، بر تطبيق آيه بر اهل بيت پيامبر (ص) اشکالي مطرح کرده و آن اينکه چگونه ممکن است منظور از «ابناءنا» تنها حسن و حسين باشد، در حالي که ابناء جمع است و جمع در زبان عربي بر دو نفر گفته نمي‌شود. همچنين چگونه ممکن است مراد از «نسائنا» تنها فاطمه زهرا (س) و مراد از «انفسنا» تنها حضرت علي (ع) باشد، حال آنکه اين واژه‌ها همگي بصورت جمع آمده‌اند؟

 

 

پاسخ:

اولاً اين اجتهاد در برابر نص است. روايات فراواني که از طريق شيعه و سني در انحصار مصاديق اين آيه به اهل بيت عليهم‌السلام بقدري قوي و دلالت آنها واضح است که جايي براي شبهه‌اي باقي نمي‌گذارد. ثانياً دستور خداوند اين بود که پيامبر (ص) پسران  خود و زنان خاص خانواده خود و کساني را که به منزله جان او بودند به ميدان مباهله آورد. اين دستور منافاتي با اين ندارد که مصاديق پسران، تنها دو نفر، و زنان تنها يک نفر و آنکه به منزله جان پيامبر (ص) است تنها يک نفر باشد. لذا اگر طرف مقابل در اين مباهله شرکت مي‌کرد، مصاديق اين عناوين براي آنها مي‌توانست با توجه به شرايط آنها متفاوت باشد. اين مانند آن است که در يک مسجدي اعلام شود:«اولياء لطفاً مراقب فرزندان خود باشند.»  شما يک فرزند بيشتر نداريد و مراقب او هستيد و لذا به اين دستور عمل کرديد.

ثالثاً کساني که با اسلوب ادبي قرآن آشنا هستند بخوبي مي‌دانند که قرآن کريم در موارد زيادي عبارات را به صيغه جمع آورده، حال آنکه مصداق آن منحصر به فرد خاصي بوده است. يکي از حکمتهاي اينگونه تعابير بجهت مخفي نگه داشتن نام کسي است که درباره او صحبت مي‌شود، خواه بدليل حفظ آبروي او در مواردي که از او مذمت شده است و يا براي تجليل او و يا حفاظت قرآن از تحريف و يا بيان عموميت حکم و امثال آن.

چنين تعبيري در زبانهايي که صيغه مذکر و مونث متفاوت است مانند زبان عربي و انگليسي بسيار رايج است. در ذيل به چند نمونه قرآني که ضمائر بصورت جمع ولي مراد شخص واحدي بوده است اشاره مي‌شود:

الف: ال�`َذِينَ قَالَ لَهُمُ الن�`َاسُ إِن�`َ الن�`َاسَ قَد�` جَمَعُوا لَكُم�` فَاخ�`شَو�`هُم�` (آل عمران 173). در اين آيه بنابر برخي روايات تاريخي مراد از «الناس» اولي نعيم بن مسعود است که از ابوسفيان اموالي گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشرکان بترساند.

ب: ال�`َذِينَ يُظَاهِرُونَ مِن�`كُم�` مِن�` نِسَائِهِم�` مَا هُن�`َ أُم�`َهَاتِهِم�` إِن�` أُم�`َهَاتُهُم�` إِلا اللائِي وَلَد�`نَهُم�` وَإِن�`َهُم�` لَيَقُولُونَ مُن�`كَرًا مِنَ ال�`قَو�`لِ وَ زُورًا وَإِن�`َ الل�`َهَ لَعَفُو�`ٌ غَفُورٌ (مجادله 2) درباره يک نفر به نام «اوس» بوده است که زن خود را به رسم جاهليت طلاق داده بود، با اين حال خداوند متعال با ضمير جمع از او ياد کرده است.

 

اشکال دوم:

مراد از «انفسنا» خود پيامبر اکرم (ص) است.

دشمنان امير‌المومنين (ع) براي انکار فضائل ايشان، بر خلاف روايات صحيحي که از طريق شيعه و سني در اين باب وارد شده است، مدعي شده‌اند که مراد از «انفسنا» خود پيامبر(ص) بوده است.

پاسخ: اين اشکال نيز اولاً اجتهاد در برابر نص و مستلزم انکار رواياتي است که حتي امام المشککين درباره آنها مي‌گويد:«اهل تفسير و حديث در صحت آنها متفق‌اند.»

ثانياً با سياق آيه به هيچ وجه تطبيق ندارد. زيرا شخص فصيح هيچگاه نمي‌گويد:«خودم را دعوت مي‌کنم.» تعبير آيه اينگونه است:«تعالوا ندع ...» پس مدعوين بايد غير از دعوت کنندگان باشند.

 

اشکال سوم: شرکت عزيزان عزيزتر از جان و جگر گوشه هاي پيامبر (ص) در مباهله دلالت بر نهايت يقين ايشان به رسالت الهي خود دارد، اما دليل فضيلتي براي اهل بيت (ع) نيست.مثلاً شما براي اثبات امري که به آن يقين داريد مي‌گوييد: به جان فرزند عزيزم سوگند! اين سوگند متضمن فضيلتي براي فرزند شما نيست، گرچه شاهدي بر صدق گفتار شماست.

پاسخ: اولاً هر گاه شخصيتي همچون پيامبر (ص) به جان کسي سوگند بخورد، نشانگر فضيلت بزرگي براي آن شخص است، همانگونه که قسم الهي به جان پيامبر (ص) (لعمرک انهم لفي سکرتهم يعمهون -حجر 72-) حائز فضيلت بزرگي براي پيامبر (ص) است، شاهد اين مطلب اجماع همه مسلمانان بر فضيلت والاي پنج تن اهل کساء است.

ثانياً هم اهل بيت (ع) و هم اصحاب پيامبر (ص) اين آيه را يکي از بزرگترين فضائل اهل بيت (ع) دانسته‌اند.

مسلم در صحيح خود(4: 1871) از عامر فرزند سعد بن ابي وقاص نقل مي‌کند: پدرم گفت: معاويه به من گفت چرا علي را دشنام نمي‌دهي؟ گفتم: از زمانيکه سه چيز از پيامبر (ص) درباره علي (ع) شنيدم هرگز او را دشنام نمي‌دهم و اگر يکي از آن فضائل در حق من گفته شده بود، براي من از شتران سرخ مو(کنايه از گرانبهاترين چيز‌ها) ارزشمند تر بود. سپس آيه مباهله را به عنوان يکي از سه مورد ذکر مي‌کند.

چه زشت است که شخصيتي همچون سعد بن ابي وقاص که پسر ملعونش جنايت کربلا را آفريد به اين فضيلت اعتراف مي‌کند اما خفاشان امروز که طاقت نور ولايت را ندارد با بستن چشم خود منکر آن مي‌شوند. أَم�` يَح�`سُدُونَ الن�`َاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ الل�`َهُ مِن�` فَض�`لِهِ.

علاوه بر اين خود امير‌المومنين (ع) نيز به آيه مباهله براي ذکر فضائل خود استناد فرموده است. بعنوان نمونه رجوع کنيد به حديثي که عياشي از حريز از امام صادق (ع) از امير مومنان (ع) نقل مي‌کند.(البرهان في تفسير القرآن 2: 49 حديث 9)

 

 

مباهله آخرين راه اثبات حقانيت حضرت علي (ع)

مباهله با معاندين منحصر به مسيحياني که قائل به الوهيت مسيح (ع) هستند، نمي‌باشد. امامان اهل بيت (ع) در مواردي به اصحاب خود اجازه داده‌اند در صورتي که حريف آنها حاضر به اعتراف به برتري حضرت علي (ع) و حقانيت آن حضرت نمي‌شود و بر جهل خود اصرار مي‌ورزد، او را به مباهله دعوت نمايند.

مرحوم کليني به سند خود از ابو‌مسروق نقل مي‌کند: به امام صادق (ع) عرض کردم: با مردم (اهل سنت) مناظره مي‌کنيم و هر آيه‌اي را که در فضيلت اهل بيت (ع) است ذکر مي‌کنيم آنها شأن نزول ديگري براي آن ذکر مي‌کنند. امام (ع) فرمود: آنها را به مباهله دعوت کن. عرض کردم: چگونه؟ حضرت سه بار فرمود:«خود را اصلاح کن».

و گمان مي‌کنم فرمود: روزه بگير و غسل کن و همراه او با او به صحرا برو.آنگاه انگشتان دست راست خود را در انگشتان او گره بزن و سپس او را انصاف بده (يعني ابتدا از خود شروع کن) و بگو: اللهم رب السموات السبع و رب الارضين السبع عالم الغيب و الشهاده الرحمن الرحيم ان کان ابو مسروق جحد حقاً و اد�`عي باطلا فانزل عليه حسبانا من السماء و عذابا اليما. سپس همين نفرين را براي او بگو. سپس حضرت فرمود: پس از آن درنگ نخواهي کرد مگر آنکه اثر آن را در او خواهي ديد. ابو مسروق مي‌گويد: بخدا سوگند هيچکس را نديدم که حاضر باشد با من در اين مباهله شرکت کند.(الکافي 2: 372)

 

 

فصل هفتم: علي (ع) در قرآن: آيات فضائل II

آيه دوم از آيات الفضائل:«أَفَمَن�` كَانَ عَلَى بَيِ�`نَةٍ مِن�` رَبِ�`هِ وَيَت�`لُوهُ شَاهِدٌ مِن�`هُ وَمِن�` قَب�`لِهِ كِتَابُ مُوسَى إِمَامًا وَرَح�`مَةً أُولَئِكَ يُؤ�`مِنُونَ بِهِ وَمَن�` يَك�`فُر�` بِهِ مِنَ الأح�`زَابِ فَالن�`َارُ مَو�`عِدُهُ فَلا تَكُ فِي مِر�`يَةٍ مِن�`هُ إِن�`َهُ ال�`حَق�`ُ مِن�` رَبِ�`كَ وَلَكِن�`َ أَك�`ثَرَ الن�`َاسِ لا يُؤ�`مِنُونَ» (هود 17)

آيه مبارکه فوق دومين و مهمترين آيه از آيات فضائل امير‌المومنين (ع) است. اين آيه همانگونه که توضيح خواهيم داد- تالي تلو و مشابه آيه قبلي و از جهتي شبيه فضيلتي است که در آيه بعد ذکر خواهد شد. بنابراين حلقه وصلي بين اولين و سومين آيه از آيات فضائل مي‌باشد.

در اين آيه مراد از «صاحب بينه» رسول اکرم (ص) و مراد از «شاهد» اميرمومنان (ع) است. اين معنايي است که هم عبارت آيه شريفه و هم روايات فراواني که در تفسير آن وارد شده بر آن دلالت دارند.

آيه کريمهء فوق در سوره هود است. سوره هود از سوره‌هاي مکي قرآن است. توجه به آيات قبل و بعد از آن نشان مي‌دهد که اين آيه براي تسلي خاطر پيامبر (ص) و پايداري آن حضرت در تبليغ و نشر اسلام نازل شده است.

کفار قريش از پيامبر (ص) معجزات اقتراحي درخواست مي‌کردند. آنها اعتراض مي‌کردند که «چرا گنجي بر او نازل نشده و يا چرا فرشته‌اي همراه او نيامده است؟»

خداوند متعال ضمن پاسخ به اين بهانه جويي‌ها و لجاجت ها، به پيامبرش مي‌فرمايد:«پس آيا آن کسي که داراي بينه و بصيرت باطني روشن از جانب پروردگار خود است و در کنار او شاهدي از خود اوست و قبل از او کتاب موسي است که آن کتاب پيشواي هدايت مردم و رحمت است (مانند کسي است که چنين نيست).

مرجع ضمائر

در اين آيه شريفه ضمير مفرد مذکر متصل «ه» 9 بار بدون آنکه به مرجع آن تصريح شود تکرار شده است. همچنين اسم موصول مشترک «مَن» بدون تصريح به مقصود از آن دو بار و اسم اشاره جمع «اولئک» يکبار بدون تصريح به مشار‌اليه ذکر شده است. علاوه بر اين استفهام، در آيه یک استفهام انکاري نیز وجود دارد. به احتمال قوي پاسخ این استفهام انکاری در تقدير است. يعني معناي آيه اينچنين است: آيا کسي که چنين و چنان است مانند کسي است که چنين نيست؟

همه اين امور سبب شده است مفسرين اظهار نظرهای متفاوتي در معناي آيه شريفه بيان کنند. بنابراين اولين مرحلهء تفسير آيه، يافتن مرجع ضمائر و مشار‌اليه اسم اشاره و موصول‌هاست. به نظر مي‌رسد صحيح‌ترين و طبيعي‌ترين معناي آيه اينچنين است:

«پس آيا پيامبري که از جانب خدايش بينه‌اي دارد و بدنبال آن پيامبر، شاهدي از جنس خود آن پيامبر (ص) مي‌آيد و (بعلاوه) پيش از آن پيامبر، کتاب موسي که پيشوا و رحمت بود(در اثبات حقانيت او) آمده است(مانند کسي است که اينچنين نيست). آنها (افراد حق طلب و حقيقت‌جو) به چنين پيامبري (که اينهمه دلائل در اختيار دارد) ايمان مي‌آورند و هر کس از گروههاي مختلف به آن پيامبر (ص) کافر شود، وعده‌گاه او آتش دوزخ است. پس تو (اي پيامبر) در آنچه (قرآن و اسلام) بر تو نازل شده ترديد مکن، زيرا اين (قرآن و اسلام) سخن حقي از سوي پروردگار توست ولي بسياري از مردم(بر اثر جهل و تعصب و خود‌خواهي) ايمان نمي‌آورند.»

 

 

مقصود از «بينه»، «صاحب بينه»،«شاهد» و «يتلو»

مرحله بعدي و مهمترين بخش معناي آيه کشف معناي «بينه» و «صاحب بينه» و «شاهد» است. معروف‌ترين تفسير و قوي‌ترين احتمال که با سياق آيه هم مطابقت دارد آن است که مراد از «مَن» در «افمن کان علي بينه من ربه» شخص پيامبر اکرم (ص) است. بنابراين «صاحب بينه» پيامبر (ص) است.

کلمه «بينه» در قرآن گاه به معناي «حجت» آمده است، مانند « لِيَه�`لِكَ مَن�` هَلَكَ عَن�` بَيِ�`نَةٍ »(انفال 42) و گاه به معني معجزه و آيه، مانند:«قَد�` جَاءَت�`كُم�` بَيِ�`نَةٌ مِن�` رَبِ�`كُم�` هَذِهِ نَاقَةُ الل�`َهِ لَكُم�` »(اعراف 73) و گاه به معناي مطلق بصيرت الهي و نور باطني، مانند:« أَفَمَن�` كَانَ عَلَى بَيِ�`نَةٍ مِن�` رَبِ�`هِ كَمَن�` زُيِ�`نَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَات�`َبَعُوا أَه�`وَاءَهُم�`» (محمد 14)

مصداق «بينه» در آيه مورد بحث ظاهراً قرآن کريم است که هم حجتي است بر عليه کافران و هم معجزه است و هم بويژه براي دريافت کننده آن- حضرت رسول مکرم (ص)- بصيرت الهي و نور باطني است.

«يتلو» به معناي پهلو و کنار و دنباله کسي يا چيزي آمدن است. مانند: والقمر اذا تلاها.

«شاهد» کسي است که اداي شهادت مي‌کند. پس مراد از «شاهد» کسي است که به حقانيت رسول خدا شهادت مي‌دهد و به او ايمان مي‌آورد.

اینک سؤالی مطرح می شود و آن اینکه چه کسي است که پهلو و کنار و دنبال پيامبر (ص) بوده و به رسالت ايشان شهادت داده و ايمان آورده و ضمناً وجود او نيز از همان جوهره وجود پيامبر (ص) است؟ آيا در جهان هستي مصداقي روشن‌تر از علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) براي آن مي‌توان يافت؟

دليل اينکه مراد از «شاهد» حضرت علي (ع) است، کلمات خود آيه است. خداوند متعال مي‌فرمايد:«و يتلو شاهد منه».

1/ «يتلو» همانگونه که گفته شد به معناي پهلو و کنار و دنبال آمدن است. پس علي (ع) خليفه بلافصل پيامبر (ص) است نه بعد از آن سه!

2/ «شاهد» انساني است که گواه باشد و به چيزي گواهي دهد.

3/ «منه» يعني «از او» و ضمير«او»- همانگونه که پيش از اين گفته شد- به پيامبر (ص) بر مي‌گردد.

حضرت علي (ع) اولين کسي است که به رسالت پيامبر (ص) شهادت داد و همواره همراه آن حضرت بود و همانگونه که در آيه گذشته (آيه مباهله) توضيح داده شد.«نفس پيامبر» و «از پيامبر» بود.

حضرت امير‌المومنين (ع) در طولاني‌ترين خطبه نهج‌البلاغه به نام خطبه قاصعه مي‌فرمايد: «وَ قَد�` عَلِم�`تُم�` مَو�`ضِعِي مِن�` رَسُولِ الل�`َهِ ص بِال�`قَرَابَةِ ال�`قَرِيبَةِ وَ ال�`مَن�`زِلَةِ ال�`خَصِيصَةِ وَضَعَنِي فِي حَج�`رِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ يَضُم�`ُنِي إِلَى صَد�`رِهِ وَ يَك�`نُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِس�`ُنِي جَسَدَهُ وَ يُشِم�`ُنِي عَر�`فَهُ وَ كَانَ يَم�`ضَغُ الش�`َي�`‏ءَ ثُم�`َ يُل�`قِمُنِيهِ وَ مَا وَجَدَ لِي كَذ�`بَةً فِي قَو�`لٍ وَ لَا خَط�`لَةً فِي فِع�`لٍ وَ لَقَد�` قَرَنَ الل�`َهُ بِهِ ص مِن�` لَدُن�` كَانَ فَطِيماً أَع�`ظَمَ مَلَكٍ مِن�` مَلَائِكَتِهِ يَس�`لُكُ بِهِ طَرِيقَ ال�`مَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخ�`لَاقِ ال�`عَالَمِ لَي�`لَهُ وَ نَهَارَهُ وَ لَقَد�` كُن�`تُ أَت�`َبِعُهُ ات�`ِبَاعَ ال�`فَصِيلِ أَثَرَ أُم�`ِهِ»

حکيم سنايي

مرتضايي که کرد يزدانش                  همره جان مصطفي جانش

دو رونده چو اختر گردون                  دو برادر چو موسي و هارون

هر دو يک قبله و خردشان دو              هر دو يک روح و کالبد‌شان دو

هر دو يک دُر ز يک صدف بودند             هر دو پيرايه شرف بودند

تا نه بگشاد علم حيدر در                     ندهد سنت پيغمبر بر

بنابراين، اين آيه شبيه آيه 10 تا 12 سوره احقاف خواهد بود:« قُل�` أَرَأَي�`تُم�` إِن�` كَانَ مِن�` عِن�`دِ الل�`َهِ وَكَفَر�`تُم�` بِهِ وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِن�` بَنِي إِس�`رَائِيلَ عَلَى مِث�`لِهِ فَآمَنَ وَاس�`تَك�`بَر�`تُم�` إِن�`َ الل�`َهَ لا يَه�`دِي ال�`قَو�`مَ الظ�`َالِمِينَ وَقَالَ ال�`َذِينَ كَفَرُوا لِل�`َذِينَ آمَنُوا لَو�` كَانَ خَي�`رًا مَا سَبَقُونَا إِلَي�`هِ وَإِذ�` لَم�` يَه�`تَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هَذَا إِف�`كٌ قَدِيمٌ وَمِن�` قَب�`لِهِ كِتَابُ مُوسَى إِمَامًا وَرَح�`مَةً وَهَذَا كِتَابٌ مُصَدِ�`قٌ لِسَانًا عَرَبِي�`ًا لِيُن�`ذِرَ ال�`َذِينَ ظَلَمُوا وَبُش�`رَى لِل�`مُح�`سِنِينَ ».

«مثل قرآن» تورات اصلي است و شاهدي که از بني اسرائيل به آن گواهي داد وصي حضرت موسي (ع) يعني يوشع‌بن‌نون[14] بود. پس همانگونه که وصي حضرت موسي (ع) به تورات و ديانت حضرت موسي (ع) شهادت داد، وصي پيامبر اسلام (ص) حضرت علي (ع) هم به قرآن و رسالت آن حضرت گواهي داده است.

 

روايات

در تأييد اينکه مراد از «شاهد» در آيه مورد بحث حضرت علي (ع) است روايات زيادي از طريق شيعه و سني وارد شده است. مرحوم محدث بحراني در غايه‌المرام (صص 359- 361) و مرحوم آيه‌الله‌العظمي مرعشي در پاورقي‌هاي احقاق‌الحق (3: 352 56) بيست و سه حديث از طرق سني و يازده حديث از طرق شيعه در اين باره جمع‌آوري نموده‌اند.

در زير به چند نمونه از روايات از باب تبرک اکتفاء مي‌کنم:

سيوطي در الدر‌المنثور 4: 409 ذيل آيه از حضرت علي (ع) نقل مي‌کند: «هيچ شخصي از قريش نيست جز آنکه درباره او گروهي از آيات قرآن نازل شده است». مردي از ايشان پرسيد: درباره شما چه آيه‌اي نازل شده است؟ حضرت فرمود: آيا سوره هود را نمي‌خواني؟ «افمن کان علي بينه من ربه و تيلوه شاهد منه» . «رسول خدا (ص) بر بينه‌اي از خدايش بود و من شاهدي از او هستم.»

سيوطي اين حديث را با سه سند نقل کرده است.

همچنين از چند طريق از ابن عباس روايت شده که گفت: مراد از «شاهد منه» امير‌المومنين علي (ع) است. او اولين کسي است که به پيامبر (ص) گواهي داد و او از پيامبر (ص) است. (البرهان في تفسير القرآن 4: 94)

مرحوم بحراني همين معنا را از کتاب «المناقب» تأليف ابن‌المغازي از پيامبر (ص) هم نقل کرده است. از محدثين شيعه هم اکتفا مي‌کنم به آنچه مرحوم کليني به سند خود از احمد‌بن‌عمر حلال از امام کاظم (ع) در تفسير آيه کريمه سوال مي‌کند. حضرت فرمود:«امير‌المومنين صلوات الله الشاهد من رسول الله و رسول الله علي بينة من ربه».الکافي 1: 147

بررسي احتمالات ديگر

اکثر مفسرين اهل سنت در عين آنکه احتمال داده‌اند مراد از «شاهد» حضرت علي (ع) باشد، احتمالات ديگري نيز در معناي آيه و مصداق «شاهد» داده‌اند. به نظر ما انگيةزه اصلي جعل احتمالات ديگر يا تعصب و يا متأثر شدن از روايات مجعولي است که دروغ پردازان حديث براي مخفي کردن فضائل اهل بيت (ع) بافته‌اند. مثلاً ابن کثير شامي با تعصب هميشگي هود در ذيل تفسير آيه مي‌گويد:«گفته نشده است»!(تفسير‌ابن کثير 2: 456)

براستي اين متعصب در روز قيامت در برابر روايات زيادي که محدثين اهل سنت در اين باب نقل کرده و همگي از پيامبر (ص) و حضرت علي (ع)و ابن عباس و قيس بن سعد و ديگران نقل کرده‌اند که مراد از «شاهد منه» حضرت علي (ع) است چه پاسخي دارد؟

برخي احتمال داده‌اند مراد از «شاهد منه» جبرئيل است. سپس براي اين احتمال، رواياتي هم از ابن عباس و عکرمه نقل کرده‌اند.

بهترين دليل بر جعل اين نقلها و يا خطاياي آنها کلمه «منه» است. زيرا «شاهد منه» يعني شاهدي از جنس پيامبر (ص) و بديهي است جبرئيل (ع) فرشته است و از جنس پيامبر (ص) نيست.

مراد از «شاهد منه» قرآن نيز نمي‌باشد.زيرا قرآن کنار و عقب پيامبر (ص) نمي‌آيد و همچنين از جنس پيامبر (ص) نيست.

مراد از «شاهد منه» زبان پيامبر (ص) نيز نمي‌باشد. زيرا زبان کسي دنبال و عقب او نمي‌آيد. بعلاوه زبان کسي شاهد بر دعواي او نمي‌باشد. مگر آنکه بگوييم مراد از «زبان پيامبر (ص)» حضرت علي (ع) است. همچنانکه مرحوم ابن شهر آشوب از حماد بن سلمه از ثابت از انس (خادم پيامبر (ص)) نقل کرده که گفت: مراد از «شاهد منه» علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) است. او بخدا زبان پيامبر (ص) بود.» (المناقب 3: 85)

 

 

 

فصل هشتم: علي (ع) در قرآن: آيات الفضائلIII

آيه سوم: وَيَقُولُ ال�`َذِينَ كَفَرُوا لَس�`تَ مُر�`سَلا قُل�` كَفَى بِالل�`َهِ شَهِيدًا بَي�`نِي وَبَي�`نَكُم�` وَمَن�` عِن�`دَهُ عِل�`مُ ال�`كِتَابِ- رعد 43-

آيه فوق سومين آيه از آيات خاصي است که در فضائل امير‌المومنين (ع) مورد بحث و بررسي قرار خواهيم داد. اين آيه، آخرين آيه سوره رعد است. معناي تحت‌اللفظي آن اين است:«کافران مي‌گويند که تو رسول خدا نيستي. بگو: کافي است که خدا بين من و شما گواه باشد و کسي که در نزد او علم کتاب است.»

همه علماي شيعه متفق‌اند که مراد از «کسيکه در نزد او علم کتاب است، امير مومنان (ع) و پس از آن حضرت، يازده امام معصوم اهل بيت (ع) است. خواه مراد از «الکتاب» در آيه، قرآن کريم باشد و يا تورات و انجيل و يا لوح محفوظ، پس از پيامبر عظيم‌الشأن اسلام (ص)، کسي جز امير مومنان (ع) داناتر به آن نبوده است.

آراي علماي اهل سنت در تفسير اين آيه متشتت است. عده کمي با دانشمندان شيعه موافقت نموده و آن را در شأن امير‌المومنين (ع) دانسته‌اند. اما اکثر آنها آيه را در مورد عبد‌الله‌ابن سلام و يا ساير علماي يهود و نصاري که به اسلام گرويدند دانسته‌اند. برخي نيز مصداق آن را خود خداوند متعال دانسته و گروهي نيز گفته‌اند مراد جبرئيل (ع) است. علت اصلی این اختلافها، اختلاف نقلهايي است که در کتب روايي آنان از برخي اصحاب و تابعين در اين باره نقل شده است.

براي کشف معناي حقيقي آيه و اثبات نظر دانشمندان شيعه لازم است ابتدا نگاهي اجمالي به سوره رعد داشته و سپس به تفسير آيه و بررسي اقوال مختلف در اين زمينه بپردازيم:

سوره رعد به گفته اکثر قريب به اتفاق مورخين و محدثين مکي است و سياق آيات آن نيز بر اين حقيقت گواهي مي‌دهد.

محور اصلي مباحث اين سوره پيرامون اثبات حقانيت قرآن کريم و رسالت پيامبر اکرم (ص) است. کفار قريش منکر اعجاز قرآن کريم شده و به دنبال آن رسالت پيامبر (ص) را نيز مردود مي‌شمردند. خداوند متعال در رد ادعاي آنان اين سوره را بر پيامبر گرامي اسلام (ص) نازل نمود. شروع سوره اينگونه است:« المر تِل�`كَ آياتُ ال�`كِتابِ وَ ال�`َذِي أُن�`زِلَ إِلَي�`كَ مِن�` رَب�`ِكَ ال�`حَق�`ُ وَ لكِن�`َ أَك�`ثَرَ الن�`َاسِ لا يُؤ�`مِنُون» سپس به معرفي خداوند و عجايب آفرينش او پرداخته و در آيه هفتم گفتار منکرين قرآن و رسالت پيامبر (ص) را اينگونه نقل مي‌کند:

«وَ يَقُولُ ال�`َذِينَ كَفَرُوا لَو�` لا أُن�`زِلَ عَلَي�`هِ آيَةٌ مِن�` رَب�`ِهِ إِن�`َما أَن�`تَ مُن�`ذِرٌ وَ لِكُل�`ِ قَو�`مٍ هاد» اين اولين باري است که خداوند متعال در اين آيه اعتراض کفار را مبني بر انکار معجزه بودن قرآن و درخواست معجزات اقتراحي نقل مي‌کند. ليکن بجاي آنکه مثلاً به آنها پاسخ دهد که اين قرآن معجزه و آيه الهي است که بر محمد (ص) نازل شده، فرموده است:«همانا تو فقط يک بيم دهنده‌اي و براي هر جمعيت و گروهي هدايت کننده‌اي است.(در فصل چهارم پيرامون اين آيه به تفصيل صحبت شد).

بدنبال آن در آيه نوزدهم به طور ضمني به همان اشکال قبلي پاسخ داده و فضيلت کساني را که حقانيت قرآن را دانسته و به آن اعتراف مي‌کنند نسبت به منکرين ياد‌آور مي‌شود.

«أَ فَمَن�` يَع�`لَمُ أَن�`َما أُن�`زِلَ إِلَي�`كَ مِن�` رَب�`ِكَ ال�`حَق�`ُ كَمَن�` هُوَ أَع�`مى‏ إِن�`َما يَتَذَك�`َرُ أُولُوا ال�`أَل�`باب»

همانگونه که ملاحظه مي‌کنيد اين آيه ناظر به همان آيه اول سوره است و ضمن برتري دادن مومنين به قرآن، منکرين آن را افرادي نابينا معرفي مي‌کند.

سپس در آيه بيست و هفتم براي دومين بار همان اعتراض کفار را نقل و پاسخي ضمني به آن مي‌دهد:« وَ يَقُولُ ال�`َذِينَ كَفَرُوا لَو�` لا أُن�`زِلَ عَلَي�`هِ آيَةٌ مِن�` رَب�`ِهِ قُل�` إِن�`َ الل�`َهَ يُضِل�`ُ مَن�` يَشاءُ وَ يَه�`دِي إِلَي�`هِ مَن�` أَناب»

آنگاه در آيه سي و يکم پرده از روي عناد و کور‌دلي آنها برداشته و مي‌فرمايد:« وَ لَو�` أَن�`َ قُر�`آناً سُي�`ِرَت�` بِهِ ال�`جِبالُ أَو�` قُط�`ِعَت�` بِهِ ال�`أَر�`ضُ أَو�` كُل�`ِمَ بِهِ ال�`مَو�`تى‏ ...»يعني حتي اگر اين قرآن کتابي بود که با اعجاز بيان آن کوهها به حرکت در آورده مي‌شد و يا زمين شکافته مي‌شد و يا مردگان به سخن در آورده مي‌شدند (باز هم اين کوردلان ايمان نمي‌آوردند). لذا مناظره و استدلال منطقي با اين گروه کور‌دل بي‌حاصل است.

بالاخره در آخرين آيه اين سوره با حسن ختامي اعتراض اصلي کفار را نقل و به آن پاسخي جاويدانه مي‌دهد: « وَ يَقُولُ ال�`َذِينَ كَفَرُوا لَس�`تَ مُر�`سَلًا قُل�` كَفى‏ بِالل�`َهِ شَهِيداً بَي�`نِي وَ بَي�`نَكُم�` وَ مَن�` عِن�`دَهُ عِل�`مُ ال�`كِتاب»

پاسخ آيه شريفه به کفار آن است که اگر شب پرده منکر نور خورشيد شود گزندي به خورشيد وارد نمي‌آورد. خداوند گواه است که محمد (ص) رسول اوست و همچنين کسي که دانش تمام قرآن در نزد اوست به رسالت محمد (ص) شهادت مي‌دهد.

شهادت خداوند به رسالت پيامبر (ص) همان است که به آن حضرت با خطاب «يا ايها‌الرسول»(5: 67) و «يا ايها‌النبي»(انفال 64 و 65و...) سخن گفته و هيچگاه آن حضرت را با خطاب «يا محمد» مخاطب نساخته است. علاوه بر اين در ابتداي سوره يس با چند تأکيد فرموده است: «انک لمن المرسلين علي صراط مستقيم» و بالاخره با تصريح به اسم آن جناب فرمود:«محمد رسول الله». (فتح 29).

 

 

«کسي که در نزد او علم‌الکتاب است» کيست؟

اينک به عبارت مورد نظر در آيه رسيده‌ايم. پس از شهادت خداوند به رسالت پيامبر (ص) و تعيين آن حضرت بعنوان «آخرين پيامبر» چه کسي به رسالت آن حضرت شهادت داد؟

آيا تاريخ مسل�`م صدر اسلام کسي را جز علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) ذکر کرده است؟

از لطايف اين آيه آن است که براي اثبات آنکه مصداق اين شخص- در عصر پيامبر (ص)- کسي جز امير مومنان نبوده، يک ويژگي براي او ذکر کرده که تنها با حضرت علي (ع) تطبيق مي‌کند؛ يعني «علم تمام کتاب الهي در نزد اوست».

 

تفاوت «علم‌الکتاب» با«علمي از کتاب».

ابتدا براي فهميدن اهميت فوق‌العاده ويژگي مذکور در آيه لازم است توضيحي درباره تفاوت «علم به کتاب» و «علم به بعضي از آن» داده شود.

حضرت سليمان (ع) يکي از پيامبران بني‌اسرائيل است که خداوند به او دانش و حکومت بزرگي عطا فرمود. خداوند متعال نه تنها انسانها، بلکه جن و شياطين و پرندگان و حشرات و حتي نيروهاي طبيعي همچون باد را مسخ�`ر او نمود. « وَحُشِرَ لِسُلَي�`مَانَ جُنُودُهُ مِنَ ال�`جِنِ�` وَالإن�`سِ وَالط�`َي�`رِ فَهُم�` يُوزَعُونَ » (نمل 17) يکي از مأموران حضرت سليمان (ع) پرنده‌اي به نام هدهد بود. روزي هدهد خدمت حضرت سليمان (ع) شرفياب شد و به او از کشور آباد و سرسبز سبا و ملکه آن خبر داد و به سليمان (ع) عرض کرد که آن زن عرش بزرگي دارد.

سليمان (ع) توسط هدهد نامه‌اي براي ملکه سبا فرستاد و آنها را دعوت به اسلام کرد. ملکه سبا در پاسخ به جاي پذيرفتن دعوت، هدايايي براي سليمان (ع) فرستاد. سليمان (ع) از اين پاسخ ناراحت شد و از وزراي خود خواست تخت ملکه سبا را براي او حاضر سازند. دنبالهء داستان را از زبان معجز‌آساي قرآن بخوانيد:

« قَالَ عِف�`ريتٌ مِنَ ال�`جِنِ�` أَنَا آتِيكَ بِهِ قَب�`لَ أَن�` تَقُومَ مِن�` مَقَامِكَ وَإِنِ�`ي عَلَي�`هِ لَقَوِي�`ٌ أَمِينٌ »(نمل 39)

اولين کانديد، يکي از جنيان توانا بود، او به سليمان گفت که مي‌تواند تخت بلقيس را که صد‌ها کيلو‌متر از آنها فاصله داشت در مدتي کمتر از يکي دو ساعت حاضر کند. اما در بين وزراي سليمان (ع) انساني بود که دانايي او بيش از جن و لذا تواناتر از عفريت جنها بود. او عرض کرد:« قَالَ ال�`َذِي عِن�`دَهُ عِل�`مٌ مِنَ ال�`كِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَب�`لَ أَن�` يَر�`تَد�`َ إِلَي�`كَ طَر�`فُكَ »(نمل 40)

حرف«من» در «من‌الکتاب» براي تبعيض يعني نشان دادن بعضي و بخشي از چيزي است مانند:«منهم من کلم‌الله»(بقره 252) و يا «لن تنالو البر�` حتي تنفقوا مما تحب�`ون» (آل عمران 92) نشانه آن هم اين است که در همه اين موارد به جاي «من» مي‌توان کلمه «بعض» را استعمال کرد.

بنابراين کسي که در نزد او بخشي از دانش کتاب بود گفت: پيش از آنکه چشمت به هم بخورد آن را در نزد تو حاضر مي‌سازم. کنايه از آنکه در مدتي کمتر از يک ثانيه اينکار را خواهم کرد و بلافاصله تخت عظيم بلقيس را در نزد حضرت سليمان حاضر نمود! اين مرد توانا و دانا آصف‌بن‌برخيا وزير حضرت سليمان (ع) بود.

همانگونه که ملاحظه مي‌کنيد وزان آيه مورد بحث «و من عنده علم الکتاب»، مانند آيه 40 سوره نمل «الذي عنده علم من کتاب» است. با اين تفاوت که يکي (آصف) به بخشي از کتاب دانا بود، اما امير‌مومنان (ع) به تمامي «کتاب» دانا بود. و لذا قرآن کريم در توصيف او فرمود:«عنده علم‌الکتاب»(يعني علم به همه کتاب). به نظر شما اگر کسي داناي بخشي از کتاب الهي باشد و بتواند چنين امر خارق‌العاده‌اي را انجام داده و تخت عظيم ملکه‌اي را از صدها کيلومتر در کمتر از يک چشم بهم زدن حاضر کند، کسي که به تمام «کتاب الهي» دانا است چه خواهد کرد؟! زيرا ترديدي نيست که او اين کار را به برکت علمي که از کتاب الهي داشت انجام داد و لذا خداوند متعال او را با اين صفت معرفي نمود. همچنين در آيه مورد بحث، خداوند متعال حضرت علي (ع) را با صفت «داناي به تمام کتاب» معرفي نمود تا نشان دهد که مصداقي براي اين شخص جز علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) وجود ندارد.

براي آشنايي بيشتر با تفاوت علم حضرت علي (ع) با علم آصف به احاديث زير توجه نماييد:

حضرت صادق (ع) در ضمن حديثي ضمن قرائت آيه 40 سوره نمل از سدير(يکي از اصحاب خاص خود) مي‌پرسند: آيا مي‌داني مقدار دانش او نسبت به تمام کتاب چقدر بود؟ عرض مي‌کند: بفرماييد تا بدانم.

حضرت مي‌فرمايد:«به اندازه قطره آبي از درياي سبز» سدير مي‌گويد: عرض کردم: چقدر اين مقدار کمي است؟! حضرت مي‌فرمايد:«اما چقدر نسبت به کاري که کرد زياد است!» سپس آن حضرت ضمن قرائت آيه 43 سوره رعد مي‌فرمايد:«آيا آنکه در نزد او دانش تمام کتاب هست داناتر است يا آنکه در نزد او دانش بعضي از آن هست؟» سدير عرض مي‌کند: البته آنکه به همه آن داناتر است. حضرت فرمود:«علم‌الکتاب والله کله عندنا، علم‌الکتاب واللله کله عندنا».-الکافي 1: 200-

در حديث ديگري ابوسعيد خدري از پيامبر (ص) نقل مي‌کند که مراد از «آنکه در نزد او علم بخشي از کتاب بود»:ذالک وصي اخي سليمان بن داود. و در مورد «آنکه در نزد او علم تمام کتاب بود» فرمود: ذاک اخي علي بن‌ابي‌طالب (ع) (البرهان في تفسير القرآن 4: 301)

 

علي عليه‌السلام از همه داناتر است

معناي «الکتاب» در آيه شريفه هر چه باشد، حضرت علي (ع) تنها مصداق آن در زمان پيامبر (ص) است. زيرا محدثين درباره هيچکس جز علي (ع) نقل نکرده‌اند که دروازه شهر دانش پيامبر (ص) باشد. علاوه بر این:

1- اگر مراد از «الکتاب» قرآن کريم باشد بدون شک، پس از پيامبر (ص) علي (ع) داناترين افراد به قرآن است.

ابن‌سعد، مورخ معروف اهل سنت (متوفاي 230 هجري) از حضرت علي (ع) نقل مي‌کند:«و الله ما نزلت آية ال�`ا و قد علمت فيها نزلت، و اين نزلت و علي من نزلت، ان رب�`ي و هب لي قلبا عقولاً و لسانا طلقاً»- الطبقات الکبري 2:338-

ابن شبرمه مي‌گويد:«ما کان احد علي المنبر يقول: سلوني عم�`ا بين اللوحين ال�`ا علي بن ابي طالب»-محمد الريشهري، موسوعة الامام علي‌بن‌ابي‌طالب 10: 56 از تاريخ دمشق-

همه مفسرين قرآن، عبد‌الله‌بن‌عباس را يکي از مفسرين بزرگ قرآن مي‌دانند، حال آنکه او شاگرد حضرت علي (ع) بوده است. ابن اثير لغت شناس بزرگ شافعي مذهب (متوفاي 606 هجري قمري) از ابن عباس در مقايسهء دانش او با دانش امير مومنان (ع) نقل مي‌کند:«علمي بالقرآن في علم علي�` کالقرارة في المثعنجر»(لسان العرب ذيل کلمات «القراره» و «ثعجر») يعني «آگاهي من از قرآن نسبت به دانش علي (ع) نسبت به قرآن مانند برکه کوچکي از آب در مقايسه با قسمت عميق دريايي است که بيشترين آب در آن جمع مي‌شود.»

2- اگر مراد از «الکتاب» تورات و انجيل باشد، علي (ع) از همه به آن داناتر بود:

حضرت علي (ع) فرمود:« أنا و الله أعلم بالتوراة من أهل التوراة، و أعلم بالإنجيل من أهل الإنجيل، و أعلم بالقرآن من أهل القرآن». (تفسير فرات الکوفي ص 68 ذيل آيه 248 سوره بقره)

همچنين در حديث معروفي فرمود:« وَ الل�`َهِ لَو�` ثُنِيَت�` لِيَ ال�`وِسَادَةُ لَقَضَي�`تُ بَي�`نَ أَه�`لِ الت�`َو�`رَاةِ بِتَو�`رَاتِهِم�` وَ بَي�`نَ أَه�`لِ ال�`إِن�`جِيلِ بِإِن�`جِيلِهِم�` وَ بَي�`نَ أَه�`لِ ال�`قُر�`آنِ بِقُر�`آنِهِم»(تفسير عياشي 1: 15)

مراد حضرت (ع) از اين کلام- آنگونه که برخي پنداشته‌اند- تأييد کتب فعلي پيروان ساير اديان نيست بلکه مراد آن است که با استناد به کتب ديني هر قومي عقايد باطل آنها را به آنها ثابت خواهم کرد.

3- اگر مراد از «الکتاب» لوح محفوظ و آگاهي از امور غيبي باشد نيز علي (ع) در عصر پيامبر (ص) تنها مصداق آيه خواهد بود:

حضرت علي (ع) فرمود:«أَنَا ال�`َذِي عَلِم�`تُ عِل�`مَ ال�`مَنَايَا وَ ال�`بَلَايَا وَ ال�`قَضَايَا وَ فَص�`لَ ال�`خِطَابِ وَ ال�`أَن�`سَاب» (تفسير فرات الکوفي، ص 178) يعني«من آنم که دانش زمان پايان عمر انسانها، ابتلائات آنها، وقايع و قضايا (و يا دانش داوري بين آنها) و دانش تمييز بين حق و باطل و آگاهي از انساب را دارا هستم».

ابوذر غفاري مي‌گويد: با علي (ع) مسافرت مي‌کردم که ناگاه به سرزميني رسيديم که مورچه‌ها در آن همچون سيل بودند. من گفتم: الله اکبر آنکه آنها را شمارش کند بزرگ مرتبه است (يعني خدا).

حضرت علي (ع) فرمود: اينگونه مگو، بلکه بگو: آفريدگار آنها بزرگ مرتبه است زيرا سوگند به آنکه مرا و تو را آفريد من عدد اين مورچه‌ها را مي‌دانم و به اذن الهي حتي مي‌دانم کداميک مذکر و کداميک مونث‌اند؟!

(ينابيع‌الموده 1: 230)

بنابراين مصداقِ منحصر به فرد «کسيکه در نزد او علم کتاب است» حضرت امير مومنان (ع) است. شهادت دادن ايشان و امامان معصوم (ع) پس از وی بر حقانيت رسالت پيامبر (ص) عبارت از کرامات قولي و فعلي آنهاست، همانگونه که معجزات قولي و فعلي پيامبر (ص) شاهد صدق دعواي آن حضرت بود.

براستي آن حضرت (ع) چه زيبا در توصيف خود و يازده امام پاک عليهم‌السلام فرمود:« هُم�` مَو�`ضِعُ سِر�`ِهِ وَ لَجَأُ أَم�`رِهِ وَ عَي�`بَةُ عِل�`مِه‏ ... لَا يُقَاسُ بِآلِ مُحَم�`َدٍ ص مِن�` هَذِهِ ال�`أُم�`َةِ أَحَدٌ وَ لَا يُسَو�`َى بِهِم�` مَن�` جَرَت�` نِع�`مَتُهُم�` عَلَي�`هِ أَبَداً هُم�` أَسَاسُ الد�`ِينِ وَ عِمَادُ ال�`يَقِينِ إِلَي�`هِم�` يَفِي‏ءُ ال�`غَالِي وَ بِهِم�` يُل�`حَقُ الت�`َالِي وَ لَهُم�` خَصَائِصُ حَق�`ِ ال�`وِلَايَةِ وَ فِيهِمُ ال�`وَصِي�`َةُ وَ ال�`وِرَاثَة.» (نهج‌البلاغه خطبه 2)

 

 

فصل نهم: بررسي نظريات مخالفين(در مصداق «کسي که در نزد او علم‌الکتاب است»)

در فصل گذشته ثابت کرديم که مصداق منحصر بفرد آيه«و من عنده علم الکتاب» در زمان پيامبر اکرم (ص) امير‌المومنين علي (ع) است. در اين درس به نقل و نقد آراي مفسرين اهل سنت در اين مورد خواهيم پرداخت:

همانگونه که در فصل گذشته گفته شد آراي مفسرين و محدثين اهل سنت در مصداق اين آيه بسيار متشتت است. مجموع آراي علماي اهل سنت در اين مورد 15 نظريه است. درباره مصداق «کسيکه در نزد او علم‌الکتاب است» 5 نظريه داده‌اند:

1- مراد علماي اهل کتاب است

2- مراد عبد‌الله‌بن سلام، عالم يهودي است که مسلمان شد.

3- مراد عبد‌الله‌بن‌سلام و سلمان و تميم الداري است که همگي از علماي يهود و نصاري بوده و مسلمان شدند.

4- مراد جبرئيل است

5- مراد خداوند است.

در مورد مصداق «الکتاب» هم سه نظريه داده‌اند:

1- مراد قرآن است.

2- مراد تورات و انجيل است.

3- مراد لوح محفوظ است.

بنابراين از ضرب 5 احتمال در 3 احتمال مجموعاً 15 احتمال در معناي آيه از سوي علماي اهل سنت ابراز شده است. در اين فصل خواهيم ديد که تمامي اين سردرگمي‌ها براي فرار از اعتراف به معناي حقيقي آيه شريفه است.

از بين 15 احتمال فوق 6 احتمال آن قطعاً مردود است و آنها عبارتند از اينکه مراد از «داناي به کتاب» يکي و يا همهء علماي اهل کتاب باشد، خواه پس از مسلمان شدنشان و يا قبل از آن- و مراد از «کتاب» قرآن و يا لوح محفوظ باشد. زيرا بديهي است «علم‌قرآن» و يا «علم لوح محفوظ» در نزد آنان نبوده است.

احتمال هفتم تا نهم: مراد از «داناي به کتاب» جبرئيل است، خواه مراد از کتاب، قرآن باشد و يا تورات و انجيل و يا لوح محفوظ. سيوطي اين احتمال را از سعيد بن جبير نقل کرده است.(الدر‌المنثور 4: 669)

اين احتمال صحيح نيست زيرا مشرکين اعتقادي به جبرئيل نداشتند و بويژه که براي آنان جبرئيل (ع) موجودي نامرئي بود. لذا ذکر شهادت جبرئيل (ع) براي مشرکين بي فايده بود و عذر آنها را برطرف نمي‌کرد. بعلاوه «جبرئيل» شاهد بين پيامبر (ص) و مردم نمي‌تواند باشد زيرا مردم او را نمي‌بينند. دليل ديگر آنکه هيچگاه در قرآن اينگونه از ملائکه تعبير نشده است.

احتمال دهم تا دوازدهم: مراد از «داناي به کتاب» خداوند است، خواه مراد از کتاب، قرآن باشد و يا تورات و انجيل و يا لوح محفوظ. سيوطي اين احتمال را از مجاهد نقل کرده است. (همان مأخذ)

بدون شک خداوند متعال عالم السر و الخفيات است. قرآن و تورات و انجيل کلام اوست و لوح محفوظ علم اوست. اما مراد از «داناي به کتاب» در اين آيه نمي‌تواند خداوند متعال باشد. زيرا در اين صورت به فصاحت آيه خلل وارد شده و اشکال ادبي پيدا مي‌کند.

دليل اين امر آن است که در قسمت اول آيه شهادت خداوند ذکر شده است(کفي بالله شهيداً بيني و بينکم) و اگر مراد از «من عنده علم‌الکتاب» مجدداً خداوند باشد دو اشکال ادبي بوجود مي‌آيد:

الف- اقتضاي عطف، تفاوت معطوف و معطوف‌عليه است. مثلاً صحيح است که بگوييم: زيد و خالد در دادگاه شهادت دادند. زيرا ايندو دو نفر متفاوت هستند. اما اينکه بگوييم:«زيد و دانا در دادگاه شهادت دادند و مراد از «دانا» همان زيد باشد با فصاحت کلام مغايرت دارد[15]. لذا در آيهء فوق نمي‌توان گفت: خدا بين من و شما شاهد است و عالم به کتاب- يعني خدا- نيز شاهد است. قطعاً اين معنا مغاير با فصاحت قرآن است.

ب: اشکال دوم آن است که عطف صفت بر اسم ذات قبيح است. لذا صحيح نيست که بگوييم:«زيد و فقيه» به اين مسئله شهادت دادند. زيرا زيد اسم ذات و فقيه صفت است. همچنين در آيه مورد بحث، «الله» جل جلاله اسم ذات و «داناي به کتاب » صفت است.

احتمال سيزدهم تا پانزدهم: بيشترين احتمالي که از سوي دانشمندان اهل سنت داده شده آن است که مراد از «الکتاب» تورات و انجيل و مراد از «داناي به کتاب» يا علماي اهل کتاب است و يا عبد‌الله‌بن سلام و يا عبد‌الله‌سلام و سلمان و تميم الداري.

به دلائل زير هيچيک از احتمالات فوق صحيح نمي‌باشد:

1- سوره رعد مکي است: در فصل گذشته گفتيم که سوره رعد مکي است و عبد‌الله‌ابن‌سلام و ساير اهل کتاب در مدينه مسلمان شدند. همهء مورخين متفق‌اند که عبد‌الله‌ابن‌سلام و سلمان و تميم الداري پس از هجرت پيامبر (ص) به مدينه مسلمان شده‌اند. گرچه در مورد سال آن اختلاف نظراتي وجود دارد.

مثلاً برخي مسلمان شدن عبد‌الله‌ابن سلام را در اولين سالهاي هجرت و برخي چون شِعبي آن را دو سال قبل از رحلت پيامبر (ص) دانسته‌اند.(ابن حجر العسقلاني، الاصابة 2: 320) اما در مورد تاريخ مسلمان شدن تميم الداري همگي آن را سال نهم هجري دانسته‌اند.(همان مأخذ 1: 184)

دليل اينکه اين سوره تماماً مکي است يکي سياق آيات آن و پيوستگي همهء آيات با يکديگر است. در فصل گذشته به خوبي در اين باره توضيح داده شد. ديگري شهادت اکثر محدثين به مکي بودن آن است. حتي عده معدودي که مدعي شده‌اند آيهء آخر اين سوره (آيه مورد بحث) مدني است تنها براي توجيه اينکه مراد از «داناي به کتاب» عبد‌الله ‌بن سلام است اين ادعا را کرده‌اند.

دليل سوم بر مکي بودن همهء آيات اين سوره آن است که سيوطي از سعيد بن جُبير نقل مي‌کند که از او سوال شد آيا مراد از «من عنده علم‌الکتاب» عبد‌الله‌بن‌سلام است؟ وي با تعجب گفت: چگونه چنين چيزي ممکن است و حال آنکه اين سوره مکي است؟! (الدر‌المنثور 4: 669)

چهارمين دليل آنکه سيوطي از شعبي نقل مي‌کند:«درباره عبد‌الله‌بن‌سلام، هيچ آيه‌اي از قرآن نازل نشده است.» (همان مأخذ) از همين جهت در فصل هفتم گفتيم، عليرغم نظر اکثر مفسرين، مراد از «شاهد من بني اسرائيل» در آيات 10 تا 12 سوره احقاف، عبد‌الله‌بن سلام نیست. زيرا سوره احقاف نيز همچون سوره رعد تماماً مکي است.

بالاخره پنجمين دليل بر مکي بودن سورهء رعد و آيهء مورد بحث و عدم تطبيق آن با عبد‌الله‌بن سلام و سلمان و تميم الداري، روايتي است که سيوطي از زهري نقل مي‌کند:«عمر بن خطاب بسيار بر پيامبر (ص) سخت مي‌گرفت تا آنکه روزي به پيامبر (ص) نزديک شد و مشاهده کرد که آن حضرت مشغول نماز است. عمر شنيد پيامبر (ص) اين آيه را تلاوت مي‌کند: « وَمَا كُن�`تَ تَت�`لُو مِن�` قَب�`لِهِ مِن�` كِتَابٍ وَلا تَخُط�`ُهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لار�`تَابَ ال�`مُب�`طِلُونَ (٤٨)بَل�` هُوَ آيَاتٌ بَيِ�`نَاتٌ فِي صُدُورِ ال�`َذِينَ أُوتُوا ال�`عِل�`مَ وَمَا يَج�`حَدُ بِآيَاتِنَا إِلا الظ�`َالِمُونَ » (سوره عنکبوت 48 و 49) عمر همچنين شنيد که پيامبر (ص) مي‌خواند: «الذين کفروا لست مرسلاً ...» تا «علم‌الکتاب» پس عمر صبر کرد تا پيامبر (ص) نماز خود را به پايان رساند و سپس به دنبال آن حضرت حرکت کرده و مسلمان شد.» (الدر‌المنثور 4: 669).

همه مورخين نقل کرده‌اند که عمر بن خطاب در سال ششم بعثت اظهار نمود. در این صورت، آيه فوق چندين سال قبل از هجرت پيامبر (ص) نازل شده است.

2- اگر مراد از «داناي به کتاب» علماي يهود و نصاري باشند(احتمال سيزدهم)، آنها نه تنها شهادت به رسالت پيامبر (ص) ندادند، بلکه عليرغم آنکه به اوصاف پيامبر (ص) همچون آشنايي آنان به فرزندان خود آشنا بودند (بقره 146) اما منکر نبوت آن حضرت بودند.

اگر کسي بگويد مراد از شهادت آنها اين است که در قلب خود حقانيت پيامبر (ص) را مي‌دانستند، در پاسخ مي‌گوييم کفار قريش هم در قلب خود حقانيت پيامبر (ص) را مي‌دانستند. لذا استدلال به شهادت قلبي گروهي بي ايمان براي گروه بي ايمان ديگر حجتي نخواهد بود.

3- شهادت امثال عبد‌الله‌بن سلام و تميم‌الداري ارزشي ندارد: عبد‌الله‌بن‌سلام يکي از يهوديان هم پيمان با بني قينقاع از قبايل يهودي محارب با پيامبر (ص)- بود. او کسي است که مخالف خروج حضرت علي (ع) از مدينه و سکونت در عراق بود. ابن‌ابي الحديد مي‌گويد: هنگامي که مردم پس از قتل عثمان با امير‌المومنين (ع) بيعت کردند حضرت بدنبال گروهي فرستاد و آنان را به بيعت با خود دعوت نمود. به حضرت گفتند: آيا به دنبال حسان بن ثابت و کعب بن مالک و عبد‌الله‌ابن سلام نمي‌فرستي؟ حضرت فرمود: لا حاجة لنا فيمن لا حاجة له فينا (شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید 4: 9)

علامه شوشتري در قاموس الرجال (5: 471) مي‌گويد: طبري و مسعودي نيز اين گفتار حضرت را درباره عبد‌الله‌بن‌سلام نقل کرده‌اند. از همین رو علماي شيعه براي روايات او اعتباري قائل نيستند.

تميم بن اوس الداري نيز راهبي مسيحي بود که در سال نهم هجري براي نجات از مجازات سرقتي که از اموال مسلمان ميتي کرده بود اظهار اسلام نمود. او از کساني است که «اسرائيليات» زيادي را وارد اسلام کرد. عمر بن خطاب در زمان حکومت خود به او اجازه داد هفته‌اي يکبار پيش از خطبه‌هاي نماز جمعه سخنراني کند و عثمان به او اجازه داد دو بار در هفته سخنراني کند. ابن حجر مي‌گويد: او اولين قصه‌گو در اسلام بود و اين کار را در زمان حکومت عمر بن خطاب آغاز کرد. (الاصابه 1: 184)

آيا ممکن است خداوند متعال به پيامبرش بفرمايد براي اثبات نبوت خود به شهادت چنين افرادي استدلال نما، افرادي که قطعاً معصوم از دروغ نبوده‌اند؟! لذا آنکه شهادت او براي اثبات رسالت لازم است تنها کسي مي‌تواند باشد که معصوم است و اين جز علي بن‌ابي‌طالب (ع) نبوده است.

4- تطبيق آيه به عبد‌الله‌بن‌سلام از اسرائيليات است: به عقيده ما تطبيق آيه بر عبد‌الله‌ابن‌سلام از جمله جعل و تزوير‌هايي است که در زمان معاويه بر عليه حضرت امير (ع) انجام شده است.

جالب است که بدانيد بيشترين شايعه نزول اين آيه درباره عبد‌الله‌بن‌سلام توسط خود وي و بستگانش منتشر شده است.

سيوطي از طريق عبد‌الملک بن عمير نقل مي‌کند: نوه عبد‌الله‌بن‌سلام بنام محمد بن يوسف بن عبد‌الله‌بن‌سلام گفت: عبد‌الله‌بن‌سلام گفت: خداوند آيه « قُل�` كَفى‏ بِالل�`َهِ شَهِيداً بَي�`نِي وَ بَي�`نَكُم�` وَ مَن�` عِن�`دَهُ عِل�`مُ ال�`كِتاب » را درباره من نازل کرد! (الدر‌المنثور 4: 668)[16]

5/ هيچکس داناتر از علي (ع) به تورات و انجيل نبوده است: در درس گذشته ثابت کرديم که حتي اگر معناي «الکتاب» در آيه شريفه «تورات و انجيل» باشد، حضرت علي (ع) از همه يهوديان و مسيحيان به کتابهاي آنها داناتر بوده است. عبارت «من عنده علم الکتاب»- به توضيحي که در قبلا داده شد- اقتضاء مي‌کند که آن شخص به همه «الکتاب» آگاه باشد. هيچگاه علم عبد‌الله‌بن سلام و امثال او به تورات و انجيل به اندازه علم حضرت علي (ع) به آن کتابها نبوده است.

سوال: خداوند متعال در آيه 36 اين سوره مي‌فرمايد: «وَ ال�`َذِينَ آتَي�`ناهُمُ ال�`كِتابَ يَف�`رَحُونَ بِما أُن�`زِلَ إِلَي�`كَ وَ مِنَ ال�`أَح�`زابِ مَن�` يُن�`كِرُ بَع�`ضَه ...» بدون شک مراد از «کساني که به آنها کتاب داديم» يهود و مسيحيان است و اين آيه بهترين گواه است که همهء آيات سوره رعد مکي نمي‌باشد.

جواب:

1- نمي‌توان به طور قطع اظهار نمود که مراد از «کساني که به آنها کتاب داديم» يهود و مسيحيان است. احتمال دارد مراد مسلمانان باشند. سيوطي اين معنا را به عنوان اولين احتمال در معناي آيه از مجاهد نقل مي‌کند.(الدر‌المنثور 4: 658) در روايات شيعه نيز اين معنا از امام باقر (ع) نقل شده است.(البرهان في تفسير القرآن 4: 287) بسياري از مفسرين شيعه و سني نيز اين احتمال را ترجيح داده‌اند.

در اينصورت معناي آيه شريفه آن است که خداوند متعال در پاسخ منکرين وحياني بودن قرآن مي‌فرمايد: اصحاب محمد (ص) و مسلماناني که اين کتاب (قرآن) براي هدايت آنان فرستاده شده از نزول اين آيات بر تو خرسند مي‌شوند. (بخلاف کفار که همچنان در‌خواست معجزات اقتراحي مي‌کنند)، اما احزاب مخالف، اعم از کفار قريش و يا يهود و مسيحيان منکر برخي از قرآن مي‌شوند.[17]

اشکالي که به اين تفسير وارد است آن است که اولاً معمولاً مراد از «آتينا هم الکتاب» در قرآن، يهود و مسيحيان و چه بسا زرتشتيان است و در قرآن مرسوم نيست به مسلمانان با اين خطاب اشاره شود. ثانياً اين معنا با عبارت «بما انزل اليک» چندان سازگار نيست. زيرا به قرينهء مقابله بين «آتينا هم الکتاب» و «انزل‌اليک» مناسب‌تر است که مراد از آندو، دو کتاب متفاوت باشد.[18]

البته هيچيک از اين دو اشکال اساسي نيست و قابل پاسخ است، بويژه با توجه به آنکه هدف اين سوره از ابتدا تا انتها، اثبات حقانيت قرآن و رسالت پيامبر (ص) است. همچنين قائل شدن به اينکه مراد از «الذين آتينا‌هم‌الکتاب» يهود و نصاري است با واقعيت خارجي مطابق نيست.

زيرا هيچگاه همه يهوديان و مسيحيان از آنچه بر پيامبر اسلام (ص) نازل مي‌شده خوشحال نبوده‌اند. آري اگر خداوند فرموده بود:«و من الذين آتيناهم الکتاب يفرحون ... و من الاحزاب من ينکر...» ممکن بود گفته شود برخي از يهود و نصاري( که به پيامبر (ص) ايمان آورده بودند) از نزول قرآن خوشحال بودند. بعلاوه اگر آنها مسلمان شده‌اند ديگر مصداق «اهل کتاب» نيستند.

قياس اين آيه با آيه 52 قصص هم صحيح نيست زيرا در آن آيه قرينه لفظي وجود دارد.

2- حتي اگر مراد از «الذين آتينا‌هم الکتاب» يهود و نصاري باشد، نه دليلي بر مدني بودن آيه خواهد بود و نه دليلي بر تطبيق آن بر امثال عبد‌الله‌بن سلام. زيرا ممکن است آيه مربوط به يهوديان و مسيحياني باشد که قبل از هجرت پيامبر (ص) به مدينه مسلمان شده‌اند. مانند مسيحياني که پس از هجرت جعفر و همراهانش به حبشه مسلمان شدند، يا يهوديان و مسيحيان معدودي که در ايام اقامت پيامبر (ص) در مکه مسلمان شدند مانند ورقه‌بن نوفل.

بهر حال آيه شامل امثال عبد‌الله‌بن سلام نمي‌شود زيرا وي در مدينه مسلمان شد. و دليلي بر مدني بودن آيات سوره رعد ثابت نشد.

3- تفاوت بسياري بين تعبير «الذين آتينا‌هم‌الکتاب» و «من عنده علم‌الکتاب» وجود دارد. تعبير اول شامل هر مسلماني (اگر مراد قرآن باشد)و يا هر يهودي و مسيحي (اگر مراد تورات و انجيل باشد) مي‌شود خواه به کتاب مقدس خود آشنا باشند يا خير. اما عبارت «من عنده علم‌الکتاب» تنها شامل کسي مي‌شود که احاطه علمي کامل به «کتاب» دارد، قطعاً امثال عبد‌الله‌بن سلام فاقد چنين علمي بوده است.

 

 

فصل دهم: علي (ع) در قرآن: آيات الفضائل IV

آيه چهارم: آيه ولايت:

إِن�`َمَا وَلِي�`ُكُمُ الل�`َهُ وَرَسُولُهُ وَال�`َذِينَ آمَنُوا ال�`َذِينَ يُقِيمُونَ الص�`َلاةَ وَيُؤ�`تُونَ الز�`َكَاةَ وَهُم�` رَاكِعُونَ وَمَن�` يَتَوَل�`َ الل�`َهَ وَرَسُولَهُ وَال�`َذِينَ آمَنُوا فَإِن�`َ حِز�`بَ الل�`َهِ هُمُ ال�`غَالِبُونَ -مائده 55 و 56-

آيه فوق چهارمين آيه از آيات فضائل است که در شأن حضرت امير‌المومنين (ع) نازل شده است. اين آيه معروف به «آيه ولايت » است.

در اين فصل ابتدا معناي لفظي آيه و مفاد کلي آن را ذکر نموده و سپس به بررسي کلمات کليدي آن و شأن نزول آن پرداخته و سپس به اشکالاتي که به معناي مختار شده پاسخ خواهيم داد.

معناي لفظي

«اين است و جز اين نيست که ولي شما خداست و رسول خدا و کساني که ايمان آورده‌اند؛ کساني که اقامه نماز مي‌کنند و در حال رکوع اداي زکات مي‌کنند. و هر کس که ولايت خدا و رسول خدا و (آن) مومنان را بپذيرد، پس حقاً حزب خدا غلبه کنندگان‌اند».

در شأن نزول اين آيه آمده است که سائلي وارد مسجد شد و درخواست کمک نمود. مسلمانان مشغول نماز و عبادت بودند و کسي به او توجهي نکرد. حضرت علي (ع) مشغول نماز مستحبي بود، با انگشت به سائل اشاره نمود که انگشتري را از دست آن حضرت به عنوان «مساعدت» و صدقه برگيرد. سائل به آن حضرت نزديک شد و در حالي که ايشان در رکوع نماز بود، انگشتر را به راحتي از دست مبارک ايشان بيرون آورد. در همين حال وحي بر پيامبر (ص)- که در منزل بودند- نازل شد و آيات 55 و 56 سوره مائده براي آن حضرت آورده شد. پيامبر گرامي اسلام (ص) با جمعي از اصحاب وارد مسجد شد و پرسيد: آيا کسي در حال رکوع نماز صدقه‌اي داده است؟ سائلي که انگشتر حضرت علي (ع) را گرفته بود آن را به پيامبر (ص) نشان داد و عرض کرد: اين است آن صدقه‌اي که آن مرد که مشغول نماز خواندن است در حال رکوع به من بخشيد و من آن را از انگشتر او بيرون آوردم. پيامبر (ص) فرمود: در شأن علي (ع) آياتي نازل شده و آيات فوق را تلاوت نمود. و خدا را سپاس نمود که مقام ولايت و رهبري پس از خدا و رسول خدا (ص) را به امير‌المومنين علي (ع) واگذار شده است.

همه دانشمندان شيعه اعم از محدثين، مفسرين، مورخين و متکلمين درباره شأن نزول آيه فوق اتفاق نظر داشته و اين واقعه را از نظر سند و اعتبار تاريخي از مسل�`مات مي‌دانند. علاوه بر اين بسياري از محدثين و مورخين بزرگ اهل سنت، نزول آيه فوق را در شأن حضرت علي (ع) دانسته و ماجراي صدقه‌دادن آن حضرت در حال رکوع نماز را ذکر کرده‌اند. مرحوم علامه اميني در الغدير اين واقعه را از 66 نفر از حفاظ و مشايخ بزرگ اهل سنت با ذکر نام و کتاب‌هاي آنها نقل نموده است (الغدير 3: 156 162)

علاوه بر مفسرين و محدثين اهل سنت، متکلمين اهل سنت نيز اين واقعه را در مباحث امامت ذکر کرده‌اند. بعنوان مثال سعد‌الدين تفتازاني شافعي (متوفاي 791 هجري) در «المقاصد» و شرح آن (2: 288) پس از ذکر اينکه مفسرين متفق‌اند بر اينکه اين آيه در شأن حضرت علي (ع) نازل شده، به سادگي و در کمال تعصب مي‌گويد:«اينکه مفسرين گفته‌اند اين آيه در شأن حضرت علي (ع) نازل شده، دليل بر اين نيست که آيه منحصر به آن حضرت و محدود به ايشان است»! (الغدير 3: 16، 161)

فقهاي اهل سنت نيز در مبحث «فعل قليل در نماز»و اينکه «هر صدقه‌اي را مي‌توان زکات ناميد» به اين واقعه اشاره کرده‌اند. بعنوان نمونه رجوع کنيد به تفسير القرطبي (در ذيل آيه) که از تفاسير فقهي اهل سنت است.

علاوه بر مفسرين، محدثين، متکلمين و فقهاي اهل سنت، ادباء و شعراي بسياري نيز در باره اين واقعه اشعاري سروده‌اند. بعنوان نمونه زمخشري (متوفاي 538 هجري) مفسر و اديب نامدار اهل سنت در تفسير «الکشاف» اين آيه را در شأن صدقه دادن حضرت علي (ع) در حال رکوع نماز دانسته و نه تنها به آن اشکالي نکرده بلکه به يکي از اشکالات ادبي آن نيز پاسخ داده است.[19](الکشاف 1: 682)

در بين اشعار زيادي که درباره اين واقعه سروده شده تنها به شعر زيباي زير که از دعبل خزاعي، متوفاي 246 هجري، شاعر معروف امام رضا (ع) است بسنده مي‌کنم:

نطق القرآن بفضل آل محمد         و ولاية لعليه لم تجحد

بولاية المختار من خير الورى       بعد النبي الصادق المتودد

إذ جاءه المسكين حال صلاته         فامتد طوعا بالذراع و باليد

فتناول المسكين منه خاتما     هبة الكريم الأجودي الأجود

فاختصه الرحمن في تنزيله     من حاز مثل فخاره فليعدد

إن الإله وليكم و رسوله          و المؤمنون و من يشأ فليجحد

يكن الإله خصيمه فيها غدا        و الله ليس بمخلف في الموعد

از اين رو مرحوم ابن شهر آشوب مي‌گويد:«امت اسلامي اجماع دارند که اين آيه درباره صدقه دادن حضرت علي (ع) در حال رکوع نازل شده است. (المناقب 3: 2)  مرحوم آية‌الله مرعشي در پاورقي احقاق‌الحق 2: 399 مي‌فرمايد: «نزول اين آيه شريفه در حق امام اسلام مولانا امير‌المومنين متواتر معنوي بلکه لفظي است».

 

تفسير کلمات

«انما»: ادباي عرب متفق‌اند بر اينکه کلمه «ان» براي تأکيد جمله است و هرگاه حرف «ما» به آن اضافه شود «انما» به معني «تعيين» و «حصر» است.(نگاه کنيد: ابن منظور: لسان‌العرب 1: 2455، ابن هشام: مغني‌البيب 1: 59 و زمخشري الکشاف 3: 139 ذيل آيه 108 انبياء)

زمخشري مي‌گويد:«انما» براي منحصر کردن حکمي بر چيزي و يا منحصر کردن چيزي بر حکمي است. مانند«انما زيد قائم: يعني اين است و جز اين نيست که زيد ايستاده است و يا «انما يقوم زيد» يعني اين است و جز اين نيست که تنها زيد مي‌ايستد. بنابراين «انما» در زبان عربي مانند «ما...الا» (نيست...مگر) مي‌باشد. مثالهاي اين معنا در قرآن فراوان است مانند:«انما الصدقات للفقراء» و يا «انما الهکم اله واحد(فصلت 41: 6)

وليکم: ولي بر وزن فعيل از مصدر ولايت است. راغب در «المفردات» مي‌گويد:«الولاء و التوالي: ان يحصل شيئان فصاعداً حصولا ليس بينهما ما ليس منهما.» يعني ولاء و توالي آن است که دو چيز و يا بيشتر از دو چيز به طوري جمع شوند که هيچ چيز غير از خود آن دو چيز در ميان آندو نباشد».

اين قرب خاص در ولايت باعث مي‌شود که «ولي» حقي داشته باشد که غير او ندارد. در ذيل به چند نمونه از حق ولايت در امور معمولي اشاره مي‌کنم:

1/ ولايت وراثت: ولي ميت یا وارث ميت داراي حق ولايت است و مي‌تواند در اموال ميت تصرف نمايد.

2/ ولي صغير: ولي صغير کسي است که در همه امور صغير (شخص نابالغ) مي‌تواند تصرف نموده و تصميم بگيرد.

3/ ولي نصرت : کسي است که در امور مورد نظر همه گونه ياري و کمک را به شخصي که تحت ولايت اوست مي‌کند.

بنابراين پيام آيه مورد بحث آن است که «اين است و جز اين نيست که خداوند ولي بندگان در تدبير امور آنها- اعم از امور دنيوي و اخروي- است و ولي مومنين- در تدبير امر دين و دعوت و هدايت آنها به سوي کمال است. ولايت خدا اصل و مستقل است. سپس به اذن خداوند متعال، رسول مکرم او (ص) ولي و سرپرست مومنين است.  پس از پيامبر (ص)، مومني که در حال رکوع نماز صدقه داده است جز علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) نبوده است.  نتيجه آنکه سرپرست و رهبر جامعه اسلامي پس از پيامبر (ص) تنها حضرت علي (ع) بوده است نه ساير اصحاب آن حضرت.

سوال: چرا در اين آيه «ولي» به صورت مفرد ذکر شده و حال آنکه خدا«پيامبر (ص) و حضرت علي (ع) بيش از يک موجودند؟

جواب: زيرا ولايت الهي امر واحدي است و قابل تعدد و تکثر نيست. اصل ولايت منحصر در ذات حق تعالي است و ولايت پيامبر (ص) و پس از وي امام علي (ع) به اذن خدا و به تبع ولايت خداست. اما ولايت غير الهي امر واحدي نيست زيرا ولايت غير الهي سراب و ولايت نما ست. خداوند متعال در آيه 257 سوره بقره ولايت الهي را که ولايت حقيقي است با لفظ مفرد و ولايت نماهاي طاغوتيان را با لفظ جمع آورده است:«الله ولي الذين آمنوا ... و الذين کفروا اولياوهم الطاغوت»

علاوه بر اين، مفرد بودن لفظ «ولي» نشان مي‌دهد، ولايت پيامبر (ص) و سپس حضرت علي (ع) نشأت يافته از همان ولايت خداست. از اين رو در ادامه آيه صاحبان اين ولايت و پيروان آنها را تحت يک حزب و گروه، نه احزاب مختلف- ياد کرده است:«فان حزب‌الله‌هم‌الغالبون».

 

« ال�`َذِينَ آمَنُوا ال�`َذِينَ يُقِيمُونَ الص�`َلاةَ وَ يُؤ�`تُونَ الز�`َكاةَ وَ هُم�` راكِعُونَ »:

لفظ «الذين آمنوا» عطف بر «رسول خدا» و «خدا» است. يعني ولي شما (اي مومنين) منحصراً خدا و پيامبر او (ص) و مومنين هستند. بديهي است در اينصورت اشکالي در معنا بوجود خواهد آمد زيرا امکان ندارد همه مومنين ولي همه مومنين نمي‌باشد. از اين رو خداوند بدنبال آن ويژگيهاي ديگري را براي مومنين ذکر کرده تا دايره «مومنين» محدود و محدودتر و بالاخره منحصر به يک مومن شود.

توضيح آنکه قيد «الذين آمنوا»، ولايت غير مومنين را خارج مي‌کند. سپس قيد«يقيمون‌الصلاه» ولايت مومنيني را که نماز بپا نمي‌دارند را نيز خارج مي‌کند.آنگاه با قيد «يؤتون‌الزکوة» ولايت مؤمنين نمازگزاري که زکوة نمي‌دهند را خارج مي‌کند. بالاخره با قيد «و هم راکعون» ولايت همهء مومنيني را که در حال رکوع نماز صدقه نداده‌اند خارج مي‌کند. نتيجه آنکه تنها ولي مومنين پس از پيامبر (ص)، مومن نمازگزاري است که در حال رکوع نماز صدقه داده است. تاريخ اسلام مصداقي براي اين شخص جز امير مومنان علي (ع) معرفي نکرده است. پس ولايت پس از پيامبر (ص) تنها حق حضرت علي (ع) بوده است نه ساير اصحاب پيامبر (ص).

از توضيح فوق معلوم مي‌شود عبارت «الذين يقيمون الصلاه و يوتون‌الزکوه و هم راکعون» براي توضيح مقصود حقيقي از «الذين آمنوا» ذکر شده است. عبارت «و هم راکعون» حال براي فاعل «يوتون» است. يعني زکات را در حالت رکوع نماز مي‌دهند.

اين آيه تکميلي براي مضمون آيهء پيش است. فعل «يتول» باب تفعل است. باب تفعل در زبان عربي براي «پذيرش فعل» است. بنابراين «يتول» يعني پذيرش ولايت.

مراد از «الذين آمنوا» همهء مومنين نيست. زيرا همانگونه که قبلاً گفتيم معنا ندارد همه مومنين بر همه مومنين ولايت و سرپرستي داشته باشند. پس مراد عهد ذکري است يعني همان مومني که در آيه قبل اوصاف او بيان شد. بنابراين معناي اين آيه این چنین است:«و هر کس ولايت خدا و رسولش و (آن) مومن(که در حال رکوع نماز صدقه داده است) را بپذيرد (آنها جزء) حزب‌الله پيروز هستند.

 

حزب‌الله

آيه فوق با صراحت دلالت دارد بر اينکه «حزب‌الله» حزبي است که ولايت خدا و پيامبرش و امير مومنان علي (ع) را بپذيرد پس شيعيان علي (ع) حزب‌الله هستند.

در قرآن مجيد به دو حزب اشاره شده است: يکي حزب‌الله و ديگري حزب شيطان.

زيباترين تعبير درباره حزب شيطان تعبير خداوند متعال در سوره مجادله است« اس�`تَح�`وَذَ عَلَي�`هِمُ الش�`َي�`طَانُ فَأَن�`سَاهُم�` ذِك�`رَ الل�`َهِ »(مجادله 19) حزب شيطان کافران و منافقيني هستند که شيطان مهار آنها را در دست داشته و بر آنها سوار است.

در فرهنگ قرآن، علاوه بر کافرين، منافقين مسلمان نمايي که ولايت دشمنان خدا را پذيرفته‌اند از زمره حزب شيطان هستند.« أَلَم�` تَرَ إِلَى ال�`َذِينَ تَوَل�`َو�`ا قَو�`مًا غَضِبَ الل�`َهُ عَلَي�`هِم�`»(مجادله 14)

اين منافقين مسلمان نما نه هرگز به جامعهء اسلامی تعلق دارند، و نه جامعهء کفر آنها را محرم اسرار خود مي‌داند:«ما هم منکم و لا منهم»البته جامعه کفر از آنها براي اهداف شوم خويش استفاده مي‌کند. اما بخاطر دلبستگي آنها به کافران و پذيرش ولايت آنها، از نظر مجازات و جايگاه اجتماعي در زمره کافران محسوب و محشور خواهند شد:

« وَمَن�` يَتَوَل�`َهُم�` مِن�`كُم�` فَإِن�`َهُ مِن�`هُم�` »(مائده 51)

عاقبت حزب شيطان و پيروان او هم جز ضرر و زيانکاري در دنيا و آخرت نخواهد بود:« اس�`تَح�`وَذَ عَلَي�`هِمُ الش�`َي�`طَانُ فَأَن�`سَاهُم�` ذِك�`رَ الل�`َهِ أُولَئِكَ حِز�`بُ الش�`َي�`طَانِ أَلا إِن�`َ حِز�`بَ الش�`َي�`طَانِ هُمُ ال�`خَاسِرُونَ »(مجادله 19)

از سوي ديگر«حزب‌الله» مومنين راستيني هستند که هيچگاه دشمنان خدا و پيامبر (ص) را دوست نخواهند داشت. و لو آنکه اين دشمنان، نزديکترين بستگان آنها باشد:« لا تَجِدُ قَو�`مًا يُؤ�`مِنُونَ بِالل�`َهِ وَال�`يَو�`مِ الآخِرِ يُوَاد�`ُونَ مَن�` حَاد�`َ الل�`َهَ وَرَسُولَهُ وَلَو�` كَانُوا آبَاءَهُم�` أَو�` أَب�`نَاءَهُم�` أَو�` إِخ�`وَانَهُم�` أَو�` عَشِيرَتَهُم�` ... أُولَئِكَ حِز�`بُ الل�`َهِ »(مجادله 22)

تنها گروه پيروز در امتحانات دنيا حزب‌الله است:« أَلا إِن�`َ حِز�`بَ الل�`َهِ هُمُ ال�`مُف�`لِحُونَ »(مجادله 22)

بنابراين مهمترين معيار تشخيص اعضاي حزب شيطان و تمييز آنها از اعضاي حزب‌الله، «حب و بغض» و به تعبير دقيق‌تر«تولي و تبري» است.

 

 

 

نوع و قيمت انگشتر امام علي (ع)

همانگونه که پيش از اين ذکر شد اصل داستان صدقه دادن انگشتري در حال رکوع نماز از مسلمات تاريخ و زندگي امير‌المومنين (ع) است. با اين حال برخي از شعراء و قصه‌پردازان به اين داستان پر و بالهاي غير واقعي داده‌اند. مثلاً محدث بحراني مي‌گويد:«غزالي در کتاب سر‌العالمين» مي‌گويد: انگشتري که حضرت علي (ع) به عنوان صدقه داد، انگشتر حضرت سليمان بن داود (ع) بود.»

وي همچنين حديثي به واسطه عمار بن موسي ساباطي از امام صادق (ع) نقل مي‌کند که آن حضرت فرموده باشد: وزن انگشتري را که حضرت امير (ع) صدقه داد، چهار مثقال بود.[20] حلقه آن نقره و نگين آن پنج مثقال وزن داشت و آن نگين از جنس ياقوت قرمز و قيمت آن معادل خراج شام بود و خراج شام بار 300 نقره و بار چهار (شتر) طلا بوده است!-تفسير البرهان 2: 487

گويا مرحوم شهريار با الهام از احاديث فوق مخلصانه در مدح امير‌المومنين (ع) سروده است:

برو اي گداي مسکين در خانه علي زن             که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

متأسفانه داستان انگشتر حضرت سليمان (ع)- نگين پادشاهي- و انگشتري چنان گرانقيمت که ارزش آن معادل خراج- مشابه ماليات امروزه- شام بوده است به افسانه شبيه‌تر است تا واقعيت. اولاً در اينکه مؤلف کتاب «سر‌العالمين» کيست؟ در بين دانشمندان اختلاف است و احتمال آنکه اين کتاب اثر غزالي باشد بسيار بعيد است. بر فرض هم که از تأليفات غزالي و يا غير او باشد، اين سخن حکايتي بدون مدرک است و ارزشي ندارد.

ثانياً حديثي که مرحوم بحراني به واسطه عمار بن موسي نقل کرده به هيچوجه معتبر نيست. زيرا سند خود را به عمار ذکر نکرده است. بعلاوه علماي رجال در وثاقت عمار بن موسي اختلاف نظر دارند. لذا مرحوم شيخ طوسي مي‌فرمايد: رواياتي را که او منحصراً نقل کرده قابل عمل نمي‌باشد(التهذيب 7 ج 435)

حديث فوق از مصاديق چنين نقلهايي است. زيرا تا جايي که راقم اين سطور تحقيق کرده است، اين حديث را تنها مرحوم محدث بحراني در کتاب تفسير خود«البرهان» و نيز کتاب ديگرش بنام «غايه‌المرام» بدون سند از عمار بن موسي ساباطي نقل کرده است.

 

 

فصل يازدهم: علي عليه‌السلام در قرآن: پاسخ به اشکالات بر دلالت آيه ولايت

اگر کسي آيه ولايت را بدون آشنايي قبلي از مباحث شيعه و سني بخواند بخوبي متوجه مي‌شود که اين آيه موضوعي استثنايي را بيان نموده است و آن صدقه دادن در حال رکوع نماز و اينکه چنين کساني پس از خدا و پيامبر (ص) او ولي مومنين هستند. سپس با مراجعه به هر تفسير روايي- اعم از تفاسير روايي شيعه و يا سني خواهد ديد که مصداق منحصر به فرد «کساني که در حالت رکوع نماز صدقه داده‌اند» حضرت علي (ع) بوده است. پس حضرت علي (ع) ولي و رهبر بلافصل مسلمانان پس از پيامبر (ص) است.

با اين حال مخالفين متعصب ولايت آن حضرت، بجاي اعتراف به دلالت ظاهر آيه و عدم پيروي کور‌کورانه و يا متعصبانه از نياکان خود با اشکالات واهي سعي در تشکيک اذهان عمومي نموده‌اند. در اين فصل به مهمترين اشکالاتي که به دلالت آيه شده اشاره و به آنها به حول و قوه الهي پاسخ خواهيم داد:

1/ اشکال در سند احاديث

اولين اشکال وهابيون به پيروي از امامشان ابن تیميه (متوفاي 728 هجري) انکار رواياتي است که در شأن نزول آيه نازل شده است.

ابن تيميه در «منهاج السنه» ص 156 مي‌گويد:«برخي از دروغگويان حديثي را در شأن نزول آيه «انما وليکم الله و رسوله ...»جعل کرده و گفته‌اند اين آيه درباره حضرت علي (ع) نازل شده هنگامي که در حال نماز انگشتر خود را صدقه داده است. اما اين حديث به اتفاق دانايان به حديث، دروغ است.»

عبد‌الرزاق المهدي در پاورقي‌هاي متعصبانه خود بر تفسير «الکشاف» به پيروي از امام خود ابن تيميه درباره احاديث مربوط به آيه ولايت مي‌گويد:«باطل لا اصل له».(پاورقي الکشاف 1: 682)

دليل چنين گزاف گويي و دروغگويي آن است که صرفنظر از دلالت آيه، در صورت اثبات صحت رواياتي که در شأن نزول آيه وارد شده هيچ جاي شکي براي ولايت بلافصل حضرت علي (ع) باقي نمي‌ماند و اين حقيقتي است که اين متعصبان از آن گريزانند.

در پاسخ اين اشکال مي‌گوييم:

اولاً: بسياري از روايات اهل سنت در تفسير روايات، مرسل و يا مرفوع است.[21]

اين نقيصه به قدري فراوان است که علماي اهل سنت از امام احمد‌بن حنبل (پيشواي حنابله همچون ابن‌تيميه) نقل کرده‌اند:«در سه موضوع سندي وجود ندارد: روايات در تفسير قرآن، ملاحم، و جنگهاي پيامبر (ص) .»

دليل سخن امام احمد آن است که اکثر روايات اين سه موضوع در کتب اهل سنت به صورت «مرسل» نقل شده است. دليل آنکه اکثر روايات آنها در اين موضوعات مرسل است مربوط به ابتلايي است که اهل سنت به دليل پيروي از سنت خلفاي سه گانه به آن مبتلا شدند و آن «منع کتابت حديث» بيش از يک صد سال بود. اهل سنت به دليل فاصله زياد بين زماني که اقدام به نقل و کتابت حديث و زمان صدور آن برايشان بوجود آمد، احاديث صحيح بسياري را از دست داده، جعليات فراواني وارد کتابهايشان شد و اسناد روايات زيادي را از دست دادند. اما شيعه به برکت پيروي از اهل بيت پيامبر (ص) از اين نقيصه در امان ماندند. مثلاً حديث صدقه دادن حضرت علي (ع) در حال رکوع نماز را يکي از بزرگان حديث شناس اهل سنت به نام «حافظ ابونعيم اصفهاني» متوفاي 430 مرفوعاً از «ابورافع» نقل کرده است.(الدر‌المنثور3: 106)

ابورافع از اصحاب جليل‌القدر پيامبر (ص) بود و در زمان حکومت علي (ع) خزانه دار ايشان شد. وي از افراد معدودي بود که کتاب حديث خود را تسليم خلفاي سه گانه نکرد. احاديثي که ابورافع جمع‌آوري کرده بود از طريق پسران او به نسلهاي بعدي منتقل شد. محدثين شيعه با سند متصل از او حديث نقل کرده‌اند اما اهل سنت در موارد زيادي سند متصل به او ندارند. لذا همين حديث را مرحوم شيخ طوسي در «الامالي» با سند متصل خود از ابورافع نقل کرده است. (تفسير البرهان 2: 478 حديث 9)

ثانياً همه علماي اهل حديث اهل سنت معتقدند: اگر احاديث مرسلي از طرق مختلف و توسط افراد گوناگون که با يکديگر تباني بر آن حديث نداشته باشند نقل شود، ولو آن احاديث مرسل هستند. ولي اصطلاحاً صحيح خواهند بود. در غير اينصورت اهل سنت تقريباً هيچ حديث معتبري درباره تفسير قرآن و جنگهاي پيامبر (ص) نخواهند داشت!

جالب آن است که عبد‌الرزاق ‌المهدي در مقدمه خود بر تفسير الکشاف (1: 11) به اين مطلب اعتراف کرده است. آري دروغگو فراموشکار است!

ثالثاً همانگونه که پيش از اين ذکر شد بيش از 60 نفر از محدثين و بزرگان حديث شناس اهل سنت اين حديث را نقل کرده‌اند. در بين اين احاديث بر خلاف ادعاي ابن تيميه و پيروانش احاديث صحيح هم وجود دارد. مثلاً نَسايي (متوفاي 303 هجري) در سنن خود که يکي از صحاح سته اهل سنت است اين حديث را نقل کرده است.

نمونه ديگر دروغگوي فراموشکار، ابن کثير ]متوفاي 744 هجري[ است. وي در کتاب تاريخ خود بنام «البدايه و النهايه» ]7:357[ مي‌گويد: «سند احاديث صدقه دادن حضرت علي (ع) در حال رکوع نماز همگي ضعيف است.»

اما وي در کتاب «تفسير» خود، آن حديث را در ذيل آيه 55 سوره مائده از طريق ابن مردويه از کلبي نقل کرده و مي‌گويد: «هذا اسناد لايقدح به» ]تفسير ابن کثير71:2 [

بنابراين با توجه به روايات فراواني که محدثين شيعه و سني از طرق مختلف نقل کرده‌اند، هيچ ترديدي در صحت واقعه صدفه دادن حضرت علي (ع) در حال رکوع نماز و نزول آيه شريفه در شأن ايشان وجود ندارد.

 

2/ اگر مقصود حضرت علي (ع) است چرا ضماير آن بصورت جمع آمده است؟

فخر رازي معروف به امام المشککين ]متوفاي 606 هجري[ از علماي بزرگ شافعي مذهب در اشکال بر دلالت آيه مي‌گويد: «خداوند را در اين آيه هفت بار با صيغه جمع ذکر کرده است، و آن هفت بار عبارتند از: الذين- آمنوا- الذين- يقيمون- يؤتون- هم- راکعون. و استعمال صيغه جمع در معناي مفرد اگر چه براي تعظيم جايز است ولي اينگونه استعمال مجاز است و اصل آن است که لفظ را بر معناي حقيقي خودش حمل کنيم که همان معناي عموميت و جمع است نه مفرد.» ]تفسير الکبير 384:4 و 385 [

کساني که با اسلوب قرآن آشنا هستند بخوبي مي‌دانند که قرآن کريم بارها ضمير جمع را درباره يک نفر بکار برده است. ما پيش لز اين در بررسي آيه مباهله (جلسه ششم) به اين نکته اشاره کرديم. مرحوم علامه اميني در الغدير ]163:3 -167[ به بيست نمونه از آيات قرآني که ضمير جمع براي اشاره به يک شخص بکار برده شده اشاره کرده است[22]. ما از بين همه آيات تنها به يک آيه که نزديکترين آيه مورد بحث است اشاره مي‌کنيم:

« فَتَرَى ال�`َذِينَ فِي قُلُوبِهِم�` مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِم�` يَقُولُونَ نَخ�`شَى أَن�` تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَى الل�`َهُ أَن�` يَأ�`تِيَ بِال�`فَت�`حِ أَو�` أَم�`رٍ مِن�` عِن�`دِهِ فَيُص�`بِحُوا عَلَى مَا أَسَر�`ُوا فِي أَن�`فُسِهِم�` نَادِمِينَ » -مائده 52-

محدثين اهل سنت نزول اين آيه را در مورد عبدالله بن اُبي دانسته‌اند. ] الدار المنثور 100:3 [ با اين حال ضمير جمع در اين آيه يازده بار چهار بار بيش از آيه مورد بحث تکرار شده است. اما هيچيک از مفسرين اهل سنت به نزول آن درباره عبدالله بن ابي اعتراض نکرده است!

سئوال: چرا خداوند متعال موضوعي را که مربوط به هويت کسي را که درباره‌اش صحبت مي‌کنيم بيان کنيم معمولاً با ضمير جمع از او ياد مي‌کنيم. اين تعبير در زبانهايي همچون عربي و انگليسي که ضمير مفرد مذکر و مونث با يکديگر متفاوت است ضروري تر است. آيات قرآن کريم متضمن قوانين کلي است و لو آنکه اين قوانين به بهانه حوادث خاصي نازل شده است. مثلاً عبداله بن ابي رئيس منافقين مدينه به حمايت از يهوديان پيمان شکن مدينه برمي‌خيزد. خداوند متعال بجاي آنکه تنها او و عمل زشتش را مذمت کند همه کساني را که مرتکب چنين عملي شوند مذمت مي‌کند و لو آنکه مصداق اين کار زشت در آن زمان تنها عبدالله بن ابي بوده است.

از سوي ديگر هر گاه کسي کار نيکي انجام داده خداوند متعال به صورت کلي همه کساني را که چنين کار نيکي انجام دهند ستايش مي‌کند و لو آنکه در زمان نزول آيه تنها يکنفر آن کار نيک را انجام داده باشد.

فايده اين گونه تعبير آن است که قرآن را از کتاب تاريخي و محدود به زمان و اشخاص خاص خارج کرده و به عنوان قانون اساسي عمومي براي همه نسلها و زمانها تبديل مي‌کند.

حکمت ديگر شيوه «کلي گوئي» قرآن آن است که ميزان اطاعت و نياز مسلمانان به پيامبر (ص) معلوم مي‌شود. خداوند متعال مي‌توانست همه احکام نماز و روزه و حج و امثال آن را در قرآن بيان کند به گونه‌اي که مسلمانان نيازي به مراجعه به سنت پيامبر (ص) نداشته باشند. اما حکمت الهي اينگونه اقتضاء کرده است که مسلمانان را از يک سو امر به اقامه نماز کند و از سوي ديگر به پيروي از دستورات پيامبر (ص) امر نمايد. ] وَمَا آتَاكُمُ الر�`َسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُم�` عَن�`هُ فَان�`تَهُوا : حشر 7 [

از اين رو از صدر اسلام تا کنون مسلمانان براي اقامه نماز چاره‌اي جز پيروي از سنت رسول خدا (ص) نداشته‌اند.

موضوع امامت نيز اينگونه است. خداوند متعال اصول و شرايط و ويژگيهاي منحصر بفرد امام و ولي و رهبر جامعه اسلامي به عهده پيامبر (ص) گذاشته است. در غير اينصورت خداوند متعال مي‌توانست آيه‌اي نازل نموده و بفرمايد:«محمد رسول الله و علي بن ابي طالب خليفته» اما اين تعبير با حکمت پيروي از پيامبر (ص) و امتحان امت اسلامي بر ميزان پيروي آنها از پيامبر (ص) منافات دارد.

از همينجا معلوم مي‌شود برخلاف ادعاي فخر رازي هيچگونه مجازي در تعبير جمع در آيه وجود ندارد. زيرا حکم آيه واقعاً کلي و عمومي است. يعني مراد از «الذين آمنوا» از جهت ادبي همان معناي جمع است، اگر چه مصداق خارجي آن يک فرد بيشتر نبوده است و آن حضرت امير مومنان علي (ع) است.

بهر حال استعمال ضمير جمع در آيه منافاتي با آنکه مصداق و مقصود آن تنها يکنفر باشد ندارد. لذا زمحشري ]متوفاي 538 هجري[ اديب نامدار اهل سنت در تفسير «الکشاف» نه تنها به اين استعمال اشکالي نگرفته بلکه از آن دفاع هم نموده است. وي در پاسخ اين اشکال که اگر آيه درباره حضرت علي (ع) است چرا به صورت جمع آمده است؟ مي‌گويد:«ضماير آيه به صورت جمع آمده است و لو آنکه موضوع در آن تنها يکنفر است، زيرا خداوند مي‌خواهد بدينوسيله مردم را به امثال اينگونه کارهاي نيک تشويق کند تا ديگران نيز به پاداشي مشابه نائل گردند. دليل ديگر آنکه خداوند مي‌خواهد به مردم يادآور شود که سجاياي مومنين بايد اينگونه باشد که بقدري حرص بر کار نيک و رسيدگي به امور فقراء داشته باشند که در صورت لزوم آن را تا پايان نماز هم تأخير نياندازند..» ]الکشاف 682:1 و 683[

 

3/چرا افعال آيه بصورت مضارع آمده است.؟

سومين اشکالي که به دلالت آيه گرفته شده آن است که فعل مضارع در زبان عربي براي نشان دادن استمرار عمل بکار مي‌رود. مثلاً وقتي مي‌گوييم :«زيد يکتب» يعني زيد همچنان مشغول نوشتن است، نه آنکه تنها يکبار عمل نوشتن را انجام داده است. در آيه مورد بحث، خداوند متعال مي‌فرمايد:«..کسانيکه ايمان آورده و نماز بپا مي‌دارند و زکات مي‌دهند در حاليکه در حال رکوع هستند.» با توجه به آنکه عمل صدقه دادن در حال رکوع نماز تنها يکبار از حضرت علي (ع) نقل شده است، بايد اينگونه گفته مي‌شد:«کساني (يا کسي) که نماز بپا داشتند و در حال رکوع صدقه دادند.» (بصورت فعل ماضي) از همينجا معلوم مي‌شود مراد از آيه حضرت علي (ع) نيست.

پاسخ اين اشکال آن است که اولاً اين ادعا اجتهادي ادبي در برابر نص روايات متواتر است. همانگونه که پيش از اين گفته شد از نظر تاريخي ترديدي در نزول آيه در شأن حضرت علي (ع) وجود ندارد. ثانياً نه فعل مضارع فقط براي استمرار عمل بکار مي‌رود و نه فعل ماضي براي انجام يکبار عمل.

خداوند متعال در تمجيد حاکمان راستين مي‌فرمايد:« ال�`َذِينَ إِن�` مَك�`َن�`َاهُم�` فِي الأر�`ضِ أَقَامُوا الص�`َلاةَ وَآتَوُا الز�`َكَاةَ»(حج 41) همانگونه که ملاحظه مي‌کنيد افعال «اقاموا» و «آتوا» بصورت ماضي آمده‌اند، حال آنکه قطعاً مقصود اين نيست که آنها تنها يکبار نماز خواندند و يکبار زکات دادند. بلکه مراد آن است که اقامه نماز و پرداخت زکات جزء برنامه حکومت آنهاست.

ثالثاً مضارع بودن افعال «يقيمون» و «يوتون» در آيه مورد بحث از آن روست که نشان دهد انجام اين اعمال نيک سجيه و خصلت حضرت امير‌المومنين (ع) بوده است. به عبارت ديگر، و لو آنکه تاريخ تنها اين واقعه را يکبار نقل کرده است اما دليل انتخاب حضرت علي (ع) بر مقام ولايت بر مسلمين آن است که خصائل نيکوي اقامه نماز و زکات دادن در حال رکوع اعمالي نبوده است که اتفاقاً و بصورت تصادفي از ايشان صادر شود. بلکه آن حضرت داراي ملکه عبادت و سخاوت بوده است. از اين رو با توجه به آنکه ايشان متصف به اين خصلتها بوده است مانند آن است که هميشه اين اعمال از ايشان صادر شده است.

4/ سياق آيات قبل و بعد نشان مي‌دهد مراد از «ولايت» در اين آيه، دوستي و ياري بين مومنين است. اشکال ديگري که به دلالت آيه شده آن است که آيه مورد بحث بين دو دسته از آياتي قرار گرفته است که از ولايت(دوستي و ياري) يهود و نصاري نهي مي‌کند. پس معنای ولايت، در اين آيه هم دوستي و ياري بين مسلمانان است. آيه 51 سوره مائده چنين است: «يَا أَي�`ُهَا ال�`َذِينَ آمَنُوا لا تَت�`َخِذُوا ال�`يَهُودَ وَالن�`َصَارَى أَو�`لِيَاءَ بَع�`ضُهُم�` أَو�`لِيَاءُ بَع�`ضٍ وَمَن�` يَتَوَل�`َهُم�` مِن�`كُم�` فَإِن�`َهُ مِن�`هُم�` إِن�`َ الل�`َهَ لا يَه�`دِي ال�`قَو�`مَ الظ�`َالِمِينَ »

همچنين خداوند در آيه 57 اين سوره مي‌فرمايد: «يَا أَي�`ُهَا ال�`َذِينَ آمَنُوا لا تَت�`َخِذُوا ال�`َذِينَ ات�`َخَذُوا دِينَكُم�` هُزُوًا وَلَعِبًا مِنَ ال�`َذِينَ أُوتُوا ال�`كِتَابَ مِن�` قَب�`لِكُم�` وَال�`كُف�`َارَ أَو�`لِيَاءَ وَات�`َقُوا الل�`َهَ إِن�` كُن�`تُم�` مُؤ�`مِنِينَ ».

بنابراين وحدت سياق بين اين آيات اقتضاء مي‌کند که مراد از ولايت در آيه بحث دوستي بين مسلمانان باشد. همانگونه که خداوند در سوره توبه مي‌فرمايد: « وَال�`مُؤ�`مِنُونَ وَال�`مُؤ�`مِنَاتُ بَع�`ضُهُم�` أَو�`لِيَاءُ بَع�`ضٍ» (توبه 71) و درباره کفار مي‌فرمايد: « وَال�`َذِينَ كَفَرُوا بَع�`ضُهُم�` أَو�`لِيَاءُ بَع�`ضٍ» (انفال 73)

پاسخ آن است که اولاً دليل مقدم بر سياق است. با وجود روايات فراواني که در شأن نزول آيهء ولايت وجود دارد، جايي براي استدلال به وحدت سياق باقي نمي‌ماند. بخصوص که مي‌دانيم ترتيب فعلي آيات و سوره‌هاي قرآن بر اساس ترتيب نزول آنها نيست.

ثانياً آيات نهي از ولايت و دوستي کفار ارتباطي به آيه ولايت ندارد و موضوع آنها بکلي از يکديگر جداست. ولايت در آيه ولايت از سنخ ولايت خدا و رسول بر مردم است. لذا کلمه «ولي» در اين آيه بصورت مفرد بکار رفته است.«انما وليکم» با آنکه خبر آن جمع است«الله و رسوله والذين امنوا...»ولايتي که از سنخ ولايت خداست قابل تعدد و تکثير نيست. بخلاف ولايت و دوستي مومنين و يا کفار نسبت به يکديگر. لذا کلمه «ولي» درباره ولايت و دوستي بين انسانها- اعم از مومنين و يا کفار- بصورت جمع استعمال شده ولي ولايتي که از سنخ ولايت خداست- مانند آنچه در آيه مورد بحث آمده- بصورت مفرد استعمال شده است. همچنين خداوند متعال براي تمييز اين ولايت از ولايتهاي دوستي، ولي در اين آيه را مقيد به مومنيني که در حال رکوع نماز صدقه مي‌دهند نموده است نه هر مومني، حال آنکه ولايت به معني دوستي شامل همه مومنين -بدون قيد- مي‌شود.

 

5/ رکوع در آيه به معناي خضوع و خشوع است نه رکوع نماز

يکي ديگر از اشکالات متعصبين به دلالت آيه تشکيک در معناي «رکوع» در آيه است. اينها مدعي شده‌اند عبارت «و هم راکعون» به معناي لغوي آن است؛ يعني «و آنها (صدقه را) با تواضع مي‌دهند».

آنها براي اثبات ادعاي خود به آيه « وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ار�`كَعُوا لا يَر�`كَعُونَ »(مرسلات 48) استشهاد کرده‌اند که به قول آنها امر به رکوع در آن آيه به معني خشوع و خضوع براي خداست.

پاسخ آن است که کلمه رکوع همراه با مشتقاتش 13 بار در قرآن آمده است و تقريباً همه جا به معناي رکوع در نماز است. کلمه رکوع گرچه از نظر لغوي به معناي مطلق خشوع و خضوع است ولي با توجه به آن که نماز از همان ابتداي ظهور اسلام تشريع شد و داراي رکوع و سجود بوده است، اين کلمه در عرف قرآن و مسلمانان به معني رکوع نماز است. استعمال آن در معناي خشوع مجاز است و نياز به قرينه دارد و در آيه ولايت هيچگونه قرينه‌اي بر معناي مجازي آن وجود ندارد.

استشهاد به آيه 48 سوره مرسلات نيز ناتمام است. زيرا اولاً سوره مرسلات از سوره‌هاي مکي است، ولي سوره مائده از آخرين سوره‌هايي است که بر پيامبر (ص) نازل شده است. لذا قياس اين دو به يکديگر مع‌الفارق است. رکوع شايد در اوائل ظهور اسلام هنوز به معناي خضوع و خشوع فهميده مي‌شد ولي در اواخر عمر پيامبر (ص) و با توجه به آنکه مسلمانان بيش از دو دهه هر روز آنرا براي رکوع نماز استعمال مي‌کرده‌اند قطعاً در معناي لغوي بدون قرينه روشن بکار نمي‌رفته است. ثانياً ابوداود در سنن خود (که يکي از صحاح اهل سنت است) حديث شماره 3026 نقل مي‌کند که آيه 48 سوره مرسلات در ارتباط با قبيله ثقيف نازل شد. پيامبر (ص) آنها را امر به نماز کرد. اما آنها گفتند: ما حاضر نيستيم در نماز خم شويم زيرا اين براي ما ذلت است. پيامبر (ص) فرمود: «لا خير في دين ليس فيه رکوع و سجود».

از همه اينها گذشته همانگونه که زمخشري، مفسر و اديب سرشناس اهل سنت گفته است عبارت «و هم راکعون» حال براي فاعل«يوتون الزکوه» است، يعني کساني که زکات را در حال رکوع مي‌دهند. در هيچ جاي قرآن پرداخت زکات مقيد به اينکه بايد در حالت رکوع به معناي خشوع و خضوع باشد نشده است. لذا حمل کلمه رکوع به معناي خشوع چيزي جز فرار از حقيقت نيست.

6/ «انما» براي حصر نيست.

فخر رازي براي توجيه تعصب خود به هر برگي متوسل مي‌شود. وي مي‌گويد: ما قبول نداريم که «انما» براي حصر است. مثلاً خداوند مي‌فرمايد: «إِن�`َمَا مَثَلُ ال�`حَيَاةِ الد�`ُن�`يَا كَمَاءٍ أَن�`زَل�`نَاهُ مِنَ الس�`َمَاءِ».(يونس 24) شکي نيست که

زندگي دنيا امثال ديگري هم دارد و تنها شبيه آبي که از آسمان مي‌بارد نيست. همچنين خداوند مي‌فرمايد: «إِن�`َمَا ال�`حَيَاةُ الد�`ُن�`يَا لَعِبٌ وَلَه�`وٌ» (محمد 36) بنابراين ولي در آيه ولايت هم منحصر به کسي که در حال رکوع صدقه داده نمي‌باشد.

پاسخ آن است که انکار فخر رازي تأثيري در اجماع زبان شناسان عرب نخواهد داشت. ابن هشام (متوفاي 761) در مغني‌البيب 1: 59 و زمخشري در الکشاف (3: 139) ذيل آيه 108 سوره انبيا تصريح کرده‌اند که انما براي حصر است. ابن هشام مي‌گويد:«اگر کسي بگويد آيه « قُل�` إِن�`َمَا يُوحَى إِلَي�`َ أَن�`َمَا إِلَهُكُم�` إِلَهٌ وَاحِدٌ»(انبيا 108) شاهدي است که «انما» براي حصر نيست زيرا چيزهاي ديگري هم بر پيامبر (ص) وحي شده است، مي‌گوييم: حصر در اين آيه حصر مقيد است. زيرا مخاطب پيام اين آيه مشرکين هستند. پس خداوند مي‌فرمايد به آنها بگو در موضوع ربوبيت چيزي جز توحيد وجود ندارد. وگرنه هيچ ترديدي نيست که «ما...الا» براي حصر است اما خداوند مي‌فرمايد:«و ما محمد الا رسول...» (آل عمران 144) آيا ممکن است کسي به دلالت «ما...الا» بر حصر اشکال کند به اين بهانه که صفت محمد (ص) منحصر به رسالت نبود؟!»

جالب توجه آن که همان آيه‌اي که فخر رازي براي اثبات عدم معناي حصر در «انما» بدان استشهاد کرده «انما الحياه الدنيا لعب و لهو» در آيات ديگر با تعبير «ما...الا» آمده که قطعاً براي حصر است. مانند: «وَمَا ال�`حَيَاةُ الد�`ُن�`يَا إِلا لَعِبٌ وَلَه�`وٌ» (انعام 32) و يا « وَمَا هَذِهِ ال�`حَيَاةُ الد�`ُن�`يَا إِلا لَه�`وٌ وَلَعِبٌ» (عنکبوت 64).

7/ دادن انگشتر به فقير در حال نماز منافات با حضور قلب در نماز دارد!

آخرين اشکال قابل توجهي که به دلالت آيه کرده‌اند آن است که حضرت علي (ع) که در نماز آنقدر مستغرق در عبوديت خدا بود که حتي تير را از پاي ايشان در آوردند[23]و احساس درد نکرد، چگونه ممکن است متوجه درخواست سائلي شود و انگشتر خود را به او بدهد؟

پاسخ آن است که عارف در سير عرفاني و معراج روحي خود داراي دو منزل است: يکي منزل فناء في الله و ديگري منزل بقاء ‌بالله. در منزل فناء في الله چنان مستغرق در خداست که از هر چه غير اوست غافل مي‌شود. در اين حالت اگر تيغي بر او کشند و يا واقعه ناگواري در حضور او اتفاق افتد هيچ متوجه نخواهد شد؛ زيرا او فاني و مستغرق در خداست. مقام فناء في‌الله گر چه بسيار والاست ولي پايين تر از منزل بقاءبالله است. مقام فناء در نماز از برخي اصحاب پيامبر (ص) نیز نقل شده که در حال نماز تير بر بدن آنها مي‌خورده ولي التفاتي نمي‌کرده‌اند. همچنین این حالت از خود بیخودی، دربارهء اصحاب امام حسين (ع) در عاشورا نیز روایت شده است تا چه رسد به امير مومنان (ع) و ساير ائمه اهل بيت (ع).

مقام بالاتر از اين مقام، بقاء ‌بالله است. عارف در اين مرحله آنچنان توجه کاملي به خدا دارد که در آن حال با نور خدا تمام عالم را مي‌بيند بدون آنکه از خدا غافل شود. حالت حضرت علي (ع) هنگام دادن انگشتر به فقير حالت بقاءبالله است که بدون غفلت از خدا به سائل نيز عنايت مي‌کند. لذا از نظر عرفاني حالت امام (ع) هنگام اعطاي انگشتر از حالت ايشان هنگامي که تير را از پاي مبارک در آورده‌اند بالاتر است.

بعلاوه همهء فقهاي اسلامي متفق‌اند که فعل قليل ضرري به نماز نمي‌زند بويژه اگر نماز مستحبي باشد. لذا پيامبر (ص) در حال نماز مشاهده کرد کسي جلوي ايشان در مسجد خلط دهان انداخته است. حضرت قدمي برداشت و آن را با خاک مخلوط نموده و سپس به عقب برگشت و نماز خود را ادامه داد. امام صادق (ع) مي‌فرمايد: اين عمل پيامبر (ص) ابواب و احکام زيادي را در نماز باز مي‌کند.-وسائل‌الشيعه 7:292 و 293-

 

 

فصل دوازدهم: علي (ع) در قرآن- آيات الفضائل

آيه پنجم:« وَمِنَ الن�`َاسِ مَن�` يَش�`رِي نَف�`سَهُ اب�`تِغَاءَ مَر�`ضَاةِ الل�`َهِ وَالل�`َهُ رَءُوفٌ بِال�`عِبَادِ »-بقره 207

پنجمين آيه از آيات خاص قرآن در فضيلت امير مومنان (ع) آيهء جان فشاني مولاست. در اين فصل به خواست خدا با تفسير آيه و شأن نزول آن آشنا خواهيم شد و سپس به اشکالاتي که به شأن نزول آن درباره حضرت علي (ع) وارد شده پاسخ خواهيم داد.

آيهء مورد بحث در سوره بقره آیهء207 واقع شده است، ليکن با توجه به آنکه فهم سه آيه قبل آن در فهم آيه مورد بحث راهگشاست، ابتدا توجه شما را به تمامي آيات جلب مي‌کنم:

« وَمِنَ الن�`َاسِ مَن�` يُع�`جِبُكَ قَو�`لُهُ فِي ال�`حَيَاةِ الد�`ُن�`يَا وَيُش�`هِدُ الل�`َهَ عَلَى مَا فِي قَل�`بِهِ وَهُوَ أَلَد�`ُ ال�`خِصَامِ .وَإِذَا تَوَل�`َى سَعَى فِي الأر�`ضِ لِيُف�`سِدَ فِيهَا وَيُه�`لِكَ ال�`حَر�`ثَ وَالن�`َس�`لَ وَالل�`َهُ لا يُحِب�`ُ ال�`فَسَادَ .وَإِذَا قِيلَ لَهُ ات�`َقِ الل�`َهَ أَخَذَت�`هُ ال�`عِز�`َةُ بِالإث�`مِ فَحَس�`بُهُ جَهَن�`َمُ وَلَبِئ�`سَ ال�`مِهَادُ .وَمِنَ الن�`َاسِ مَن�` يَش�`رِي نَف�`سَهُ اب�`تِغَاءَ مَر�`ضَاةِ الل�`َهِ وَالل�`َهُ رَءُوفٌ بِال�`عِبَادِ (٢٠٧) »-بقره 204 تا 207-

آيات فوق سيماي دو گونه انسان را تصوير کرده است: يکي انسانهايي که ظاهري فريبنده و جذاب ولي باطني ويرانگر و شيطاني دارند، و ديگر انسانهايي که بقدري در ايمانشان خالص هستند که حاضرند حتي جانشان را در راه خدا بدهند. گروه اول منافقانند و گروه دوم: مومنين راستين.

خداوند متعال در توصيف گروه اول مي‌فرمايد:«برخي از مردم کساني هستند که در اين دنيا گفتارشان تو را به تحسين آنها وا مي‌دارد و آنان خدا را بر صدق گفتار خويش گواه مي‌گيرند، حال آنکه آنها در حقيقت سخت‌ترين دشمنان دين‌اند. اين منافقان هرگاه از نزد تو و پيش چشم تو دور مي‌شوند، هم�`تشان را بر فساد و فتنه‌گري در زمين و از بين بردن مال و جان مردم معطوف مي‌دارند حال آنکه خداوند فساد کردن را دوست ندارد.

آيه فوق معناي ديگري هم مي‌تواند داشته باشد و آن اينکه:«اين منافقان هر گاه به حکومت رسند، همتشان را بر فساد و فتنه‌گري..» دليل صحت احتمال اين دو معنا آن است که واژه «تولي» هم ممکن است به معناي «روي گرداندن و ترک کردن کسي باشد» و هم به معناي«ولايت و حکومت» از آنجا که ما استعمال يک لفظ را در بيش از يک معنا جايز مي‌دانيم،[24]هيچ اشکالي در پذيرش هر دو معنا نمي‌بينيم.

بهر حال اين منافق صفتان هيچگاه دست از فتنه گري بر نمي‌دارند و اگر کسي آنها را موعظه نموده و از خدا بترساند، به جاي آنکه نصيحت پذير باشند، مبتلا به غروري مي‌شوند که باعث غوطه ور شدن در گناه بيشتري مي‌شود. از اين رو درمان اين گروه جز آتش دوزخ نخواهد بود.

در مقابل اين گروه منافق، گروه ديگري هستند که جان خود را براي رضاي خدا در کف دست- براي فدا کردن آن در راه خدا- مي‌گذارند و خداوند به بندگان مهربان است.

تعبير «و من الناس من ...»گر چه تعبيري است عام و اختصاص به زمان خاص و فرد خاصي ندارد، ولي نوع تعبير آن مستلزم آن است که بايد در زمان نزول آيه مصداقي داشته باشد.

درباره گروه اول محدثين شيعه و سني روايت کرده‌اند که اين آيات درباره «اخنس بن شريق» نازل شده است. وي مردي زيبا روي و خوش بيان بود و تظاهر به دوستي با پيامبر (ص) مي‌کرد. و خود را مسلمان نشان مي‌داد. هرگاه نزد پيامبر (ص) مي‌آمد با آن حضرت مي‌نشست و اظهار ايمان مي‌کرد. اما همينکه بين او و طايفه ثقيف دشمني درگرفت بر آنها شبيخون زد و چهار‌پايان آنها را کشت و زراعتشان را به آتش کشيد.-الدر‌المنثور 1: 572 و التبيان 2: 181-

در طول تاريخ نمونه‌هاي اين افراد بسيار بوده‌اند. معاويه و حتي پسر جنايتکارش يزيد عليرغم آنهمه جنايات، به نقل ابن اثير در خطبه‌هاي نماز جمعه اشک تمساح مي‌ريخته‌اند!

همانگونه که تعبير «من الناس» شاهد آن است که براي گروه اول بايد در زمان پيامبر (ص) و نزول آيه مصداقي وجود داشته باشد، به همين دليل براي گروه دوم نيز بايد مصداقي وجود داشته باشد. مصداق گروه دوم کيست؟ چه کسي جان خود را تنها براي خشنودي خدا بر کف دست نهاد و آماده بود آن را براي خدا بدهد؟

تاريخ زندگي حضرت علي (ع) نشان داده است ‌که این شخص کسي جز امير مومنان (ع) نبوده است.محدثين و مورخين بسياري از شيعه و سني نقل کرده‌اند که آيه 207 سوره بقره در شأن حضرت علي (ع) زماني که در شب هجرت پيامبر (ص) از مکه به مدينه در بستر آن حضرت خوابيد نازل شده است.

علي (ع) با پذيرش اين مأموريت خطرناک، خود را آماده آماج تيغ شمشير‌هاي قاتلين پيامبر (ص) نمود.

 

و اينک تفصيل ماجرا:

فشار و ظلم‌هاي طاقت‌فرساي کفار قريش بر مسلمانان بحدي رسيده بود که در سالهاي دوازدهم و سيزدهم بعثت، اکثر مسلمانان شهر مکه را ترک کرده بودند. در ماه ربيع‌الاول سال سيزدهم بعثت،که مهاجرت پيامبر (ص) در آن ماه اتفاق افتاد، در مکه از مسلمانان کسي جز پيامبر (ص) و علي (ع) و ابوبکر و عدهء معدودي از مسلمانانِ بازداشت شده و يا بيمار و پير و تعدادي از زنان، کس ديگري باقي نمانده بود.

ناگهان قريش تصميمي شيطاني گرفت.

آنها تصميم گرفتند چند نفر از قبايل مختلف را اجير کرده و شبانه به طور دست جمعي به خانهء پيامبر (ص) حمله‌ور و آنحضرت را به قتل برسانند. بدينوسيله خون محمد (ص) در ميان قبايل پخش خواهد شد و بني‌هاشم- قبيله پيامبر (ص)- نخواهند توانست کسي را قصاص کنند.

پيش از آنکه قريش به نقشه شوم خويش جامه عمل بپوشاند، خداوند متعال فرشته وحي را به سوي پيامبرش گسيل داشت و او را از نقشه قريش مطلع ساخت: «وَإِذ�` يَم�`كُرُ بِكَ ال�`َذِينَ كَفَرُوا لِيُث�`بِتُوكَ أَو�` يَق�`تُلُوكَ أَو�` يُخ�`رِجُوكَ وَيَم�`كُرُونَ وَيَم�`كُرُ الل�`َهُ وَالل�`َهُ خَي�`رُ ال�`مَاكِرِينَ» (انفال 30)

پيامبر (ص) از طرف خداوند مأمور شد مکه را به قصد يثرب- نام قديمي مدينه- ترک کند. ولي رهايي از دست کفار بت‌پرست کار آساني نبود، بويژه آن که خانهء پيامبر (ص) تحت مراقبت بود.

پيامبر (ص) به حضرت علي (ع) پيشنهاد کرد که آن شب در رختخواب او بخوابد. حضرت علي (ع) پرسيد: اَوَ تسلم يا رسول‌الله؟ يعني آيا با اين کار شما در سلامت خواهيد بود؟ پيامبر (ص) فرمود:آري. پس امام (ع) با آغوش باز از اين پيشنهاد استقبال نمود. شيخ طوسي ره در امالي نقل مي‌کند که حضرت علي (ع) سجدهء شکري بجا آورد و به دستور پيامبر (ص) بُرد سبز رنگ پيامبر (ص) را بر روي خود کشيد و در رختخواب آنحضرت خوابيد(الامالي، ص 465 به نقل از بحار‌الانوار)

آن شب قريش که گمان مي‌کردند پيامبر (ص) در بستر خود خوابيده است، چندان توجهي به رفت و آمد خانهء آن حضرت نکردند و بدين گونه پيامبر اکرم (ص) با تلاوت 9 آيهء اول سوره يس از ميان آنها رد شد بدون آنکه آنها متوجه آنحضرت شوند.

در نيمه‌هاي شب تروريست‌هاي قريش به داخل خانه پيامبر (ص) وارد شدند و گمان کردند کسي که زير برد سبز رنگ آرميده پيامبر (ص) است. از اين رو با خيال راحت منتظر روشن شدن هوا شدند تا در اول صبح به آن حضرت حمله کرده و رسول خدا (ص) را ترور کنند.

بدينگونه پيامبر (ص) به خواست خدا تمام شب را به سوي يثرب بدون آنکه کفار قريش متوجه شوند، طي نمود.

نزديکي‌هاي صبح تروريستها کنار بستر پيامبر (ص) حاضر شدند تا با شمشير‌هاي خود آنحضرت را به قتل برسانند. اما:

ناگهان حضرت علي (ع) ملحفه سبز رنگ را از روي خود کنار زد و گروه تروريست با تعجب به يکديگر گفتند اين علي است! محمد (ص) چه شد؟!

حضرت علي (ع) فرمود: من چه مي‌دانم! شما از او خواستيد برود و او رفت.

يعقوبي در تاريخ خود نقل مي‌کند که در آن شب خداوند براي محافظت علي (ع) جبرئيل و ميکائيل عليهم‌السلام را فرستاد. يکي از آنها بالاي سر علي (ع) و ديگري پايين پاي آن حضرت نشست و جبرئيل گفت: بَخٍ بَخٍ لک يابن ابي طالب، مَن مِثلُک يباهي الله بک ملائکة سبع سموات؟! (تاريخ اليعقوبي 2: 39)

بدنبال اين واقعه، آيه 207 سوره بقره در شأن حضرت علي (ع) نازل شد:« وَمِنَ الن�`َاسِ مَن�` يَش�`رِي نَف�`سَهُ اب�`تِغَاءَ مَر�`ضَاةِ الل�`َهِ وَالل�`َهُ رَءُوفٌ بِال�`عِبَادِ »

اين واقعه را بسياري از مفسرين و محدثين شيعه و سني نقل کرده‌اند. مرحوم علامه اميني اين واقعه را از طريق ابن عباس از يازده کتاب از کتب اهل سنت نقل کرده است(الغدير 1:51)

از جمله منابع اهل سنت مسند احمد بن حنبل 1: 709 حديث 3062 و المستدرک 3: 143 حديث 4652 و خصائص امير‌المومنين تأليف امام نسايي، ص 72 حديث 23 مي‌باشد.

حاکم نيشابوري پس از نقل حديث مي‌گويد: اسناد اين حديث صحيح است اما بخاري و مسلم آنرا بدين گونه نقل نکرده‌اند. وي سپس اشعاري را از حضرت علي (ع) درباره فداکاري آن شب ايشان نقل مي‌کند: از اين رو ابو‌جعفر اسکافي، استاد ابن‌ابي‌الحديد مي‌گويد:«حديث فراش قد ثبت بالتواتر فلا يجحده ال�`ا مجنون او غير مخالط لاهل المل�`ه.» (شرح نهج‌البلاغه 13: 180 ذيل خطبه 238 در مذمت کبر)

واقعهء فوق و نزول آيه کريمه در حق حضرت علي (ع)، يکي از بزرگترين فضائل آن حضرت است. لذا همانگونه که خواهيم گفت دشمنان آن حضرت سعي بليغ در کتمان و يا تحريف آن نموده‌اند.

يکي از دلائل عظمت اين فضيلت آن است که خداوند متعال به مومنيني که مال و جان خود را در راه خدا مي‌دهند پاداش بهشت وعده داده است.: «إِن�`َ الل�`َهَ اش�`تَرَى مِنَ ال�`مُؤ�`مِنِينَ أَن�`فُسَهُم�` وَأَم�`وَالَهُم�` بِأَن�`َ لَهُمُ ال�`جَن�`َةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الل�`َهِ فَيَق�`تُلُونَ وَيُق�`تَلُونَ» (توبه 111)

اما پاداش معاملهء حضرت علي (ع) در آيهء مورد بحث بالاتر از «الجنه» است. زيرا انگيزهء ايشان کسب بهشت و دفع دوزخ نبوده است. ایشان تنها به انگيزهء «ابتغاء مرضات الله»جان خويش را در کف دست نهاد. بديهي است که اين بالاترين و والاترين نوع معامله با خداست.«و رضوان من الله‌اکبر.» (توبه 72) رضوان خدا بزرگتر از حور و غلمان و باغهاي بهشتي است.

 

 

آيا آيه در شأن صهيب نازل شده است؟

بسياري از محدثين اهل سنت، آيه مورد بحث را درباره صهيب بن سنان دانسته‌اند. سيوطي به چند طريق آن را از عکرمه، انس، ابن عباس و خودِ صهيب نقل کرده است. (الدر‌المنثور 1: 575 577)

زمخشري ماجراي صهيب را اينگونه نقل مي‌کند:«مشرکين متوجه صهيب شدند و از او خواستند اسلام را ترک کند. آنان چند نفر از کساني را که همراه او بود نيز کشتند. صهيب به آنها گفت: من پير مردي بيش نيستم، نه بودن من با شما براي شما فايده‌اي دارد و نه نبودن من با شما به شما ضرري مي‌رساند. پس مرا به حال خود واگذاريد و بجاي آن اموال مرا برداريد. مشرکين پذيرفتند و اموالش را از او گرفتند و صهيب به مدينه هجرت کرد، آنگاه آيه « وَ مِنَ الن�`َاسِ مَن�` يَش�`رِي نَف�`سَهُ اب�`تِغاءَ مَر�`ضاتِ الل�`َه ...» نازل شد.-الکشاف 1: 279-

به نظر ما بر فرض صحت واقعه فوق، اين واقعه به هيچوجه با آيهء مورد بحث تطبيق نمي‌کند. لذا تطبيق داستان هجرت صهيب با آيه بدون شک يکي از توطئه‌هاي دشمنان حضرت علي (ع) براي انحراف افکار عمومي از فضيلت بزرگ ايشان است.

اثبات عدم تطبيق داستان با آيه مستلزم توضيحي کوتاه پيرامون واژه «يشري» در آيه است.

کلمه شراء مصدر يشري- در زبان عربي از اضداد است. يعني دو معناي متضاد دارد؛ خريدن و فروختن، اما اکثراً به معني «فروختن» است.[25]

مثلاً خداوند متعال در داستان حضرت يوسف (ع) مي‌فرمايد: وَشَرَو�`هُ بِثَمَنٍ بَخ�`سٍ دَرَاهِمَ مَع�`دُودَةٍ (يوسف 20) يعني قافله داراني که يوسف را از چاه بيرون آورده بودند او را در بازار برده فروشان به چند درهم ناچيز فروختند.

واژه «شراء» هيچگاه در قرآن به معني خريدن نيامده است. اما در باب افتعال آن «اشتراء» هم در معناي خريدن استعمال شده و هم در معناي فروختن.

مثال اول: « وَقَالَ ال�`َذِي اش�`تَرَاهُ مِن�` مِص�`رَ لام�`رَأَتِهِ» (يوسف 21)

مثال دوم: بِئ�`سَمَا اش�`تَرَو�`ا بِهِ أَن�`فُسَهُم�` (بقره 90)

فعل مضارع «يشري» در آيه مورد بحث حتماً به معناي «فروختن جان» است نه «خريدن آن».زيرا اولاً به قرينه استعمال اين واژه در قرآن و قول لغويون معناي «شراء» فروختن است. ثانياً قيد«ابتغاء مرضات‌الله» تنها با ايثار نفس مطابقت دارد نه نجات نفس. لذا تا جائيکه راقم اين سطور بررسي کرده است هيچيک از مفسرين آن را به معناي «خريدن» معنا نکرده‌اند.

صهيب براي نجات جان خود از دست قريش، اموال خود را به آنها واگذار کرد و لذا«جان خود را خريد». اما حضرت علي (ع) با خوابيدن در بستر پيامبر (ص) «جان خود را براي رضاي خدا فروخت». پس آيه شريفه به هيچوجه با ماجراي صهيب مطابقت ندارد و تطبيق اين داستان با آيه، چيزي جز تحريف افکار عمومي از فضيلت حضرت علي (ع) نمي‌باشد ولو آنکه اسناد اين روايات به زعم وهابيون صحيح باشد.

گر‌چه صهيب بن سنان پس از سي و چند نفر همراه با عمار بن ياسر به اسلام گرويد ولي شخصيت و وفاداري اين دو به اسلام اصيل يکسان نبود. در دوران فتنه -پس از رحلت پيامبر (ص)- صهيب در جناح مخالفان حضرت علي (ع) قرار گرفت و در مرگ عمر گريه کرد. عمر نيز او را در دوران ضربت‌خوردن و پيش از مرگ خود، به عنوان جانشين امام جماعت مسلمين از سوي خود انتخاب نمود.(الطبقات الکبري 3: 162) از همينجا معلوم مي‌شود وي مقرب درگاه خلفاء بوده است. کشي در رجال خود به سند صحيح از امام صادق (ع) نقل مي‌کند:« كَانَ بِلَالٌ عَب�`داً صَالِحاً وَ كَانَ صُهَي�`بٌ عَب�`دَ سَو�`ءٍ وَ كَانَ يَب�`كِي عَلَى عُمَرَ »(معجم رجال‌الحديث 3: 365)

شواهد تاريخي نشان مي‌دهد دشمنان اهل بيت (ع) تلاش بسياري در کتمان و يا تحريف اين فضيلت بزرگ براي حضرت علي (ع) داشته‌اند.

ابن‌ابي‌الحديد از استاد خود؛ ابو‌جعفر اسکافي نقل مي‌کند:«روايت شده است که معاويه يکصد هزار درهم به سمره‌بن‌جندب پيشکش کرد تا بگويد آيه « وَمِنَ الن�`َاسِ مَن�` يُع�`جِبُكَ قَو�`لُهُ فِي ال�`حَيَاةِ الد�`ُن�`يَا ...»(بقره 204 تا 206) در مورد حضرت علي (ع) نازل شده و آيه « وَمِنَ الن�`َاسِ مَن�` يَش�`رِي نَف�`سَهُ ... »(بقره 207) درباره ابن ملجم قاتل حضرت علي (ع) وارد شده است. اما سمره نپذيرفت. معاويه مبلغ اهدايي را به دويست هزار درهم افزايش داد ولي سمره نپذيرفت. معاويه مبلغ را به سيصد‌هزار درهم افزايش داد ولي سمره نپذيرفت.(زيرا اين دروغ بسيار بزرگي بود) تا بالاخره  او به مبلغ چهار صد هزار درهم راضي شد و اين حديث را بنابر ميل معاويه جعل نمود. ابوجعفر در ادامه مي‌گويد:«اگر احاديثي که در فضيلت حضرت علي (ع) وارد شده از نظر کثرت و شهرت فوق‌العاده زياد نبود، قطعاً نقل آنها يا به دليل ترس و يا تقيه از بني مروان قطع شده بود. زيرا مدت طولاني حکومت مروانيان و شدت دشمني آنها با امام علي (ع) کاملاً معلوم است. براستي اگر خداوند متعال رازي در اين مرد(حضرت علي (ع)) - که دانايان آنرا مي‌دانند- نداشت، حتي يک حديث هم در فضيلت او در اختيار ما قرار نمي‌گرفت. آيا نمي‌بيني هرگاه رئيس روستايي بر يکي از شهروندان آنجا خشم کند و به مردم اجازه ندهد در خوبيهاي او صحبت کنند، نام او به فراموشي سپرده مي‌شود و او به زنده‌اي مرده تبديل مي‌شود؟! (شرح‌ابن‌ابي‌الحديد 4: 289 و 290 ذيل خطبه 56)

انکار واضح‌ترين فضيلت

دشمنان اهل بيت (ع) پس از نااميدي از انکار نزول آيه در شأن حضرت علي (ع)، راهي جز انکار فضيلت داشتن عمل ايثار‌گرانه حضرت علي (ع) پيدا نکرده‌اند.

تا جائيکه راقم اين سطور اطلاع دارد اولين کسي که مبتلا به تعصب شده و سعي در انکار اين فضيلت نموده، اديب مشهور عرب، عمرو ‌بن ‌بحر معروف به «الجاحظ» متوفاي 255 هجري است.

وي در کتاب خود بنام «العثمانيه» بنابر نقل ابن‌ابي‌الحديد- مي‌گويد:«خوابيدن علي (ع) در بستر پيامبر (ص)- متضمن فضيلت و اطاعت بزرگي براي او نيست. زيرا راويان حديث نقل کرده‌اند که پيامبر (ص) پيش از واقعه به حضرت علي (ع) فرمود:«بخواب که هيچ مکروهي به تو نخواهد رسيد». پس علي (ع) مي‌دانست که جان او در خطر نخواهد بود. از اين رو عمل وي، ايثار و جانفشاني محسوب نمي‌شود».

(شرح‌ابن‌ابي‌الحديد 13: 181 ذيل خطبه 238 در مذمت کبر)

بدنبال او ابن تيميه که دشمني و تعصب او بر عليه اهل بيت (ع) از روز روشن آشکار‌تر است، کلام جاحظ را تأييد نموده است (منهاج السنه 7: 116)

حلبي سيره نويس معروف شافعي متوفاي 1044 هجري گرچه در يک قسمت از کتاب خود به ابن تيميه اعتراض کرده و منکر حديثي مي‌شود که پيامبر (ص) به علي (ع) وعده و اطمينان داده است که به او آسيبي نمي‌رسد (السيره الحلبيه 2: 192)، اما وي در جاي ديگر همان کتاب خودش مبتلا به تعصب سني‌گري شده و مي‌گويد:«ابوبکر شجاع‌تر از علي بود. زيرا پيامبر (ص) به علي (ع) فرمود: کسي جز ابن ملجم ترا نخواهد کشت. پس هرگاه علي (ع) به جنگ مي‌رفت- و يا در بستر پيامبر (ص) مي‌خوابيد- مي‌دانست که هيچکس قدرت بر کشتن او را ندارد. اما به ابوبکر چنين وعده‌اي داده نشده بود. پس او شجاع تر از علي (ع) بود!» (همان مأخذ2: 395)

وقتي پرده‌هاي تعصب آدمي را کور کند، جز هذيان گويي از او شنيده نمي‌شود. ياوه‌گويي‌هاي اين متعصبين به دلائل فراواني باطل است در زير به ذکر چند دليل اکتفاء مي‌کنيم:

1- اين ادعا انکار صريح آيه قرآن است. خداوند متعال فرموده است که چنين کسي «جان خود را براي رضاي خدا فروخت». اين تعبير رساترين بيان در ايثار جاني است. پس ادعاي اين کور دلان مقابله با قرآن است.

2- خداوند متعال به پيامبر (ص) فرمود:«وَالل�`َهُ يَع�`صِمُكَ مِنَ الن�`َاسِ» (مائده 67). پس بنابر استدلال اين آقايان شجاعتهاي پيامبر (ص) هم ارزشي ندارد. زيرا خداوند به او وعده داده بود که کسي نمي‌تواند به او آزاري برساند. نتيجه آنکه ابوبکر خيالي شما نه تنها از علي (ع) افضل است بلکه از رسول‌الله (ص) هم افضل است!

3- جمله‌اي که اينها از پيامبر (ص) نقل کرده‌اند که «به حضرت علي (ع) وعده داده است که هيچ مکروهي به او نخواهد رسيد»، در اکثر منابع ذکر نشده است. اما محدثيني که اين کلام را نقل کرده‌اند، گفته‌اند که حضرت اين جمله را پس از «ليلة ‌المبيت» و هنگامي که آن حضرت را مأمور پرداخت امانات پيامبر (ص) نمود به ايشان فرمود (نگاه کنيد: طوسي: الامالي ص 467 و 468).

ابن‌ابي‌الحديد از قول استاد خود اسکافي در پاسخ به ادعاي جاحظ درباره سخن پيامبر (ص) مي‌گويد:« اين سخن دروغي صريح و تحريف و افزودن چيزي در روايت است که در آن نبوده است».(شرح ابن ابي الحديد 13: 181)

4- بنابر فرضيه اين متعصبان همراهي ابوبکر با پيامبر (ص) نيز متضمن هيچ فضيلتي براي او نيست. زيرا خداوند صريحاً نقل کرده است که پيامبر (ص) به او در غار- در حاليکه نگران و وحشتزده بود- فرمود: «لا تَح�`زَن�` إِن�`َ الل�`َهَ مَعَنَا» (توبه 40) پس ابوبکر مي‌دانست که خداوند متعال با آنهاست و کفار قريش نمي‌توانند آسيبي به آنها برسانند.

5- حديثي که حلبي نقل کرده نيز افتراي ديگري بر پيامبر (ص) است. در هيچيک از جوامع روايي چنين سخني از پيامبر (ص) نقل نشده است. آنچه در منابع فراوان شيعه و سني نقل شده آن است که پيامبر (ص) به حضرت علي (ع) وعده داده بود که وي «شهيد» مي‌شود و محاسن مبارکش به خونش خضاب خواهد شد و قاتل او شقي‌ترين اشقياء است: (موسوعه‌الامام علي (ع) 7: 195 201: محمد‌الريشهري).

6- خبر دادن به شهادت کسي و يا وعده محافظت از او منافاتي با تکليف ظاهري ندارد.

 
__________________________

1- دلائل الصدق 2: 8، احقاق الحق 2: 294

1-  البته اين آيه تأويل به ائمه اهل بيت (ع) هم شده است. اما اين معنا مربوط به تأويل آيه است نه به تفسير آن.

1- شرح ابن عقيل 1: 655: اعمال اسم الفاعل.

1-  مانند اَن لا تعبدوا الا‌الله-هود 26 و يا «اَن اقيموا الصلاه» انعام 72-

2- الميزان 14: 305 به نقل از دلائل الاعجاز جرجاني

1- زيد در دوران حکومت هشام‌بن‌عبد‌الملک (يکي از خلفاي بني اميه) در کوفه قيام کرد و قيام او نافرجام ماند.

1- براي اطلاع بيشتر از فضيلت صبر و اهميت آن در امر رهبري به منزل اول از مرحله چهارم از کتاب«منزل به منزل تا ملاقات خدا» از راقم‌اين سطور مراجعه فرماييد.

1- البته اين تعدد، تعدد بدلي است. همانگونه که تعدد اقوام در اعصار مختلف نيز بدلي است. يعني يکي جايگزين ديگري مي‌شود.

 

1-  نک: احقاق الحق 1: 39 و 3: 95

1- حضرت علي (ع) در نامه خود به کار‌گزار خود در آذربايجان بنام اشعث بن قيس مي‌فرمايد:و ان�` عملک ليس لک بطمعة و لکن�`ه في عنقک امانة-نهج‌البلاغه نامه 5-

1- الکافي 1: 67 و 7: 412

1- امام صادق (ع) در تفسير آيه کريمه«ثم ليقضوا تفثهم»(حج 29) فرمود: مراد ملاقات امام (ع) است. هنگامي که راوي از امام (ع) توضيح خواست و عرض کرد اين آيه در باره گرفتن ناخن و مانند آن است، حضرت فرمود:«قرآن ظاهر و باطني دارد».(تفسير نور‌الثقلين 3: 492) يعني تفسير آيه به ديدار امام (ع) تفسير باطني آيه است.

 

1- با اين حال ابن کثير شامي در کمال تعصب مي‌گويد:« هيچ آيه‌اي بخصوص در شأن حضرت علي (ع) نازل نشده است»!-البدايه و النهايه 7: 357-

 

1- اکثر مفسرين گفته‌اند مراد از اين شاهد عبد‌الله‌بن‌سلام است. حال آنکه اين سخن نه از نظر تاريخي صحيح است و نه با مکي بودن سوره احقاف سازگار است و نه با کلمه «علي مثله» که مراد تورات است تطبيق مي‌کند. ت.ضيح بيشتر را در فصل نهم مطالعه فرماييد.

1-  بلکه بايد گفت زيدِ دانا شهادت داد.

1- امامان اهل بيت (ع) در فرصتهاي مناسب اين شايعات را رد مي‌کرده‌اند: ابن‌المغازلي در المناقب ص 314 از عبد‌الله‌بن عطا نقل مي‌کند:«خدمت امام باقر (ع) نشسته بودم که پسر عبد‌الله‌بن سلام از کنار ما رد شد. به آن حضرت عرض کردم: آيا اين پسر کسي است که در نزد او علم کتاب است؟ امام (ع) فرمود: خير او حضرت علي بن‌ابي طالب (ع) است که آياتي از قرآن در شأن او نازل شده و علم کتاب در نزد او بود.»

1- مراد از «انکار بعض» مخالفت با آياتي است که با عقايد آنان ناسازگار است.

2-  اين دو اشکال توسط مرحوم علامه طباطبايي در الميزان و بدنبال وي در تفسير نمونه ذکر شده است.

1-  اين اشکال مربوط به لفظ جمع در آيه است که درباره آن توضيح خواهيم داد.

1-  مقدار مثقال در زمانهاي مختلف، متفاوت بوده است. امروزه يک مثقال حدود 5/4 گرم است.

1- حديث مرسل حديثي است که سلسله راويان آن ذکر نشده باشد. حديث مرفوع حديثي است که از وسط يا آخر سند، نام يک راوي و يا بيشتر حذف شده ولي از او به لفظ «رفعه» ياد شده است.رک: علوم الحديث، درس هشتم تأليف نگارنده

 

1- اين آيه عبارتند از: آل عمران 181، توبه 61، نور33، نساء10، ممتحنه8، مائده41، بقره 118، نحل41، فاطر29، سوره العصر، آل عمران77، نساء59، آل عمران154 و 173، نساء176، بقره215، انعام26، مجادله22، توبه103 و 62

1-  ماجراي در آوردن پيکان از پاي حضرت علي (ع) در حال نماز را مرحوم فيض کاشاني در المحجه‌البيضاء 1: 397 ذکر کرده است.

1-  به دروس راقم اين سطور در «درآمدي بر اصول فقه» مراجعه نماييد

1- در دوران فتنه خوارج، اين گروه نام خود را «شراة» گذاشتند زيرا مدعي بودند که جان خود را در راه خدا فروخته‌اند!(لسان‌العرب 7: 105)

 

Copyright © 2017, IMAM HUSAIN ISLAMIC CENTRE